نوک مداد قرمزم شکسته!

من عین خیالمم نیست وقتی میبینم...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

یه پسر بچه که شاید از خواهر زاده منم کوچیک تر باشه توی یه دستش یه بسته چسب زخمه و توی یه دستش یه کهنه نمدار و میاد بغل شیشه ماشین و با نا امیدی کلمات تکراری رو برای بار هزارم دکلمه میکنه شاید دلت بسوزه و یه دونه بخری یا شیشه ماشینتو برات تا جایی که ممکنه گلی کنه!..وقتی چراغ سبز میشه هر لحظه ممکنه عین گربه بره زیر تایر 17 اینچ فالکن و عین یه بچه گربه لنگ له بشه...کسی حتی تکه هاشم جمع نکنه و همه ماشینا با خیال راحت از روی کلش رد بشن و قرچ قرچشو حس کنن....

...

من اعتراض نمیکنم....به هیچی!
 حتی با دیدن دختر بچه ای که سر چهارراه داره گل میفروشه و آخر وقت یه مرد سیبیل در رفته با زور کتک میندازتش عقب وانت و تموم زحمتشو توی دود و ترافیک و جیغ و داد،به راحت ترین شکلی که فکر کنین،جلوی چشم صدها راننده بی خیال توی یه مشت ماشین نقره ای و سیاه با رینگ اسپرت و ساب ووفر و فلاپ،جلوی کولر، که دور چهارراه پشت چراغ قرمز واسادن میگیره و برای تشکر هم دو سه تا سیلی میزنه زیر گوشش..

میتونست روز اول مهر پشت میز و نیمکت،شاید ردیف آخر،به قیافه مهربون خانوم معلمش نگاه کنه...زنگ که خورد کیفشو بندازه پشتش و با آخرین توانش بدوه تا برسه به در و بعدش خودشو ول کنه تو بغل مامانش.یا اینقدر از سر دلتنگی گریه کنه تا ساعت 12 بشه و برگرده پیش عروسکاش....یا سر زنگ دیکته حیات رو با ط بنویسه و تک بگیره!

آرزو میکرد که توی زنگ حساب،توی یه صبح دلتنگ و ابری،2 رو با 2 جمع کنه و بنویسه 5 و از کلاس پرتش کنن بیرون اما اقلا حق اینو داشته باشه که یه دقیقه به چشمای آبی عروسک پشت ویترین نگاه کنه...يا برای يه بار هم که شده دو خط الف بنويسه توی صفحه اول دفتر زندگيش...

....

هممون دیدیم..شاید 2 دقیقه هم بهش فکر کردیم..اما بعدش ترجیح دادیم با یه تیک آف از کل درگیری های ذهنیمون فرار کنیم...

آخه میدونی چیه؟!

فردا امتحان داریم!

..................

/ 32 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهه

ذوچیز صدا ندارد:ننگ ثروتمند و مرگ گدا...اما نمیشه گفت که...

mehri

rast migi faghat hamun lahzeast o bad hame chi faramush mishe...

aftabparast

ما خيلی راحت ميتونيم به خيلی چيزا فکر نکنيم،ميتونيم هم نصفه نيمه فکر کنيم، گاهی هم فکر ميکنيم! خيلی هم توپ و کامل! اما مشکل اينجاس که وقتی خيلی به خودمون زحمت ميديم فقط فکر ميکنيم! همين! کاش يه کم بيشتر می جنبيديم و سوژه ی فکرکردن و ارضای حس انساندوستی رو از بين ميبرديم!...يادت باشه که خيلی فوق العاده نوشتی!

دختر سياه پوش

سلام دوست عزيز ..از آشناييه عجيبه با شما خوشبختم.....ميدونستم پرشين قاتی داره ولی نه تا اين حد که وقتی ميخوام پست جديد بذارم بره تو صفحه مديريت کاربر شما در هر صورت خوشحال ميشم به من هم سری بزنی...موفق باشی...سياه پوش

soheil

سلام من سهيل هستم امروز ۳ بار سعی کردم بيام تو وبلاگم و وبلاگ شما باز شد شايد باورت نشه ولی تو الان با پيام من بايد ۴ تا نظر داشته باشی .من هنوز هم باورم نميشه........ شايد خندت بگيره ولی تا حالا اين قدر راست نگوفتم//// پيام هات رو نخوندم.الان هم تو وبلاگت تا حالا ۵ تا مطلب بيشتر ننوشتی دوروسته///ببين به خدا راست ميگم /حالا وقتی که مطلب رو ميخونی ميگي ولش کن ولی به نطر من اصلا اين پرشين بلاگ خراب کرده

souske siah

ممنون از راهنماييت . ولی نظر خاصی ندارم d:

female

سلام.بدترين حالت عشق اينه که دوستش داشته باشی اما ....بدونی که اون مال تو نيست.نه؟ خوشحال ميشيم به ما هم سر بزنين

مهناز

سلام نيما جان....خوبی دوست گلم...ممنونم از حضور صميمانت در سرزمين عشاق...بيصبرانه منتظر متن بعديت هستم...آپديت کردی خبرم کن...ممنونم و هميشه منتظرت....تا بعد...

IMAN

چرا نميگی بعدش چه بلايی به سر ملت شهيد پرور اومد؟؟؟؟؟؟ بابا پسره را حراست کشت!!!!!!!!!!