بدون شرح

..دارم مثل گاو گاز میدم..میرسم سر چهار راه که یه مرتبه ماشینای سمت راستم راه میفتن..میخوام دستمو بذارم روی بوق که پلیس با نوک خودکارش بهم اشاره میکنه که دنده عقب برم پشت خط...آروم بر میگردم عقب

قطره های بارون تند تند میخورن روی شیشه و با صدای خرت خرت برف پاکن پرتاب میشن کنار...خاموشش میکنم...ضبط روشنه ولی انگار نمیشنوم...جلوی چشمم آروم آروم همه چیز محو میشه...با شره کردن آب بارون انگار چراغا کش و قوس میان...به بارونای پاییز سال پیش فکر میکنم٬وقتی که بارون میومد انگار یه لحظه لرز میکردم از خوشی...دوست داشتم شیشه ماشینو بدم پایین دستمو بذارم بیرون تا خیس بشه...با خودم فکر میکنم که سال دیگه کجام؟!...پارسال تا امسال این قدر زود گذشته؟!...از کلیشه ای بودن فکرم حالم بد میشه...مخصوصا وقتی یاد بارونای زنگ تفریح دبیرستانمون میفتم و حساب میکنم میبینم که ۴ سال از اون موقع ها میگذره و من....

..آدما با هیبت مات و مبهوت تند تند از روی خط عابر جلوم رد میشن...بی اعتنا به ماشینایی که ردیف پشت خط واسادن...تند میدون تا برسن به پیاده روی اون ور خیابون...انگار همه با عقربه های ساعت وسط چهاراه مسابقه گذاشتن...یا با نور مهتابی که پشت ابرها مونده و خبری ازش نیست..آخری تقریبا به ته خط رسیده که بخار شیشه نگاهمو فیلتر میکنه...با آستینم یه کمشو پاک میکنم..انگار گذاشتنم جلوی ماشین لباس شویی...تند تند از جلوم حرکت میکنن و یه نور قرمز کش دار و یه بوق ممتد که از پشت سرم شنیده میشه..چراغ سبزه و من مثل احمقا نشستم دارم به درو دیوار نگاه میکنم....

میرسم خونه.. همسایه روبه رویی باز مهمون داره و همشون ماشیناشونو ردیف کردن جلوی در پارکینگ خونه ما..منم ماشینو میذارم وسط کوچه که احدالناسی نتونه از کوچه رد بشه..دزدگیرشو میزنم و میام بالا...

لباسامو پرتاب میکنم روی کوه وسط جا رختی...عنقریبه که بهمن بیاد و همش بریزه وسط اتاق...

دو تا قاشق میریزم توی آب جوش و هم میزنم....سیاهی ها کم کم همه لیوانو پر میکنن و کف های سفید توی گرداب گیر میفتن ...صدای زنگ در میاد...یه کم از معجون مسخره رو میخورم و بهش نگاه میکنم..تلخ و سیاه!....کپسولمو از توی خونش میگشم بیرون..صدای خورد شدن استخون میده...همیشه از صدای کپسولا خوشم میومده...دستشو گذاشته روی زنگ و بر نمیداره....به دقت کابینت دومی رو واسه استخراج استومینوفن کاوش میکنم....آیفونو بر میدارم٬داره فحش میده!....کیف میکنم و آروم میگم:الان میام....یه لحظه به خودم شک میکنم..نکنه واقعا سادیسم گرفته باشم؟!...حتما اثرات سرماخوردگیه..با آب پرتقال خوب میشه!!

میرم توی اتاق و خودمو پرتاب میکنم روی تخت...تلفنو قطع میکنم موبایلو خاموش میکنم..انگار از همه دنیا بریدنم و خودم خبر ندارم...چشام چیزی نمیبینه٬گوشام چیزی نمیشنوه...تنها چیزی که میبینم سفیدی سقف اتاقه و رد دوده های شوفاژ...با مشت و لگد افتاده به جون ماشین..کم مونده خود مرده صدای دزدگیر از خودش در بیاره...دستمو دراز میکنم ولی به کنترل تلویزیون نمیرسه...با نوک مجله کنترلو میکشم به سمت تخت...روشنش میکنم....داره عربده میکشه وسط کوچه٬بارون هنوز قطع نشده که چشمای من آروم آروم بسته میشن...

......................

..شاید نشه دنده عقب گرفت،ولی ترمز کردنم فایده ای نداره...باید چراغ قرمزو رد کرد..اونم پر گاز!!

/ 40 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعيد حاتمی

سلام، حتماً در مورد بازی شب يلدا که به ابتکار سلمان شروع شده، اطلاع داری. سلمان می‌نويسه: «بازی ساده است: کسی شروع می کنه و ۵ نکته از چيزهايی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصيت او نمی‌دونند می‌نويسه و در آخرش هم ۵ نفر را معرفی می کنه. اون ۵ نفر هم به همين ترتيب ۵ نکته از چيزهايی که کمتر کسی در مورد شخصيت اون‌ها می‌دونه را می‌نويسند و هر کدوم ۵ نفر ديگه را معرفی می‌کنند و همين جوری ادامه پيدا می‌کنه.» http://www.globalpersian.com/archive/dynamic/044215.html تو از طرف من برای ادامه اين بازی انتخاب شدی. خواهش می‌کنم اين بازی را ادامه بده. اهميت اين بازی علاوه بر جذاب بودن آن، عاملی برای اتحاد و يکپارچگی وبلاگ‌ها و آشنايی بلاگرها با وبلاگ‌های جديد است. شاد باشی

paranoia

سلام همه ناراحت شدن از اينکه حالت گرفته بود تو اين پستت. اما هميشه شاد بودن و اينجوری هم مثل تو, که همه انتظار دارن بخندونيشون هم خوب نيست, نميگم ناراحت نشدم که گرفته شدی اميدوارم که با خودت و مشکلت کنار بيای.. ادم ها همیشه بزرگ میشن چه بخوان چه نخوان رسمش اینه, مهم اینه که, چه قدر قوی باشن که روحیاتشون رو, همون جور که خودشون میخوان نگه دارن , ذاتا با روحيه هستی پس اميدوارم باز روحيت رو به دست بياری .

اويس

اوه... اوه... چن وخت نبودم من... چه خبره اينجا... خيلي بيكاريا... تند تند آپ كردي...

اويس

ما هم آپيديم.. اين دوره خيلي بد شروع كرديم. برعكس هميشه. يه جورايي يه غرور تو چهره بچه هاي ستاد بود. از همين الان انگاري خودشون رو آماده كرده بودن براي تكيه زدن به اون صندلياي سبز خيابون بهشت. مهرداد بذرپاش مي گفت هادي ساعي اول اومد پيش ما. اون مي خواسته اسمش فقط توي يه ليست باشه كه راي آوُردنش قطعي بشه. با اصلاح طلب و اصولگرا هم كاري نداشته...

بنفشه

سلام بهتر شدی؟! اخه با مرام چرا نمييای واين خيل عظيم از سرگشتگان حيران رو از نگرانی در بياری؟! البته به نظر ميرسه بيشتر برای ماشين و نوع ماشين نگران هستن تا تو !!!!!!!!!!!!اما خوب تو مردی کن و بيا با يه آپ جديد مشتی باش بر دهن رژيم صهيونيستو اشغالگر حزب الله امريکا من منتظرتم

بنفشه

بله بله متوجه شدم عزيزم نميخواد فحش بدی.....خوب حواسم نبود ديگه الان ادرس رو برات گذاشتم هر چند که اگر هم بر فرض محال تو ميخواستی بيای ميتونستی منو پيدا کنی اونم از بلاگ ژيگو جونمون. به هر حال الان ديگه نميتونی بهانه نداشتن ادرس رو بياری و .................. جونم عمم منو ضايع نکن بيا ديگه ابرومون رفت

يه ديوونه

خيلی باحال بود! دمت گرم.... به خصوص تيکه ی گذاشتن ماشين وسط کوچه

مريم

سوما

اصلا هم با حال نبود جدی ميگم

دنيا

می شد بهتر باشه ولی اولش و بد شروع کردی آدم وسطش خوابش ميگيره.......................... نه خنده دار بود نه گريه دار ......................... فقط آخرين جملت قشنگ بود............