ضيافت

من هر وقت که حال و حوصله درست حسابی ندارم اين مامانم هم مهمون دعوت ميکنه!..يعنی چی؟!...يعنی اينکه اين مامان من همش مهمون دعوت ميکنه!!!34.gif...منم که اعصاب مصاب ندارم يا مجبورم تحريم کنم(برم توی خيابونا ولگردی) يا تحريم بشم(بمونم توی اتاقم)٬يا تحريمم کنن(بندازنم از خونه بيرون)!..که البته مورد آخر معمولا يا در مورد مهمونی های زنونه و اينا اجرا ميشه يا اينکه من خودم به همراه خودم و به سرکردگی خودم قيام ميکنم و بعد شورش ميکنم و بعد ميزنم توی سر خودم و يکی دو تا از تی شرتامو به نشانه اعتراض آتيش ميزنم و آخرشم ميندازنم از خونه بيرون!!!

حالا باز ما امروزحال و حوصله نداشتيم٬اين خانومه از آمريکا پا شده اومده ايران و خب ما اگر دعوتش نکنيم اصلا سنگ روی سنگ بند نميشه و قوانين طبيعت جملگی نقض ميشن و قورباغه هه ابوعطا ميخونه!17.gif

بعد از کلی مشقت و سختی کشيدن در دانشگاه برگشتم توی خونه ميبينم يه خانومه از پنجره خونه ما آويزونه و مثه اينکه قصد خودکشی داره و الانه که بپره روی سر من و من به جاش بميرم!...يه نفر ديگه داره حياط رو جارو ميزنه و بوی فلفل دلمه ای و انواع ادويه و اغذيه و اينا هم از خونه ما داره پرتاب ميشه بيرون و فضا رو آکنده ميکنه!

رفتم توی خونه ميبينم همه جا کن فيکون شده و يه ميز گنده هم گذاشتن دم در اتاق من و رسما پلمبش کردن!...ميگم اينو واسه چی گذاشتين اينجا؟!نميگين من ميخوام برم توی اتاقم؟!...مامانم ميگه اين ميز دسره نيما جون!(در اين مواقع من جون ميباشم)..حالا تو مگه توی اتاقت اصلا چيکار داری؟!اين زنبيل و زندگيتو ببر بذار توی اتاق ما لباستم همين خوبه اصلا!حمومم که نميخواد بری تميزی !!

حالا هرچی ما سعی ميکنيم به اين بگيم که ما امروز تربيت بدنی داشتيم و لباسامونم خيلی چيزه و اينا اصلا انگار نه انگار!کم مونده يه دوپی یس دامناشو بده به من بگه همينو بپوش يه شال زنگولی منگولی هم سرم کنه!!19.gif

ما ديديم فعلا تا نريم دستشويی اقدامی نميتونيم در راستای بهبود شرايط انجام بديم...داريم ميريم طرف موال که يه دفعه يه صدايی از دور ميگه: نـــــــَـــــــــــه !11.gif...به اون سمت نروووووووووو!11.gif..برگشتم ميبينم مامانم با حالت رعب و وحشت زل زده توی چشای من ميگه:دسشويی نری ها!11.gifتازه اين خانومه شستتش!..نميخواد بری دسشويی اصلا!ميخوای بری دستشويی چيکار؟!...يه ذره چپ چپ نگاش ميکنم ميگه: برو زنگ خونه خانوم باطنی اينارو بزن بگو ميخوام برم دسشويی!..بهش ميگم آخه من ساعت ۳ بعد از ظهر برم در خونه مردم بگم ميخوام برم دستشويی نميگن پسره خل شده خونه خودشونو ول کرده اومده اينجا بره دسشويی؟!

......

خلاصه بعد از مصايب گوناگون بلاخره اين شب لعنتی فرا رسيد و منم بلاخره از روی ميز پريدم توی اتاقم و آماده شدم تا اين قوم ظالين بيان و برن!...هنوز مهمونا نيومدن خواهرم اومده دم در زنگ زده ميگه بيا پايين دسرارو ببر بالا!.حالا ما هرچی دنبال دمپايی ميگرديم نيست!...به مامانم ميگم اين دمپايی ها کجاست؟!ميگه بردم گذاشتمشون روی پشت بوم!11.gifبيا اينا رو بپوش(يه جفت صندل پاشنه دار داده به من عين نردبون)...منم عين احمقا اين صندل ها رو که روشونم دستان توانای يه احمقی انواع و اقسام جواهرات رنگ وارنگ و اينا رو چسبوندونده بود پوشيدم رفتم دم در همون موقع مهمونا هم رسيدند همونجا!17.gif..خواهرمم سه تا دونه ظرف عين گارسونا داده دست من که خودش راحت با مهمونا سلام عليک کنه و اين دسرا هم يه دونشون که ظرفش روی دوتای ديگه بود ٬ شربتش داشت تلاش ميکرد که روی سر من خالی بشه و من عين دلقک های سيرک با اون ريخت فاجعه و يه مشت ظرف دسر دم در به اينا خير مقدم ميگفتم!..کم مونده بود يه نفر از دور به طرفم دارت پرتاب کنه!!29.gif

........

بعد از شام که ظرف و اينا رو کمک کرديم جمع کرديم و اينا اين خانومه که اومده بود يعنی کمک کنه از توی آشپزخونه منو صدا کرده ميگه ظرفشويی تون گرفته٬آب رد نميکنه!!...ما رفتيم از اون سر خونه از اينا که هی چلپ چلپ باهاش راه آب باز ميکنن آورديم و از وسط سالن اين شی زيبا و تاريخی رو حمل کرديم و به محل حادثه رسونديم و هی شالاپ شالاپ زديم توی حوض آب زلالی که اين خانمومه درست کرده بود تا بلکه فرجی بشه و امام زمون به ما لطفی بکنه بلکه اين سد تاريخی خراب بشه و اين آب چربی ها برن خونشون...اما خب به هر حال آب روشناييه و کلا آب نطلبيده مراده و ما هم به شدت به مراد دلمون رسيديم و تا حلقوممنون به آب گنديده مزين شد!17.gif

بعد از تعويض لباس و اينا رفتيم سر اين دسر ها بلکه يه تسلی خاطری واسه بازمانده خودمون پيدا کنيم و واسه خودمون يه بشقاب گنده مملو از دسر کشيديم و رفتيم گوشه سالن و در حال خوردنيم که يه دفعه اين دوست بابای من از اون سر ميگه: خب حقم داری دسر بخوری چون شام که کم خوردی دو تا بشقاب که به جايی نميرسه و ....از اون طرف اون يکی ميگه: آره نيما خان از دفعه قبل که من ديدمشون لاغر شدنا...از اينور هم علی اومده ميگه دايی من ژله ميخوام!..و خلاصه که زهر مار شد!!02.gif

و خدا رحمت کند حبيب خدا را و خدا بيامرزد مرا و له بشم براتون و تيکه تيکه بشم و خيس بشم و نابود بشم و اينا!...فعلا تا بعد03.gif

/ 52 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Nafiseh

الهی بميرم مادر.دستشويی هم نذاشتن بری؟؟جان.کوچولوی آفريقايی.بايد عرض کنم که همين بساطا هم تو خونه‌ی ما هفته به هفته رو دور تند تکرار ميشه ولی خوب ديگه مشکل دستشويی نداريم. پيشنهاد مي‌کنم يه دوره رزمی بيا پيش خودم!!!(در ضمن وبلاگت انصافآ جالبه!!)

بهناز

واي خداي من شما واقعا تو نوشتن ماهريد من كه داشتم روده بر ميشدم همكارام خيال كردن ديوونه شدم بي تعارف بگم خيلي عالي مي نويسيد. دقيقا آدم حس مي كنه كه تو اون حال و هواست و تجسمش خيلي راحته. موفق باشيد.

Nafiseh

سلاممممممممم! ببخشيد خاله جان خانومم مرا مجبور به پرسيدن يه سوال فنی کردند: توی همين متن، پاراگراف پنجم، خط دوم، بعد از علامت تعجب (!) کلمه‌ی چهارم چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

Nafiseh

اگه گفتی اون چيه که نارنجي‌يه و چهارتا چرخ داره؟ هرکی بتونه بگه (که البته مطمئنن خيليا ميگن) پيش من جاييزه داره!

Nafiseh

ببين ديگه، اومديو نسازی!!!!! جواب خالمو بده، ثواب داره به خدا! تو کف قضيه مونده!! (مسلمآ مي‌دونی بايد برای پي‌گيری اين ماجرا يه ذره پايين تر رو نگا کنی!!)

Nafiseh

مي‌بينم که معمايی که طحر (طرح) کردم خيلی لثه‌خورد‌کن (دندان‌شکن) بوده!!!!!!!

Nafiseh

مگر شما سواد نداری، پسرکم؟؟؟ به نظر تو پاراگراف و علامت تعجب و اينجور چيزا مي‌تونه چي‌باشه؟؟؟ اگه سواد داری، مي‌دونی علامت تعجب و کلمه و پاراگراف چيه پس برو همون جايی که گفتم. البته اگه فکر مي‌کنی خسته ميشی بي‌خيال زندگی، خودم کشفش مي‌کنم!!!!

Nafiseh

راستيييييييييييی! آقا خودتی! من خانومم!!!!

سهند

مهتاب

همیشه دوس داشتم یه داداش داشته باشم الان انقده خندیدم که نگو .... انقدر خوب مینویسی انگاری همه اینا خونه خودمون رخ داده حالا من یه داداش تسخیری دارم [هورا]