عکسبرداری ممنوع!

عرض شود که ما دیشب عروسی دختر خالمون بودیم(همونی که چندی پیش عقد کنونش یه هفته افتاد جلو)..بعد به قدری مهیج بود که من الان هنوز در جو عروسی هستم!...اول از همه که خب توی باغ بود و زن و مرد جدا و از این بی مزه بازی ها!بعد روی کارت عروسی هم 2 تا علامت زده بودند که من در این بیست و دو سه بهاری که از خداوند متعال گرفتم فقط توی موزه ها دیده بودم که البته 2 تا عکس دوربین فیلمبرداری و عکاسی بود و علامت ورود ممنوع زده بودند روش!!روی کارت هم یه کهنه یخ زده بود که روش شبنم چکیده بود!من اول که کارتو دیدم فکر کردم گردهمایی بزرگداشت شیخ بهایی باید باشه!..بعد از اونجایی که ما نسبت به پارسال قالب بر 10 کیلو کم شدیم کمر شلوارمون عملا به جایی بند نمیشد این بود که صبح عروسی وایساده بودم جلوی خیاط و طرف واسم شلوارمو تنگ میکرد چون اصولا خرید مجدد کت و سلواری که سالی یک بار هم به زور استعمال میشه خریت محض محسوب میشد!
..خلاصه ما در بدو ورود از بس مرد سیبیل کلفت و کچل دیدیم خوشحال شدیم که واقعا دوربین نیاوردیم چون واقعا لازممون میشد!بعدم اومدیم بتمرگیم سر جامون که این طناف دارمون زرت رفت توی لیوان شربت!بعد رفتیم از سر یه میزی که یه سری خان و خان زاده(قدیما که عدالت محوری نبوده!!) نشسته بودند دستمال آوردیم و مقداری از وقت با ارزشمونو صرف خشک کردن کراوات گرامیمون کردیم!..بعد دستام همه نوچ شده بود به این یارو که اونجا هی میوه اینا میاورد گفتم آب بیاره بعد به پسر اون یکی دختر خالم گفتم آب بریزه روی دستم من دستامو بشورم!!عین عهد بوق چلک چلک آب میچکید کف سالن صدای مناسب ایجاد میکرد!..البته ما قبلا به بچه ها که رفته بودیم سینما یه بار همین کارو کف سینما انجام داده بودیم این بود که اصلا دلهره ای از اون صدای دلنشینی که در اثر برخورد قطرات آب با زمین ایجاد میشه نداشتیم!
مسله مهم اینجاست که کلیه عوامل ذکور که میان عروسی غالبا به اجبار میان چون اصولا حداکثر حال و حول این مدل عروسی ها مال شامه و تا موقعی که بوی دود و شمع نیاد احساسات 5 گانه کسی کار نمیکنه!تازه یه چیزی هم میبندن عین افسار به گردن آدم که تنفس رو هم مختل میکنه چه برسه به اینکه خون بتونه به مغز انسان برسه!
خلاصه دیگه هر چی توی موبایل سایرین بود به موبایل من انتقال یافت و هرچی توی من بود رفت توی اونا و دیگه عملا هیچ فعالیت خداپسندانه ای نمیشد انجام داد!توی این هاگیر واگیر یه پیرمردی رو به زور زا به راه کرده بودند آورده بودنش عروسی که عملا فاصله چندانی با دیار باقی نداشت!بیچاره اصلا با هویت وجودی خودشم مشکل داشت هی از همراهش سوال میکرد من کیم اینجا کجاست بعد به زور زیر بغلشو گرفته بودند ملتو بهش معرفی میکردند!! این بیچاره هم همه رو به شکل عزراییل میدید به همه با رعب و وحشت نگاه میکرد!یکی نبود بگه آخه مرد حسابی این پیرمرد این موقع از خواب صبحگاهیش بیدار میشه اونوقت شما برش داشتین آوردینش اینجا چیکار؟!..کشون کشون توی باغ این روحه رو حرکتش میدادن که حضار سرگرم بشن!..یه بچه هه هم بود که از اداره گاز اومده بود میخواست فرهنگ دوگانه سوزی رو توسعه ببخشه هی همه رو گاز میگرفت!خدا رو شکر به ما نزدیک نشد مگه نه بعید نبود که با این قد نیم وجبیش بیاد مارو گار بگیره رسما ناقص کنه دیگه!(از توضیحات اضافه معذورم)
از اون طرف شوهر اون یکی دختر خالمم که پارسال تهران نامزدیش بود داشت در مورد مسایل ماورا الطبیعه خالی میبست!..گیر داده بود میگفت من حاضرم تضمین کنم که 50 سال دیگه اینا ایدز رو پیدا میکنن و با اشعه ماورا بنفش بهش حمله میکنن دونه دونه همه ایدز ها رو میکشن!!..یه کیف مدرسه هم انداخته بود گردنش هی نمیدونم واسه چی اینو حمل میکرد با خودش!..مردم خل شدند جملگی به خدا!!
یه ارکستر هم داشتن که گویا مدتی رو در غار مشغول استراحت بوده و احیانا بویی از پیشرفت فرهنگ و هنر نبرده بود چون نهایت هنرنماییش شغال باغ بالا بود و قشنگ تر از پریا که تنها نباید بره توی کوچه و دیگه اندشم پیرهنت بهت میاد!!
از اون طرف آخرای مجلس دیگه گفتن مثل اینکه توی زنونه هم رکود ایجاد شده و از ما دعوت شد بریم اون تو!...از در که وارد شدیم تا اومدیم ببینیم کی به کیه و کی چی پوشیده و نکنه یه موقع کسی لباس تکراری پوشیده باشه و اینا مامانمون اومد مارو خفت کرد برد دم یه عالمه پیرزن که به من معرفیشون کنه!هی همشون گفتن وای و ووی و ایشالا عروسی تو بشه و از این لعن و نفرین ها هی تحویل ما دادن!بعدم تا ما اومدیم رومونو برگردونیم ببینیم کی به کیه چراغای باغو خاموش کردند گفتن برید خونه هاتون!البته توی همون تاریکی ها هم من چشمم به یه خانومه افتاد که شبیه لوستر بود!یعنی روی لباسش آویز چراغای خونه ی ما چسبیده بود!نمیدونم چرا همچینی بود این بیچاره
خلاصه جاتون خالی بود اینقدر که نگو!
بعد در هفته ای که قبل از این یکی هفته بود ما برای انجام یکی دو عدد کار اداری و اینها و با مدد کارت بنزین عمه ی سفر کرده به فرنگ،اومدیم تهران!بعد از اونجایی که من جغرافیم ضعیفه با فاصله ی 1 ساعت با شونصد و هفتاد نفر در اقصی نقاط پایتخت قرار میذاشتم که برم ببینمشون و کارهای فرهنگی هنری انجام بدم بعد از در خونه که میرفتم بیرون نهایتا به آخرین قرارم میرسیدم فقط!طبق معمول هم دو سه بار با بچه ها رفتیم خرید که هیچ نتیجه ای نداد چون از بس با هم حرف میزدیم که ویترینارو نمیدیدیم!...بک بعد از ظهر دل انگیز هم به همراهی عیال مربوطه و تنی چند از رفقا کل تهرانو گشتیم که ببینیم این دونات زیر جام جم به کدامین مکان منتقل شده که دیگه در پاسی از شب گذشته تونستیم پیداش کنیم!اگه طرف میفهمید ما واسه پیدا کردن مغازش چقدر مشقت متحمل شدیم 3 دونگشو به ناممون میزد.تقریبا از 24 ساعت 22 ساعتشو رانندگی کردم و برگشتم به موطن خویشتن!!اینجا هم آنچنان جای کسی خالی نبود به هر حال!
...فعلا تا 50 سال دیگه که ما قادر بشیم به ایدز حمله کنیم و بکشیمش مرخص مشیم!تا بعد

/ 32 نظر / 52 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار

خيلی بامزه می نويسی. فقط اگه فاصله هاش کمتر بود ممنون می شديم.

negar

سلام نيما همه نوشته هاتو خوندم خيلی زيبا مينويسی.من خيلی دوست دارم وبلاگ من رو با نام نازدلک به لينک دوستان خودت اضافه کنی.لطفا بعدش به وبلاگ من که در زير مينوسم بيا و به من بگو که لينک شما در نازدلک تاييد بشه.خيلی ازت ممنون ميشم اگه اين کار رو بکنی

شازده کوچولو

چشام درومد از بس اومدم اینجا عکسبرداری ممنوعو دیدم....

متين

کلی مردم از خنده دايی... ۲ تا پستتو خوندم!

الهه

من رفتم دماغ عمل کردم تو هنوز نیومدی؟

قصه شاه پریون (روزگارمن)

سلام دوست من .. من توی سايت روزگار من مينوشتم اما اون سايت فعلا با کمی مشکل برخود کرده نميدونم ميتونم برشگردونم يا نه .. به هر حال الان توی همون وبلاگ قديمی يعنی (قصه شاه پريون ) می نويسم ///

سهند(آفسايد اسبق!!!)

سلام حاج نيمای گل گلاب! ما بی معرفت شديم شما ديگه چرا؟! آقا خوش به حالت! نصف پستهات راجع به عروسی و جشن تولده! نمی دونم چرا اين دخترای فاميل ما عروس نميشن که خير سرمون يه عروسی بريم! القصه که التماس دعا داريم و آرزوی ديدار!

قشنگ بود.واقعا انگار ول معطلی ها