لوپ!

...

وقتی سوار شدم،تنها صدایی که عذابم نمیداد صدای خش خش روزنامه ی بغل دستیم بود...نمیتونستم بفهمم این همه بغض یه دفعه از کجا سر و کلش پیدا شد!

.....................................

موقعی که رسیدم توی فرودگاه،همه خوشحال بودن.با بقیه بچه ها با خوشحالی خدافظی کردم و رفتم بیرون از گمرک و رسیدم به همه ی اون چیزایی که 8 ماه بود یادشون کمرنگ شده بود. از ماشینم که توی پارکینگ جا خوش کرده بود گرفته تا در و دیوارا و خیابونا و درختا،همه انگار طعنه میزدن که آهای فلانی،خوب مارو یادت رفته ها!

وقتی رسیدم توی خونه،انگار نوارنی ترین نصف شب عمرمو میدیدم!باورم نمیشد که دوباره رسیدم به خونه ای که توش قد کشیدم و پیش اونایی که همیشه کنارم بودن و هستن...مثل دیوونه ها به در و دیوار اتاقم نگاه میکردم...اون شب راحت ترین خواب عمرمو تجربه کردم.مطمنم هیچ جای دنیا چنین آرامشی به من نمیده...ولی حیف که از فردا شب نگرانی دوباره از دست دادن همه ی این خوشبختی های ساده مثل خوره افتاد به جونم.

...........

برخورد بقیه اونطور که انتظار داشتم نشد.ولی پیش بینی هامم غلط از آب در نیومد!بودن کسایی که نیش و کنایه زدن و سوالای طعنه دار پرسیدن و تمام کارایی که من 7-8 ماه توی "دیار اجنبی" کرده بودم و اونا حتی فکر یه لحظشم موهای تنشونو سیخ میکرد به سخره گرفتن!خب باشه ما قبول داریم که سطح فلان دانشگاه ته نقشه ایران از اینجایی که ما الان هستیم بالاتره.خیالتون راحت باشه!.اینجوری لابد شما بیشتر رشد میکنید و ما هم قراره در آینده گارسون بشیم!باشه حق با شما.من هیچ وقت ادعایی نداشتم و این جاده ای که الان توشم جاده سازش جناب سرنوشت(دامت برکاته) بوده!

شمام توی همین فکرا باشید و زندگی کنید باشد که رستگار شوید!!

............

خیلی دوستام همونطوری مثل سابق بودن،صمیمی و قابل اعتماد...بعضی هم نبودن!...من که از نتیجه ناراضی نیستم!

.........

لای دلواپسی سبزی خشک و لواشک و اضافه بار، یه نگاه بود که غم دنیا رو مینداخت به جون آدم...نگاهی که اولش شاد بود و هی روز به روز تحلیل رفت و بعد انگار یه شبه صد برابر شد و افتاد به جون من.حاضر بودم هر کاری بکنم که این روز آخر زودتر تموم بشه تا عذاب همه کم تر بشه...

وقتی سوار شدم،تنها صدایی که عذابم نمیداد صدای خش خش روزنامه ی بغل دستیم بود...نمیتونستم بفهمم این همه بغض یه دفعه از کجا سر و کلش پیدا شد!

هیچ وقت نمیدونستم که صدای خانوم بلندگوی فرودگاه و بیسیم پلیس میتونه منشا گریه زاری آدم بشه!از اونا بدتر،صدای مهموندار که تعداد درهای هواپیما و ماسک اکسیژن و این چیزا رو میگه...از همه چیز بدتر،صدای دور گرفتن موتور هواپیما و بسته شدن چرخا و..همه انگار فقط یه چیزو یاد آدم میارن ...

...

 

/ 29 نظر / 48 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الینا

نیما خان چرا نمی نویسی دیگه؟ کجائی

Nafiseh

کوشی تو؟ داشتم باهات زندگی می‌کردم. بیا دیگه.... نیما خوبی؟ [ناراحت]

دریغ

هی نیما... منتظرم هنوز . منتظرم

Manuchehr

Hi Nima I like your writing. Please write more.

مریم

ینی دقیقا چند سال دیگه منتظر آپ بعدیت باشیم دینگالیگا؟

آیلین

من همیشه از لحظه های خداحافظی متنفر بودم. هیچ وقت نتونستم جلو گریه مو بگیرم و از خود گریانم هم به اندازه اون لحظه دلتنگ گریه ناک خداحافظی ؛ متنفرم .

نادیا

بامزه مینویسی

نادیا

بامزه مینویسی

نیلوفر

مدل نوشتنتو خیلی دوست داردم ادم باحالی هستی [خوشمزه][تایید]