کشور خارج!

شنوندگان عزیز توجه فرمایید

شنوندگان عزیز توجه فرمایید

صدایی که هم اکنون میشنوید صدای خودمه از اون سر دنیا!

شاعر میفرماید که دل بیقرار دارم من،فکر فرار دارم من!تشویق

اصولا و کلا شما الان سه چهار ماهه که از من خبر ندارید چون من اینجا رو ول کرده بودم به امون خدا و البته به سختی در خود درگیری و اینا سیر میکردم

عارضم خدمتتون که ما از پارسال افتادیم دنبال کارای معافی سربازی ببینیم چه جوری میشه این خدمت مقدس و اهورایی رو بپیچونیم!یعنی اصولا همه میدونن که سربازی بهترین دوران زندگی یک مرد به شمار میره(!!) و همه پسر ها از توی گهواره مشتاقانه در انتظار یافتن اون دوستای بسیار مفیدی هستند که پیدا کردنشون در دوران سربازی نوید داده شده و همانا پاداشیست برای نیکوکاران!

روایات متواتری هست که در سربازی جوی هایی از شیر و عسل جاریست و سایه سار درختانش گسترده و بوی جوراب هم رزمان پراکنده و عناصر ذکور مملکت همه نتراشیده و کثیف گرد هم آمده و یک نفر را حوری بهشتی نامیده و مینمایند...و کلهم اجمعین!

از این رو،از وقتی که انسان گواهینامه رانندگیشو میگیره در فکر اینه که کارت معافی یا پایان خدمتشم بگیره و این امر مهم از فرایند تغییر رنگ مو از شرابی به شکلاتی هم سخت تره و گاهی منجر به ترکیدن اعصاب فرزندان انقلاب خواهد شد!در تاریخ مشاهده شده که افرادی خودشون رو از طبقه شصتادم به پایین پرتاب کردند یا توی کمیسیون پزشکی ایجاد اغتشاش کردند و توی گوش دکترها زدند تا ثابت کنند دیوانه اند و البته آخر سر هم نه تنها معاف نشدند بلکه رسما دیوانه شدند!

خلاصه ما رفتیم دنبال پرونده سازی های گوناگون و اینا که بگیم ما علیل و ذلیلیم و متاسفانه نمیتونیم در این دوره ی دو سالانه ی شاد و مفرح سربازی شرکت کنیم.از همین رو،حدودا 18 بار از اصفهان کوبیدیم رفتیم تهرون هی برگشتیم!شما میتونید منو تصور کنید که تک و تنها توی یه ماشین کروکی(حالا مثلا)دارم از سمت ده میرم شهر و اطرافمم از این بیابوناست که توش میگ میگ میدوه و هی بهار میشه تابستون میشه برف میاد و من همچنان دارم ادامه میدم!

در این فرایند طاقت فرسا،دهن ما رسما صاف شد!چه جاهایی که ما نرفتیم و چه جنگولک بازی ها که در نیاوردیم و چه شب ها که از ترس کمیسیون فردا صبحش دلمون درد گرفت و نخوابیدیم و چه تحقیر ها که نشدیم!البته در این مهم عیال گرامی و سایر دوستان هم کمک های شایان توجهی مینمودند از جمله در یکی از مراحل پرونده سازی که نیاز به حضور یکی از اعضای خانواده الزامی بود عیال در تهران حضور بهم رسانیده و خودشون رو به جای خواهر من جا زدند و البته از اینجای قضیه معلوم میشه که خونواده هم تقریبا در سانسور خبری قرار داشتند!برای تکمیل شدن تصورات ذهنی شما میتونین منو عیال رو فرض کنید که در لباس مبدل در نقش خواهر من ظاهر شده بودند و ما قبل از رسیدن نوبتمون دوتایی نشسته بودیم از خواهر و برادر های همدیگه صحبت میکردیم و هرهر و کرکر راه انداخته بودیم اون وسط و منشی بد اخلاق نکبت پول پرستشون در حیرت بود که آیا ما چند نفریم که اینقدر زیادیم و خدا به مادر مشترکمون صبر عطا بنمایه و این صحبتا!

ما تا دم دم معافی رفتیم....4 تا کمیسیون رفتیم و هر 4 تا تایید کردند که ما لیاقت سربازی رفتن رو نداریم و گروهبان مارو نطلبیده و خودش باید بطلبه تا بشه و ما در اوج شادی و خوشحالی غوطه ور بودیم که ناگهان در لحظه آخر یکی از این دکتر ها همه چیز رو بهم زد و ما به جای معاف دائم،معاف از رزم شدیم و این بدین معنی بود که ما 2 سال باید میرفتیم سربازی اونم با یه اتیکت!شکست وحشتناکی بود،میگم طرف از عرش به فرش رسید،حکایت منه!

اما....ما خیلی زرنگیم!گاوچران

اون امتحان تافلی که قبلا براتون شرح داده بودم و تلاش های بی صبرانه سایرین به دادم رسید...2 تا پذیرش برای فوق لیسانس داشتم یکی برای سوئد و یکی برای آمریکا...چون وقت تنگ بود و باید زودتر فرار میکردم و روی ویزای آمریکا هم حسابی نمیشد کرد،در عرض دو هفته و با استفاده ازآخرین راه فرار یعنی سپردن 15 ملیون وثیقه از طریق وزارت علوم پاسپورتمو گرفتم و الان صدای منو از سوئد میشنوید!

الان تقریبا نزدیکای باز شدن دانشگاهه و جلسات معارفه و این صحبتا.یه خونه گرفتم به مساحت 45 متر مربع که خودمم و خودم!دیگه نه خبری از مهمون های وقت و بی وقت هست و نه خبری از شلوغی و زنگ تلفن.وقتی رسیدم اینجا یه هفته هتل بودم تا خونه پیدا کردم و بعد سه روز روی زمین خالی میخوابیدم تا وسایل توشو خریدم که البته شامل یه تخت و یه میز و 4 تا صندلی و یه فرش کوچیک میشه و توی آشپزخونه هم یه پلوپز و یه کتری برقی هست که کار منو راه میندازه.خداروشکر مجبور نشدم از این خونه های مشترک بگیرم و این خودش خیلی خوبه!

اینجا همه چیز آرومه و بعد از دو سال تنش و دوندگی تازه داره اعصابم میاد سر جاش!نه خبری از حرص و جوش هست و نه دلهره!هوا هم خوبه و منظره خونه هم چون طبقه چهارمه عالیه!5 تا پنجره داره که به سمت یه عالمه درخت سبز و چمن باز میشه و ابر ها توی آسمون آبی گوله گوله از جلوم رد میشن.توی فروشگاها میرم خرید میکنم،ظهر و شب ناهار و شام میپزم واسه خودم به چه مفصلی!بعد از یه عمر ماشین سواری محض،مجبورم پیاده برم تا سر کوچه سوار اتوبوس بشم ولی انقدر تمیز و مرتب و خلوته که اذیت نمیشم،البته مسلما دلم  واسه رانندگی تنگ میشه ولی هنوز تصمیمی برای ماشین خریدن ندارم.دانشگاه پر از ایرانیه اصلا احساس غربت نمیکنید.مردم خود اینجا هم نه تنها بیخود و بی احساس نیستن بلکه به نظر من خیلی هم مودب و مهربونن!اقلا کسی دیگه بهت چپ چپ نگاه نمیکنه که چرا تو نفس میکشی...صدای کسی از نیم دسیبل بالاتر نمیره....خلاصه فعلا همه چیز خوبه

البته دو روز اول که هتل بودم،نمیتونستم برم سر چمدونم!به محض اینکه درشو باز میکردم یاد خانوادم میفتادم که دسته جمعی دور چمدونم بهم کمک میکردن که 45 کیلو بارو توی یه چمدون بچینن...تمام خداحافظی هام بدون گریه و با لبخند بود،البته با مادر بزرگم که خدافظی میکردم خیلی ناراحت شدم چون بهم گفت دیگه منو نمیبینی و بعد از توی قلعه یاسین ردم کرد و یه سری دعا خوند در گوشم و بعد که از در خونه اومدم بیرون از خالی بودن کوچه استفاده کردم...با بابام نتونستم درست خدافظی کنم چون اگه فقط یه ثانیه بیشتر میخواستم وایسم کنارش اشکم سرازیر میشد..مراسم خدافظی با بابام زیر درخت زرد آلو کنار باغچه خونمون انجام شد.با خواهرام هم با بغض خدافظی کردم ولی گریه نکردم..فقط به این فکر میکردم که بعدا آریاهیچ وقت مثل علی و مهتاب با من صمیمی نمیشه که حرفایی که به مامان باباش نمیتونه بزنه به من بزنه چون من یه دایی میشم که همش نیستم و بلا استفاده خواهم بود!ناراحت

با تک تک دوستام خدافظی کردم،خیلی سخته که آدم دوستاشو بذاره بره...واقعا حسی که داشتم از دست دادن همه چیزی بود که واقعا برام ارزش داشت.انگار که خودت با دست خودت بهترین چیزای زندگیتو از بین ببری.فقط از خودم قول گرفتم که تحت هیچ شرایطی ارتباطم با دوستام قطع نشه که خوشبختانه دوستامم خوب ساپورتم کردن و ازشون ممنونم خیلی زیاد...وقتی موبایلم اینجا زنگ میخوره و دوستام از ایران پشت خطن واقعا خوشحال میشم،به آدم اعتماد به نفس خاصی میده.

.....

 توی فرودگاهم گریه نکردم...همچنان با نیش باز با همه خدافظی کردم و سوار هواپیما شدم...همشو ریختم توی خودم و روز دوم وسط هتل ترکیدم و خلاص!همش با یه حمله رد شد و خالی شدم.

الان همه چیز خوبه...ناراحت نیستم حتی یه ذره...از اینکه بازم یه راه درست و خوب جلوی پامه خوشحالم و دارم از موقعیتی که پیش اومده نهایت استفاده رو میکنم و به طرز باور نکردنی مثبت فکر میکنم!

همون طور که تغییر اول زندگیم که رفتن به دانشگاه بود مقدمه وبلاگم بود،این دوره هم استارت دوبارشه...ممنون که این مدت با ایمیل و آفلاین سراغ میگرفتید و ممنون که نوشته های منو میخونید

دیگه زود زود مینویسم!چشمک

 

/ 30 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پت

ای ول! مبارک باشه! شیرینی کی میدی؟!

پت

یه توصیه ( با اجازه البته) سعی کن خیلی با ایرانیا نزدیک نشی مگر اینکه حسابی شناخته باشیشون... موفق باشی و شاد...

عرفان

تک تک ثانیه هاشو درک کردم رفیق... یه 5-6 ماهی پر از حس های متناقض و همچین نه چندان مطبوع خواهی بود... دلتنگی خواهی کرد و هوس برگشتن به سرت می زنه.... اما فقط 6 ماه... باور نمی کنی...صبر کن و بچش... خوشحالیم برات که رویات محقق شد.. امیدوارم آش ی که می خوری همون طور که فکر می کردی دهن سوز و دهن دوز باشه.. نگفنی واسه چه رشته ای پذیرش گرفتی؟

دختر بابایی

سلامممممممممممم:) حس این نوشته‌ت با همه قبلیا فرق میکرد.. اصلن یه نیمای دیگه شدی بالکل! موفق موفق موفق باشی.. روزات خوشششششششششش.. شبات آروم..

NakhaaStani

آخ نیما چقد دلم تنگ بود واست !! [قلب] بی معرفت همینجوری رفتی؟! [نیشخند]همینجوری برنگردی حالا [نیشخند]سوغاتی بیار واسه مون [نیشخند] چقد دلم گرفت نوشته هاتو خوندم !! خدافظی خیلی بده خیلی !![ناراحت]خیلی مراقب خودت باش!! [قلب] ایشالا همیشه موفق باشی ! [قلب]

نتای

man faghat behet ye tosie mikonam ,ye tosieye khaharane be onvane ye khahare esfahanie ghablan sakene khaghani boodeye hala sakee amrica shode. in termo oonja bemoon vali say kon harche zoodtar baraye ye daneshga too amrica dobare paziresh begir.bia amrica avalesh sakhti mikeshi vali badesh khoob mozdesho migiri.amrica baraye tahsil kardeha khoob jayie.man daram be onvane kasi ino behet migam ke hameye familesh too oroopa boodan 6jaye mokhtalefe oroopa hamashoon tahsil karde vali age inja boodan zendegishoon az zamin ta asemoon ba alan ke tooye oroopa hastan fargh mikard.nemigam boro losangeles boro ye shahre dige vali sooed namoon. dar zemn raje be darsade afsordegi too sooed va keshvaraye scandinavy ye search bokon.

پشمالوبانو

میگم لا اقل یه خدا حافظی می کردی با مرام... من همیشه میام نوشته هاتو می خونم ... گاهی دلم واسه نوشته هات تنگ می شد ... خیلی وقتها هم میامدم اینجا دلم وا شه اما امروز دلم گرفت یهووو ... حسودیه دیگه مادر... خوش به حالت جای ما هم از سوید لذت ببر ... راستی عیال چی شد؟ راضی بود؟

آوا

سلام همیشه یواش می اومدم نوشته هاتو میخوندم ومی رفتم.اما این دفعه نشد ننویسم .امیدوارم موفق باشی.[دست]

احسان

بابا تو که ترکوندی... خیلی خوشحالم که از این خراب شده خلاص شدی رفتی اونجارم خراب کنی [نیشخند] لباس گرم بردی یوقت سردت نشه ؟