دلتنگی

....

یه زمانی تنها بودم..خیلی تنها!همیشه خودم بودم و هدفون یه واکمن سونی قدیمی که هر شب یکی دو ساعت توی گوشم صدا میکرد...توی  تاریکی زل میزدم به سقف اتاق و فکر میکردم...به عشقی که رسیدن بهش عجیب بود٬به احساساتی که الکی الکی رقیق میشد و ترکیبش با قد و قواره من جور در نمیومد٬به آدمایی که نبودن اگه هم بودن کمرنگ و بی صدا از وسط خیالات تاریک من توی همون شب ها رد میشدند.همه چیز عادی بود!شایدم غیر عادی!

تنها کاری که مطمن بودم ذره ای استعداد توش ندارم٬تنها چیزی که سریع ترین تصمیم رو واسش گرفتم باز کردن یه وبلاگ بود.گفتم خب مگه چیه؟بعد از کنکور که بی کارم این دو ماه به جای اینکه همش فکر کنم پا در هوا موندمو منتظر رنگ شدن سرنوشتم نشستم بذار سرمو به یه چیزی گرم کنم!...

نمیخوام صغری کبری بچینم...ولی معتادش شدم!دیدم چه راحت میشه همه ی افکار سیاه نیمه شبها رو روشن و رنگی کرد و پاشید وسط یه صفحه!شاید شادترین لحظات زندگیم مواقعی بودند که میدیدم یه نفر آفلاین میذاره و از عوض شدن حال و روزش میگه!دلم خوش بود به همین که اقلا اگه خودم دلم تنگه٬شاید بتونم یه نفرو از دلتنگی در بیارم!..دروغه اگه بگم روحیه خودم عوض نشد٬که شد!دورغه اگه بگم خودم عوض نشدم٬که شدم!دروغه اگه بگم از دیدن کامنتها توی دلم قند آب نمیشد٬که میشد!..و مهمتر از همه دروغه اگه بگم دوستای خوب و زیادی از همین چهار دیواری نصیبم نشد!

اون واکمن سونی نقره ای رفت توی کشوی آخر میز٬به جاش یه هدفون گنده اومد که دوستام واسه تولدم خریده بودن و وصل میشد به کامپیوتر!حتی الانم که دارم مینویسم با اینکه هزار بار سیمش قطع شده و وصله پینش کردم اما دلم نمیاد عوضش کنم!شده جزیی از وجودم.......

این وبلاگ مسخره به من یاد داد که چه جوری از انزوا در بیام!دوستام زیاد شدندوموبایلم پر شد از شماره!خیلیا اومدن و رفتن٬خیلیا دور نمای منو دیدن و نزدیک شدن و فرار کردن...خیلی ها هم موندگار شدند!

زمان گذشت و اینجا هم شد یه جایی مثل همون اتاق تاریک خودم...عادت کرده بودم که بنویسم که بخندیم و بخندم...ولی الان چهار سال و نیم از اون زمان گذشته و من الان توی کشوی میزم یه بسته فلوکسیتین قایم کردم٬کنار همون واکمن قدیمی!هنوز راضی نمیشم که یه کپسول مسخره با یه لیوان آب بی مزه بتونن منو نجات بدن..میخوام همیشه  توی کشو بمونه٬توی همون تاریکی پیش همون واکمن

الان یه ساله که پا در هوام...شبا بیدارم ولی چشمامو باز نمیکنم که سقف بالای سرمو ببینم٬روزا هم صدای هیچکسو نمیشنوم!زل میزنم توی چشمشون و فقط سرمو تکون میدم...دلداری های الکی٬حرفای تکراری٬دغدغه های بی رنگ و رو٬تکرار طلوع و غروب.... و من که احساس میکنم وسط مثلث برمودا گیر کردم و عین یه شبح از جلوی بقیه قربانیا رد میشم!

...

خوب میشم...مگه نه؟!

/ 27 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الينا

يادم رفت بگم منم اصفهانم

ندا

می دونی نيما احساسم بهم ميگه می دونم دردت چيه! .. شايد اشتباه می کنم اما ئلم حال بدی شد وقتی اين پستتو خوندم

اقلیما

سلام ای باب همه این روزا مریضن!!! خوده منم هر روز باید قرص بوخورم!! بی خیلی طی کن!!! مثه همیشه پستای خوب بذار. خوش باشی فعلا بای تا های

آتوسا

بابا تو که دل ما رو کباب کردی!!!!چدس حج آقا؟؟چه مرگدون شدس؟؟پ چرا هنچين ميکونين؟؟؟!!!

nazgol banoo

bebin NIMAAAAAAAAAAA, pasho ye do rooz bia velayate kharej. ham hale ma khoob mishe yekam mikhandim be to, ham to yekam ye khosh gozarooni mikoni o badi be kallat mikhore halet khoob mishe. jeddi migama.

soorooshi

pas hamineke enghadr hamishe afsordeyio akhmoo va bad akhlaagh. jane to afsord,jesme to farsood,roohe to pajhmord. akhar,paro baali bezan,beshkan ghafas ra. azad bash in yek nafas ra. parvaaz kon,parvaaz kon. az char divare malale khod beparhiz. dasti barafshan,shoori barangiz. dar daamane azaadio shaadi biaviz. ANDDOH BAR ANDOOH AFZOODAN RAVA NIST.... DONYA HAMIN YEK ZARRE JA NIST. dige khod daani. baghiash bema che????????

متین

[ناراحت] وووووی دایی جونم جیگرم برات کباب شد. تو چه غصه دار بودی دایی... قربونت برم مرسی که ما رو آدم حساب کردی و انداختیمون وسط وبلاگت و ازمون تعریف کردی. دایی قرص نخوریها من خودم تا ابد پیشتم. نشون به اون نشون که میخواستی بری عکاسی عین یه مادر دلسوز برای داییم دلشوره گرفتم ترسیدم بخورنت. به خدا خیلی دوستت دارم. دایی مرسی شماره منو هم چژوندی تو گوشیت و به یادمی. دایی میخوام تو راهت فنا شم... [گریه] [گل]

...

سلام.خیلی وقته به اتاق شما سر می زنم اما هیچ وقت کامنت نذاشتم. اتاق شما تاریک نبوده همیشه روشن و آفتابی بود و اینجا از انگشت شمار وبلاگ هایی که خنده رو بر لبان می نشونه. من هر وقت از غمنامه خوندن ها خسته می شدم میمودم اینجا اما حالا می بینم کسی که از کوچکترین اتفاق هم طنز می نویسه غمگینه.همیشه غبطه می خوردم با خودم می گفتم یعنی می شه یه آدم این قدر شاد و سر زنده باشه. سحر مي آيد و چشمهاي من به افق خيره است. هوا دلنشين است ومن نگران كه مبادا امروز مثل فردا سپري شود. هر روز من مثل ديروز است . چشمهاي من نگران به در است .هر روز اينطور است . عادت كرده ام به اين روزها . هر روز مثل هر روز است. فقط براي من اين روزها مي آيد و مي رود

من

منم از همون دسته ادمهام که خیلی وقت اینجا رومیخونم از وقتی هم که کم اپ میکنی کم میام و کم میخونم....شاید چند باری برات نظر داده باشم با یه وبلاگ قدیمی ذیگه ام....اما این دوران نیز بگذرد....

احسان

اصولا آدما دو دستن 1 دسته اونا که بعد از عاشقیشون غمگین و افسرده میشن 1 دسته اونایی که میشن دینگالیگا !