تایم

از آخرین باری که توی وبلاگم نوشتم ٢ ماهی میگذره... از اینور اونور خبر آوردن که این چهار دیواری در پیت ما هم رفته قاطی لیست و توی شهر و روستا و اطراف و اکناف ایران غیر قابل دسترس گشتیده... انتظاری از کسی نداریم!عادت کردیم به دودر شدن!!

..............

خدمت اونایی که هنوز اینجا واسشون قابل دسترسه عارضم که من همچنان زنده ام!خیلی هم زیادی زنده ام... بعد از چند ماه زندگی در یک کشوری که گویا زیر یک آبکش واقع شده و همه معتقدن که ساکنینش دپرس و مردم گریزن دارم به خوبی و خوشی زندگی میکنم!...١٢٠٠ریال واحد پول کشور زادگاه رو واسم تبدیل میکنن به یه دونه واحد پول اینا و زرت میاد توی حساب بانکیم و با حساب و کتاب وسط حراج و تخفیف و غیره خرجش میکنم و راست راست راه میرم و فوق لیسانس میگیرم به زبون اینگیلیسی!هر هفته هم نشه دو هفته یه بار با یه گله هموطن گرامی میریم دیسکو و پاب و مهمونی و تولد و گردهمایی و جشن و اینا و هی با یه مشت آهنگ تکراری میرقصیم.

......

 هنوز اثرات ٢٢ سال زندگی توی وطن از یادم نرفته...فکر کنم یه ذره اعتقاداتم سر جاش باشه اگه نخوردن مشروب و به جا آوردن فرایض براش کافی باشه! هنوزم همه ی مردم دور و برم معتقدن به همون چیزایی که قبلا بودن...هنوزم بعضیا فکر میکنن که باید نقش "دوست دختر جور کن" یا همون "..." خودمون باشن و یه دفعه میان وسط زندگیت دخالت میکنن...هنوزم حرف و نقل زیاده.هنوزم ملت به هم گیر الکی میدن.هنوزم عصبانی میشم و هیچی نمیگم تا جمع بشه و یه دفعه طغیان میکنم.همچنان تعارفای معمول سر جاشه و اگه رعایتش نکنی بی ادبی،اگه بقیه هم رعایت نکنن از دستشون ناراحت میشی.حجب و حیای بعضیا سر جاشه ولی بعضی دیگه از خودشون در اومدن و سعی میکنن خوب ادای روشنفکری رو واست در بیارن ولی نوبت خودشون که میرسه ظلماتی فرا میگیرتشون که ناگفتنیه.

........

یادمه وقتی بچه بودم همیشه واسه عید ذوق میکردم...ولی ٢-٣ روز که میگذشت یه غمی همه ی وجودمو فرا میگرفت...از مامانم میپرسیدم امروز چندمه؟میگفت چهارم...حساب میکردم که ٩ روز دیگه همه چیز تموم میشه و ناراحت میشدم. یادمه ٣ سال پیش که رفتم پاریس،یه روز یکشنبه از پنجره ی خونه عموم خونه همسایه هارو نگاه میکردم.توی هر پنجره یه خونه کوچیک بود که یه نفر آدم داشت توش خونشو تمیز میکرد و غذاشو درست میکرد...به خودم گفتم چه زندگی آروم و خوبی،کاش میشد همین زندگی واسه منم پیش بیاد....نمیدونستم که یه روزی منم همین جوری زندگی میکنم...

تقویم کنار فیس بوک هر روز یه پتک میزنه توی سرم که فلان قدر مانده تا عید نوروز... ولی از آسمون اینجا برف میباره و هیج جا هم ماهی نمیفروشن.به جاش تا دلت بخواد میتونی بری مهمونی و خوش بگذرونی...خانوادت نیستن...اولا دلتنگ بودن و پای تلفن بغض میکردن و تو خوشحال بودی که هر هفته میری پارتی....حالا تو پای تلفن بغض میکنی و اونا فکر میکنن که تو هر هفته مهمونی میری و جات از همه هم قطارات بهتره!.....عادلانست!اقلا همچنان دلتا مقدار ثابتیه!

دوستات اوایل هر شب باهات چت میکردن و گزارش میدادن مثل سابق...ولی الان از حرفاشون هیچی نمیفهمی به جز یه سری اسم آدم جدید که تا میای یکیشونو یاد بگیری بعدی حرفش داغ تر میشه!اوایل اقلا روزی یه زنگ از ایران داشتی...الان هفته ای ٢ تا بشه کلاهتو باید بندازی بالا... دارم فکر میکنم که الان ٧-٨ ماهه و اینجوریه،اگه دو سال بگذره چی میشه؟

.........

یادمه وقتی فک و فامیلای خارجکیمون میومدن ایران یه جوری بودن!... الان فقط نگرانم که این همه ذوقی که دارم واسه اومدن به ایران،الکی باشه و بقیه منو یه جوری ببینن!!

 

/ 22 نظر / 37 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Mustafa

از سال 82، شاید این دومین یا سومین کامنتم باشه، حال خوندن کاتمنتای دیگه رو هم ندارم، این وبلاگ یاد آور یه چیزایی واسه من که عمری از من در گرو اون گذشت،نمیدونم چی بگم... سال نوت مبارک نیما جان

‼№

نیما جان !! سال خوبی در انتظارت باشه ایشالا !! همیشه بخندی و با خنده هات دل اونایی رو که دوستت دارن شاد کنی !! [قلب] سفرتم به سلامت ایشالا !! [گل]

الهه حمیدی

میون این همه نوشته های گل منگولیه دوستداشتنیه خنده دارت همیشه یه همچین پستهایی هست و من غم و دلتنگیهای این جوریتو دوست دارم باهاشون بساز

یکی از دوستات

مسبب خیلی از دوریا خودتی نیما اسمای تازه؟ هوم. تو بی معرفت شدی نه دوستات

نگارپورشعبان

نیما جان دلمان تنگ شده... داری میای؟؟؟؟؟؟[تعجب] خوش اومدی[نیشخند]

صووورتی

نیما... خب این نوشته ی اون آدم همیشه شوخ و شنگ نیست... این پست رو که می خونی و با پست های اون اوایل نوشتنت مقایسه می کنی متوجه می شی که یه دنیا بزرگ تر شدی .... این دلتنگی برای ایران طبیعی یه!... تو مدت زیادی نیست که از ایران دوری... به نظرم برات یه عادت می شه! اما خب خوشحال می شم دوباره بیای و نوشته هات بوی شوخ و شنگی به خودشون بگیرن!... دلم می خواد وقتی دوباره میام اینجا نیشم تا بناگوش باز بشه!... دلم می خواد واقعا شاد ببینمت!

یه مرد امیدوار

گاهی این موضوع که ما فقط یک بار تو این دنیا زندگی می‌کنیم خوراک خوبیه برا فکر کردن و ارزیابی کردن. سال نوت مبارک دوست شاد و عمیق من

آیدا

سلام من آخرین باری که اومدم وبلاگتون هنوز نرفته بودید خوشحال بودید وبلاگتونم خوشحال بود! الان ناراحتین چه قدر!! اگه قصد ندارین اونجا بمونین غصه نخورین دو سه سال بعد از برگشتن به ایران شما مثل این آدمایی میشین که خارج درس خوندن خودشونو میگیرن!!!ِ[نیشخند]

متین

دایی چه بزرگ شدی!! دیگه شیطونی نمیکنی!!! منو میترسونی بابا... جیگرم کباب شد...