بازگشت دینگالیگا!

عارضم خدمت خوانندگان تقلیل یافته عزیز که من خب زنده ام طبق معمول و از وقتی که این وبلاگ توسط همه دوستان و آشنایان و اقوام وابسته کشف شد شرم حضورم شده توش بنویسم! از یه طرف هی با خودم کلنجار رفتم که یه وبلاگ دیگه راه بندازم که هر چی با خودم تشکیل جلسه دادم به نتیجه خاصی نرسیدم!اینه که از کلیه اقوام و فامیل های وابسته خواهشمندم اگه هنوز اینجا رو میخونن به من نگن که من فکر کنم نمیخونن!گاوچران

اول بریم سر بحث تحصیلات خارجهعینک... اینجانب در کمال صحت و سلامت عقل اعلام میدارم که با موفقیت تز پایانی فوق لیسانس خودم رو در هر زمینه ای که خودم دوست داشتم به پایان رسانیده،دفاع گردانیده و فارغ التحصیل شدم ولی زمان فارغ التحصیلیم نه تنها به کسی مربوط نیست بلکه به نظام وظیفه محترم اصلا مربوط نمیباشد چون اقدام به باطل نمودن معافی تحصیلی اینجانب نموده و این اقدام مذبوحانه سبب آش خور شدن من یا/و پرداخت مبلغ ناچیز 15 ملیون تومن پول بی زبون به آن سازمان عزیز و گوگولی خواهد شد! اینه که من کلا هنوز دانشجو ام و هر کس هم دوست داره خلافش رو ثابت کنه ما هم خلافش رو به خودش ثابت میکنیم.منتظر

دوم اینکه ما خیلی موفق شدیم و خیلی آدم دانشمندی هستیم الانیول چون که مقاله دادیم توی اون کشوری که اقدام به خوردن سایر کشورها میکنه و مقاله هه قبول شد و خیلی الان رزومه پرباری داریم و آماده ایم در قبال دریافت یک عدد کارت معافی به هموطنانمان خیلی خدمت های زیادی را بکنیم به شرطی که آن سازمان عزیز مذکور هم مارا خدمت نکند و ما همینجوری خدمت نکرده پایان خدمت بگیریم و رستگار شویم!...که شاعر اینجا میگه خوش دارم خوش باشی تو خیال خامت!..و در جای دیگه همون شاعر میگه کنارم بخواب و به دورم بتاب و خیلی کارهای منافی عفت دیگه!اینه که من سربازی نمیرم...و البته یه شاعر دیگه راجع به این قضیه خطاب به پدر خودش میگه: بابا من سربازی نمیرم آخه مگه زوره؟/بابا بیا ببین دوست دخترم موهاش بوره!

سوم اینکه شما اصلا هیچی نمیدونید چون اطلاع ندارید!خنثی من جغرافیم خیلی ضعیفه و اول راهنمایی هم یه دفعه 13 شدم و برگمو بردم دادم دوباره صحیح کردن شدم 12.5 و دفعه بعد که میخواستم امتحان بدم شبش خواب دیدم که آقای دیباجی میخواد منو بخوره و عین فیلما نشستم وسط تختم جیغ زدم و یه دفعه دیگه هم توی دبیرستان داشتم با بغل دستیم که یه چشم نداشت لهجه داغون معلم رو مسخره میکردم که معلمه منو صدا کرد گفت ژاپن رو روی نقشه نشون بده  و من به جاش استرالیا رو نشون دادم و همه خوشحال شدن و کلا خیلی جغرافیم خوبه!...اینه که الان تازه 3 ماهه فهمیدم که کانادا از سوئد خیلی سرد تره و خواستم اینو به اطلاع شما هم برسونم که بدونید کانادا اصلا جای خوبی نیست و هرکس هم دوست داره بره اونجا اینو بدونه که زمستون سوئد پیش کانادا حکم کیش توی زمستون رو داره و اصلا طرف کانادا پیداتون نشه که آنفولانزای خوکی میگیرید و در دم به لقاء پروردگارتون نائل میشید!هیپنوتیزم

چهارم اینکه من قرار بود کلا برم اون کشوری که جهان رو میخوره و اونجا به تحصیل علم و دانش بپردازم و آبان پارسال رفتم توی لانه و مدارک پذیرشم رو دادم بهشون و اینا توی لونه پاسپورت منو گروگان گرفتن تا تیر امسال و بعد گفتن که ما قانع نشدیم که واسه چی میخوای بیای کشور ما!! و اینه که کلا اون کشوری که جهان رو میخوره هم به درد نمیخوره و من عمرا دیگه پامو توی لونه این احمقا بذارم!سبز

پنجم اینکه استرالیا خیلی دوره و من همیشه فکر میکردم ژاپن استرالیاست واسه همین تازه 3 ماهه فهمیدم که استرالیا اونور کره زمینه که الان که کریسمس شده اونا چله تابستونشونه و بابا نوئلشون گویا اصلا یه زنه با بیکینی از اینایی که واسه تبلیغ دم ژانویه ازشون استفاده میکنن و حیوون خونگیشون کانگوروه و من نمیرم چون خیلی هم دانشگاهاش گرونه تازه!

ششم اینکه  انگلیس! (و انت لا یتفهم ماذا الانقلیس...ترجمه:و تو چمیدانی که انگلیس چیست؟).... انگلیس جاییست که همه خارجی حرف میزنن و نیازی نیست اول زبونشون رو یاد بگیری ولی بارون زیاد میاد و ممکنه آدم توی خیابون غرق بشه. من اونجا یه موقعیت کاری خوب پیدا کرده بودم که هزار تا مصاحبه اینترنتی براش انجام دادم و بعد قرار شد برم ویزا بگیرم واسه مصاحبه نهایی. بعد پا شدم رفتم توی سفارت اینا و البته وقت من ساعت 10 بود و من 5 دقیقه مونده بود به اینکه وقتم برسه و توی خیابونا از پیرزن هایی که مشغول جرم "سگ گردانی" بودن هی پرسیدم سفارت انگلیس کجاست و هی همه آدرس بیخود بهم دادن و یه خانوم عجیبی هم نشسته بود توی ایستگاه اتوبوس و بافتنی میبافت اونم زیر بارون(!!) و از اون پرسیدم آدرس درست داد و فکر کنم این یا جن بود یا جاسوس چون زیر بارون توی ایستگاه اتوبوس کسی بافتنی نمیبافه! و بعد سر ساعت 10 رسیدم دم یه باغ گنده ای و بغل باغ یه ساختمون بود که من وارد شدم و با هیجان گفتم که وقت دارم و خانومه برگه وقتمو نگاه کرد گفت اینجا سفارت تاجیکستانه و باید به درب بغل مراجعه کنم!!نیشخند

باز اومدم بیرون و دیدم خب یه باغ متروکست که بالاش رعد و برق میزنه و اون ته یه ساختمون داغونه که بالاش یه پرچم انگلیس هست و یه زنگ آیفون از این تابا ها هم داره!زنگ زدم یکی برداشت گفت کیه؟گفتم منم اومدم ویزا بگیرم،گفت گوشی یه چند لحظه...بعد دیدم یه آقای سربازی از ته باغ داره میدوه میاد سمت در ورودی و دستشو گرفته بالای سرش که بارون نره توی چشمش و اومد گفت با کی کار داری گفتم با مسئول ویزا و مدارکمو دید و وارد باغ شدم و تا ته باغ رفتم به صورتی که من جلو و آقاهه عقب حرکت میکرد و من هر لحظه منتظر بودم با بیل بزنه توی سرم و توی باغچه خاکم کنه!استرس

خلاصه رفتم رسیدم به ساختمون و رفتم تو دیدم یه سالن گنده خالیه و یه تلویزیون هم روشنه که بنگاه سخن پراکنی بی بی سی داره ازش شایعات پخش میکنه و 3 تا باجه اون ته هست که دوتاش خاموشه و یکیش روشنه و یه خانوم حامله توش نشسته و با دستش اشاره میکنه که: بیا بیا بیا!!...خلاصه فکر کنم همون سربازه زده بود این خانومه رو حامله کرده بود و دوتایی توی سفارت زندگی میکردن!خیال باطل

مدارکمو دادم به خانومه و از من انگشت نگاری کرد و عکس گرفت و بعد زندانیم کرد چون پاسپورتمو باز گرفت و خوبی خارج اینه که پاسپورت که نداشته باشی هیچ جا نمیتونی بری! و بعد از خانوم حامله خدافظی کردم و دم در ساختمون از آقای سرباز هم خدافظی کردم و رفتم رسیدم دم میله های ته باغ و یه دری بود که دسته نداشت و هیچی نداشت اصلا!فقط میله بود هی!...و از ته باغ آقای سرباز هی با دست یه چیزی به من میگفت و هی خودشو تکون میداد و من حس کردم که باید خودمو بکوبم به در تا باز بشه و هی خودمو تلق تلق زدم به در و هی باز نشد و یه هندی هم اومده بود توی خیابون میخواست بیاد توی سفارت هی منو نگاه میکرد و من هی باز تلاش میکردم و خودمو میکوبوندم به میله ها تا آزاد شم و آخرش خود سربازه اومد منو ول کرد توی خیابون!آخ

خلاصه اینم هی بهم ویزا نداد تا روز مصاحبه رسید و من چمدونمو نصفه بستم و نشستم دم در خونه که اگه پستچی پاسپورتمو آورد بردارم بپرم توی یه هواپیما و برم در مصاحبه شرکت کنم که البته پستچی به جز آگهی حراج هویج هیچی برام نیاورد و من چمدونمو باز کردم و هر چی زنگ زدم به حامله هه گفتم پاسپورتمو میخوام گفت نمیدم!!... و یه بار هم زنگ زدم شوهرش برداشت گفت پاسپورتتو نمیدیم! و یه بار زنگ زدم بر نمیداشتن گویا وضع حمل داشتن...و یه بار دیگه زنگ زدم و آقاهه خوشحال گوشی رو برداشت و گفت پاسپورتتو میدیم و فکر کنم بچشون پسر بود که اینا پاسپورت منو دادن بلاخره!تشویق

...................

این بود خلاصه بخشی از آنچه بر من رفت در این چند ماه سکوت!

منتظر پست بعدی باشید.....

 

 

 

/ 38 نظر / 96 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بچه پرو

خسته نباشی فکر کنم تصمیم گرفتی که از منم دیرتر آپ کنی نه؟[نیشخند] شایدم آش خور شدی ملتو سر کار گذاشتی؟[متفکر] [عینک]

لاله

به قول فیس بوک : آی لایک ایت ! [گل]

No One

نیــما کوشی خب تو؟ ای بابا !!!![ناراحت]

شازده کوچولو

سلام نیما خان دینگالیگا من بعد از هوار سال اومدم ببینم نوشتی یا نه؟ که دیدم ننوشتی که باز!![خمیازه] خسته نباشی واقعا[خنثی]

بهاره

پس کی آپ می کنییییییییییییی؟

االهه

سلام اقاي نيما بازم هوس كردم اومدم وبلاگت بعد چندي ما ه و شايد سال يادش بخير با ماجراي دانشگاه رفتنات اون اوايل چه حالي نصيببمون مي شدو بعد از گرفتن و خوندن چند پستي كه نخونده بوديم ازت چه بسيار مسرر نه مسرور ميشديم خلاصه خدا شادت كنه نيما

ایدا

اینجا رو خیلی دوست دارم...

یک ادم خسته کننده

wow..... پسر تو خیلی سابقه داری از سال 82 تا الان. موفق باشی... به ما هم سری بزن.

آیلین

سلام نیما. من آیلین . تو وب هاله یافتمت. عالی نوشتی . خورند صفحات طنز یه نشریه معتبر. تبریک . موفقیتت رو آرزو میکنم رفیق...

فراز

خیلی باحالی