کشف عمیق!

سلام و احوال پرسی و این صحبتا رو بذارید کنار که کلی من امروز کاشفم!یعنی اصلا نمیدونین یه دفعه چه جوری از بلا تکلیفی در اومدم!اصلا بد فرم در اومدم از بلا تکلیفی!اصلا نمیدونین اصلا هیچم خبرم ندارین حتی
ها
میگم الان23.gif
عمه منو یادتونه؟!3 سال پیش هوس کرد بعد از چلچلیش بره مکتب و لیسانس بگیره و از بد روزگار هم دانشگاه قبول شد!...بعد پریروز اومد گفت من به ناگه فهمیدم که به تحصیلات آکادمیک علاقه ندارم اصلا.. و اصولا چیز بیخودیه و حسش نیست و وای سوختم و آخ چه سخته و نمیخوام!پاشو بیا دست عمه نازنینتو بگیر ببر آموزش دانشگاه ببین یه فوق دیپلمی چیزی میدن بهمون بریم پی زندگیمون یا نه!
ما هم از روی خیرخواهی رفتیم ببینیم چه خبره!...رفتیم اونجا بعد عمه هه در اومده به مسول آموزش میگه من دیگه پولم بهتون نمیدما!گفته باشم45.gif
آقای آموزش یه ذره بر بر مارو نیگا کرده میگه مادرجون شما چرا با تحصیل پسرتون مخالفید؟!اگه مسله پوله خب وام بگیرید حیف این پسر نیست درسشو نصفه نیمه رها کنه؟!
بعد در این نقطه مکالمات ناگهان من وارد گود شدم و اعلام کردم که اینجا من خودم ولی دانش آموز محسوب میشم که اومدم پرونده عمه عزیزمو بگیرم ببرم!اصلا حال میکنم بشونمش به زور دم دار قالی نمیخوام درس بخونه دیگه!!47.gif
...فی الواقع آقای آموزش مقداری دچار سو هاضمه و سو تفاوت و اینها شد و بلاخره واسش جا افتاد که اینجا همه چیز وارونست!...بعدم به عمم گفت خب خانوم واسه چی میخوای ترک تحصیل کنی؟
عمه من هم اصولا از خاندان خودمونه بلاخره..اینه که نه گذاشت نه برداشت گفت میخوام برم دنبال کسب و کار!13.gif(جای شکرش باقیه که نگفت میخوام برم سربازی!!)(بعد ار 50 سال یادش اومده بره کار کنه)(خب حالا دو تا پرانتز پشت سر هم ندیده بودید سه تاشو که اصلا فکرشم نمیکردید!!هه!)
..بعدم در کیفشو باز کرد که عینکشو برداره تمام جعبه ابزارش ریخت وسط آموزش!!!منم خودمو عین افراد جان در کف پرتاب کردم روشون که زبونم لال کسی با دیدن اون حجم عظیم لوازم آرایش و سایه هفت طبقه و رژ و اینا عفتش خدشه دار نشه!!..خلاصه توی این اوصاف فهمیدیم که عمه من نامه اخطار مشروطیتشو به من نشون نداده و منم شاکی شدم و آقای آموزشم متذکر شد که چرا من در جریان قرار نگرفتم که پی گیری کنم و خلاصه الان دنبال باقی قضایاییم که عمه عزیزمون رو فارغ التحصیل کنیم خیال نصف جهان هم راحت شه از این قضیه!
بعد این مسله رو الان به عنوان یک چیزی توی یک جاییتون قرار بدید تا من ادامه بدم الان(حالا هرچی توی هرجایی!)(مثلا لباس توی کمد..یا کتاب توی قفسه)(فهمیدید یا بازم رفع اتهام کنم؟!)(چیه؟دوست دارم هی از این نیم دایره ها باز کنم وسطش بنویسم!!)(شد 5 تا؟!خوبه!)
...
یادتونه که عموم و زنش و بچش میخواستن از خیابون رد بشن و رد نمیشدن و پلیس اومد حتی؟!...خب اگه یادتون نیست به من هیچ ربطی نداره برید 2-3 تا پست قبل تر رو بخونین من دیگه حالشو ندارم بنویسم01.gif...اینم بکنین همون تویی که قبلی رو کردید(...)
حالا!31.gif
عرض شود که من دیروز هنگامیکه همه ملت بیدار بودند توی رختخواب شخصی خودم  مرتکب یک عدد کشف گنده شدم...در این راه هم از پدر دلسوزم تشکر میکنم که حلقه گمشده این معما رو به ناگه به من عرضه نمود و منو با حقایق پنهان زندگی آشنا کرد تا من بعد از 22 سالو 3 ماه به درجه علم الیقین در مکتب خودشناسی برسم!
...یعنی اصولا من خواب بودم بعد ناگهان دیدم یه نفر وسط اتاق خواب من وایساده داره با لبخند ملیحی به من نگاه میکنه!...میگم باز چی شده بابا آیا این وقت ظهر؟...
...میگه صبح یه سری ژاپنی دیدم دم هتل عباسی بعد خیلی همشون احمق بودند هی وایساده بودند با یه پرچم سفید که یه دایره قرمز وسطش بود عکس میگرفتن!!فکر کنم کنگره ی انتقال خون باشه!13.gif
میگم آخه پدر من!تو که از 24 ساعت 28 ساعتشو داری تلویزیون صدای منحوس آمریکا رو نگاه میکنی و تفسیر خبر با لونا شاد میبینی تاحالا پرچم ژاپن به اون گندگی به چشمت نخورده بود؟!
در اینجا بود که من متوجه یه مسله عمیق شدم!....یعنی این حقیقت داره؟!(در اینجا دوربین میاد روی عدسی چشم من و بعدش تصویر فید میشه و همه جا سیاه میشه)(همین یه دونه پرانتز بود دیگه!اه)
بعد اینم الان میتونین فرو کننین همون توو  تا بریم سر مسله بعدی:
امروز بابام یکی از چشماشو عمل کرد و من به عنوان آمبولانس سیار از بیمارستان تا خونه آوردمش!...منتها در چه حالتی؟....جناب پدر من تحت تاثیر دارو های روان گردان و بیهوشی و اینا بودند همش چرند پرند میگفتند بعدم که رسیدیم توی حیاط و رفتیم توی اون آسانسور منحوس شیشه ای ناگهان تصمیم گرفتند کشف حجاب کنند!...حالا هرچی من میگم بابا از توی خیابون همه میبیننت این لباسارو یه ذره دیگه تحمل کن تا برسیم تو بعد همه رو در بیار میگه ننههه!بچه تو نمیفهمی اینا همه مالیده به در و دیوار بیمارستان همشون نجسه!...حالا هی بابام تمایل به استریپتیز داشت هی من سعی میکردم با اقوا و فریب منصرفش کنم!..آخرشم وقتی رسیدیم بالا دم تراس خونه همه لباساشو کند!!..بعد از اون ور بابام رفته تو مامانم با سرویس بعدی آسانسور اومده بالا لباسای بابامو دیده همه پرپر و افشون افتاده وسط خونه!..جیغ و داد که وااای شوهرم از دستم رفت نگاه کن لباساشو همه رو ریختن وسط اینجا!22.gif
خب وقتش رسید که همه چیزایی که ذخیره کردید رو از اون تو در بیارید04.gif:
در این لمحه از زمان من به ناگه به یقین رسیدم که همانا اینا همش تقصیر یک عدد ژن میباشه...یعنی به خدا من بی تقصیرم!اصلا موروثیه..کلا آخه من که چیزیم نیست که تقصیر علم ژنتیکه..احتمالا هم ازطرف پدری قویتر بوده گرچه از طرف مادری هم بعید میدونم به ژن اینوری کمک رسانی نشده باشه...بعد من الان خوشحالم!(...و تو چه میدانی که این خوشحالی چیست؟!)(سوره فرح آیه 12)
.................................................................
عارضم که ما امسال بعد از 16 سال و اندی که هی همش اول مهر میرفتیم پشت میز و نیمکت مینشستیم و بوی گند مهر ماه میپیچید درونمون وهی حالت تحول بهمون دست میداد برای اولین سال از این موهبت الهی معاف بودیم!36.gif...(و تو مجددا چه میدانی که این معافیت چیست؟!)(سوره تفهیم آیه 98)
...اصلا نمیدونید چه کیفی میده وقتی ساعت 11 سرتو از روی بالش بر میداری و میبینی این دبستان کوچه بغلی نوبت صبحش دارن تعطیل میشن میان خونه حتی و تو هنوز توی خونه داری تمرین مردن میکنی!...آی حال میده که نگو!یعنی بعد از مدت ها دوباره دارم به این نتیجه میرسم که زندگی چقده زیباست جدی!اصلا خیلی زیباست!(..ای انسان!آخه تو از کجات میخوای بدونی که چقدر زیباست؟)(سوره تعقل آیه 47)
البته این نکته رو هم باید متذکر بشم که الان من یک عدد انسان بی هدف و بی آینده و بی عرضه و بیحال هستم که همینجوری وجود دارم و قسمتی از فضای اطراف رو اشغال میکنم ولی در هر ظرفی منو بریزید شکل ظرف رو به خودم نمیگیرم ..در نتیجه جامدم!!26.gif
...یعنی اصولا انگل جامعه شدم چه جور!همینجوری تمرگیدم توی خونه بعد هی هم نمیدونم بلاخره تا 3-4 ماه دیگه سربازییم آیا؟آیا دارم توی سر خودم میزنم واسه فوق میخونم مجددا و همه آرمان هایم رو به باد فنا بخشیدم باز؟یا سر کار رفتم من باب مثال..یا هرچی!..ولی هرچی که باشه تصمیم گرفتم فعلا تا 2-3 ماه دیگه به هیچی فکر نکنم!بلاخره هر چی روی این  پیشونی لامصب نوشته شده باشه همونه دیگه..حالا بر فرضم که من هی بشینم ضرب و تقسیم کنم آخرشم به نتیجه درست و درمون نرسم بعد عزا ماتم بگیرم و شکِوه و شکایت کنم!هرچی خدا بخواد بلاخره یه طوری میشه این دو روز باقیمونده زندگیمون!37.gif
...اینه که تصمیم کبری گرفتم که تا اطلاع ثانوی بزنم به همون در بیخیالی خودم و از این ژن های خدادادی هم استفاده کنم تا بلکه خود سرنوشت پشیمون بشه از این بازی ها و دست از سرمون برداره16.gif
همین!...این همه میخونین فکر میکنین مثلا آخرش چی میشه مثلا؟!معلوم میشه من شیطون بودم یا مثلا سر پیری عاشق دختر همسایه شدم؟!...خب میبینید که خبری نیست!23.gif
...تا بعد04.gif


/ 21 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
√ҰâŞâmįη

البته این نکته رو هم باید متذکر بشم که الان من یک عدد انسان بی هدف و بی آینده و بی عرضه و بیحال هستم که همینجوری وجود دارم و قسمتی از فضای اطراف رو اشغال میکنم ولی در هر ظرفی منو بریزید شکل ظرف رو به خودم نمیگیرم ..در نتیجه جامدم!! خيلی با حالی به جون خودم نباشه به جون نيما حالا بالاخره تو چی کشف کردی خدايی؟! با نوشته هات خيلی حال ميکنم جون نيما کاش تند تند آپ ميکردی دل منو شاد ميکردی همی !!

بهار

واقعا هم بعد از شونصدسال درس خوندن این استراحت لازمه. به شرط این که انقدر طولانی نشه که بفیه متوسل به اعمال زور شن. باشد که رستگار شوید.

کيهان

دينگا جون خيلی قشنگ می نويسی . نکنه تصميم بگيری يه وقت ننويسی ديگه ها ! بازم بيا بنويس. اصلا بيا آپ کن ديگه ااااااااااا

آیدا

سلام اااااااااااا!خوب دوست داشتم سلام کنم.

الهه

خوش به حالت کوفتت شه که تا ۱۱ می خوابی! من بدبخت از ۳۰/۷ تا ۴ مدرسه ام! منم طبق گفته ی پايينی ها هر چی فکر کردم نفهميدم کشفت چی بود و يه معضل ديگه هم اينه که ربط هيچ کدوم از حرفاتو با هم نفهميدم ( ژاپنی ها با اون عمو و زن و بچه ش و .....) هی ما کرديم تو يه جايی ولی ديديم موقعش که شد آورديم بيرون به هيچ دردی نخورد!

دايان

احسان

ای نیما.. تو هنوز داری از زندگی لذت میبری ؟ من فکر کردم بعد اونروز که فیلتر شده بودی دیگه مردی!

روان نويس

اينجا رو که فقط بايد آفلاين خوند..پس الان نمی تونم نظر بدم واسه نوشته..اما چه شاده پيجت..خوشمان آمد بابا..دست مريزاد:)

قصه شاه پریون

سلام.. خوش به حالتون شما چقدر حرف دارين برای گفتن .. من توی ذهنم هم حرف کم ميارم ديگه چه برسه بخوام بنويسم