سرنوشت شوم!

کارت درست نیست به خدا(2بار)
دلمو شکستی به خدا(اینم 2 بار)
نه نمیذارم که بری(2 بار باز)
عشق من هستی به خدا(مجددا 2 بار!)

وای!خودمو خفه کردم با این آهنگ جلف مزخرف بی معنی جفنگ آبگوشتی!اصلا بد فورم فرو رفته توی من دیگه در نمیاد!...پریشب خوابم نمیبرد هدفون موبایلو چپوندم توی گوشم بلند شدم وسط اتاق بزن وبکوب راه انداختم....وسط تاریکی حالا من هی سعی میکردم خردادیانی تر برقصم هی خراب تر میشد!...خلاصه حسابی در بحر مکاشفت مستغرق بودم یه دفعه ریتم آهنگ از این دامبولی های وسطی شد که باید باهاش تغییر موضع داد منم اومدم چرخ بزنم دیدم مامانم با چشم گرد شده وایساده دم در داره هراسون نیگا میکنه!13.gif...منم عین برق گرفته ها 3 متر پریدم هوا!...بیچاره اگه شک داشت که من خل شدم دیگه مطمن شد!از فرداش گیر داده میگه توی شرکت نفت واست کار پیدا کردم پاشو برو ببین این آقای نمیدونم چیچیان چی میگه!بلکه استخدامت کنن همونجا بمونی آدم شی...منم بحث رو منحرف کردم به این سمت که:
- ای وای و ای خاک عالم!مامان اصلا حواست نیست!ته ماه رمضون شده تو هنوز مهمونی افطار ندادی45.gif
*وااای..خدا منو بکشه!من چطور یادم نبود؟!20.gifتازه دوتا عروس داریم پاگشا نکردیم!این کوتاهی من جبران ناپذیره...وای وای این تلفن کجاست؟بابات کو؟!صداش کن از وسط باغچه بیاد!(کلا این پدر خانواده همیشه وسط گل و بلبلا داره باقالی میچینه!!37.gif)
...البته من در دم نادم و پشیمان شدم..اما دیگه آب ریخته رو نمیشه جمع کرد بعدم نذر امام زاده کرد و اینا..این شد که قرار شد چهارشنبه شب پاگشاد باشه و مهمون بیاد.منم دیدم واقعا در توانم نیست که پذیرایی کنم جیغ زدم گفتم زنگ بزنین رامین بیاد!
حالا این رامین کیه؟..این رامین یه آدم چلمنگ مزخرفه که سابقا سرایدار آپارتمان عمه من بود که از بس خنگ و خرفت بود انداختنش بیرون!یه بار حتی میخواست پکیج خونه عمه اینارو روشن کنه کل اهالی خونه غرق شدن!22.gif..تازه از سرایداری که انداختنش بیرون رفت بابای مدرسه شد اونجا هم دیدن در انجام وظایف پدریش کوتاهی میکنه سرانجام شوتش کردن بیرون..بعد اسمش رامینه خلاصه این موجود!30 سالشم هست!..آها یادم رفت بگم!قبلشم توی آزمایشگاه بقل دفتر بابای من کار میکرد بعد کلید دفتر بابامو داشت واسه روز مبادا...بابام سر رسید شد(سر رسید شدن: تقویم شدن!) دید این مرتیکه با یه متر و شصت سانت قد و دو وجب پهنا با دوست دختر چادریش میان میرن توی دفتر بابام اعمال خیر انجام میدن!!...سابقه رو که دارید که؟!04.gifتازه یه زن هم یه مدت گرفت از عشایر بعد رامینه دبه کرد گفت زنم دختر نیست طلاقش داد(زبونم لال شه که تمام پرایوسی مرد بدبخت رو در ملا عام برملا کردم!)
علاوه بر رامین جون،ما یه زهره داریم که میاد ظرف میشوره که البته خودش اندازه 3 تا ماشین ظرفشویی حجم داره!یعنی میاد توی آشپزخونه همه فضای مفید آشپزخونه رو فرا میگیره کلا آشپزخونه از حالت اپن به کلوز تغییر موقعیت میده!اینم اومده بود مثلا کمک کنه45.gif
خلاصه...این مرد محجوب و نازنین اومد رفت نشست توی آشپزخونه در جوار بارگاه زهره(به من چه که بارگاه زهره کجاشه!برید خودتون تحقیق کنید اصلا!)..حالا مامان من وسط افطار واسه رامین چلوکباب کشیده گذاشته جلوش هی به من میگه نیما بدو زولبیا بامیه بگیر!!هرچی بهش میگم آخه مردم دارن شام میخورن الان زولبیا میخوان چیکار؟!..میگه نه نمیشه باید زولبیا تعارف کنی مردم بخورن اگه این زولبیا ها بمونه من چیکارشون کنم؟!...بعد شام تموم شده رامین دندوناشو خلال میکرده مامانم جیغ که آهای نیما برو میزو جمع کن میخوایم دسر بچینیم!...بعد من اومدم برم کرم کارامل بخورم با ذوق و اینا،مامانم یه سینی چایی داده دستم و من در حالی که رامین داشت با نون ته کاسه دسرش رو پاک میکرد رفتم چایی گرفتم!...بعد آخر شبم زهره روی دوتا از صندلی های آشپزخونه نشسته بود من استکان میشستم!تازه بعدش عین زن تناردیه اومده میگه این ماتیکا رو مواظب باش روی استکانا نمونه یه موقع!14.gif
تازه یه سری از مهمونا به علت کهولت سن از آسانسور میومدن همه از دم فحش میدادن به من که چرا آسانسورتون اینقدر دوستانست؟چرا 3 تا آدم توش جا میشه؟!و هزاران چرای دیگه که کمپلت وظیفه من بود پاسخ قانع کننده ارایه کنم!...بعد از افطار هم همه میخواستن سریال ببینن گوله شده بودند دم تلویزیون تعدادی هم از در میزش آویزون بودند یه عده هم رفته بودند بالای بوفه از بالکن به لژ مشرف بودند مامان منم هول داشت که الان اینا محو سریال میشن هیچ کس میوه نمیخوره! بعد رامین و زهره نشسته بودند کنار میز اپن دکتر پژوهان رو نگاه میکردند ما به جاشون ظروف میوه رو از پذیرایی ترانسفر میکردیم بالای کمد و زیر میز و یه سریشونم وسط هوا با دست نگه میداشتیم که اگه کسی خواست میوه بخوره میل کنه!
آخر شبم مامانم اومد اعتراف کرد که اگه این رامین و زهره نبودند اصلا مهمونی برگذار نمیشد که هیچ،چه بسا اصلا زولبیاها و میوه ها هم دست نخورده باقی میموند!کلی هم پول داد بهشون رفتن دنبال خوشی خودشون!!48.gif
..خلاصه شاعر ادامه میده که:
یه روز پشیمون میشی تو
عاشق و مجنون میشی تو41.gif
پنجره رو وا میکنی
منو تماشا میکنی(!!!)41.gif
خلاصه بدانید و آگاه باشید که چوب خدا صدا نداره و اگه وسط ماه رمضون حرکات موزون انجام بدید چه بسا عذاب الهی به طرز مخوفی بر شما نازل شه و اصلا نمیفهمید از کدامین قسمت وارد میشه و از کجاتون خارج میگرده16.gif...تا بعد

پی نوشت: این پست به شدت مامانم اینایی شد!دیگه همینه که هست34.gif




/ 48 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سهند

خوش به حالت که حواس مامانت به اين راحتی قابل انحرافه! راستی ببينم! سربازيت ماليد؟!

ساغر

خيلی قشنگ مينويسی حرف نداره من که از خنده دل درد گرفتم دوست داشتی بهم سر بزن خوشحال ميشم

رامين

ديگه نبينم به رامين توهين کني !!!! اسم به اين قشنگی ... آدم به اين مشنگی شعر گفتم برات !!!!!!!!!!

ravan-nevis

اااااااااااااااااااا............چه شلم شورباس اينجا

مريم

به نظر من که تا ۲۰ اسفندم آپ نکن !!