العقل لا يوجد فی راسی!

خب به سلامتی و میمنت و مبارکی،ما از سفر بازگشتیم!....ما برای انجام یک سری عملیات محیرالعقول رفته بودیم به پایتخت و به علت تجرد بیش از حد و پایبند نبودن به هیچگونه ارزشی کلی بهمون خوش گذشت!03.gif..البته فکر بد نکنید ها!به علت عدم وجود نکیر و منکر(پدر و مادر بیچاره من)به راحتی تونستیم یک عده از دوستای نزدیک اینترنتی و چتی و وبلاگی و اینا رو زیارت کنیم...اون یه عده دیگه ای هم که زیارت نشدند خودشون نیومدن زیارت بشن و هرگونه مسولیتی به عهده خودشونه!!...

خلاصه...یک بعد از ظهر گرم تابستانی پس از طی یک عالمه ترافیک رسیدیم به کافی شاپ قرارگاه خانوم مداد سیاه و دوشیزه آفتاب پرست و یه آقاهه که دوست مهرنوش بود....و در بدو ورود با عذر خواهی من به علت تاخیر و ترافیک و اینا مهرنوش از صمیم قلب احساسشو نسبت به من بیان کرد و گفت:وای!19.gif...نیگا کن چه مودب هم هست!26.gif26.gif<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

و خلاصه کلی خوش گذشت و البته مهمون خاله آزاده بودم من و از پشت همین تیریبون کمال تشکرات خودمو به سمت بانوی اول ادبیات وبلاگ نویسی پرتاب میکنم!10.gif....

در یک شب تابستانی دیگه هم بعد از 2 سال چت رفتیم مسعود(همون لعنت الله علیه) رو زیارت کردیم و رفتیم توچال و بعدشم رفتیم شام و اینا که بسیار هم باب طبع بود و از این صحبتا و باز هم کمال تشکرات فایقه خودمو هم باز پرتاب میکنم به سمت مسعود10.gif07.gif....

کلی هم مهمونی رفتم چون دایی مامانم از ایالات متحده مشرف شده بودند به ایران و ملت همیشه در صحنه متشکل از مامان یاسی( به عبارتی خاله من) و اون یکی خاله و کلیه فامیل های وابسته خودشونو واسه این داییه له کردند و البته من به جز یه جنازه متحرک که جواب سلام آدمو هم نمیده چیز دیگه ای ندیدم و خلاصه که کلی ترسیدیم و بهمون باز خوش گذشت که باز متشکریم!

الان هم جاتون خالی تا آخر هفته 2 تا دونه عروسی توپ دعوتیم که یکیش مال تنها پسر عموی ماست و خیلی همه چیز توپه فقط من نمیدونم چرا یه دفعه یادم رفته برقصم!05.gif...

آها اینو یادم رفت...به علت سرعت غیر مجاز در اتوبان قم هم پلیسه 20 تومن جریمه کرده منو(اینقدر مهمه باید بگم حتما!!!)...برای شادی روح من لعن و نفرین کنید پلیسه رو...متشکرم ازتون!04.gif

عیال ما هم که توی این بزنگاه پا شده رفته مکه(به حق چیزای نشنیده31.gif) که از درگاه ایزد منان طلب مغفرت بکنه شاید خداوند متعال از سر تقصیراتش بگذره که البته من بعید میدونم چون خودم در یک اقدام نمادین آق والدینش میکنم تا ببرنش جهنم بلکه یاد بگیره روی آتیش جهنم آشپزی کنه!!

 

من بدبخت بعد از یه عمری امروز ظهر خبر مرگم سرمو گذاشته بودم زمین که یه کم بخوابم مثلا...مامانم اومده در اتاقو باز کرده و هوار و داد و شیون که:آآآی نیما!11.gif..چه خوابیده ای که دبی زلزله شده !11.gif11.gif

من در حالتی نیمه جان و کج و مملو از خواب با چشمانی خمار بلند شدم میگم از کجا شنیدی؟!...میگه:توی همین کانال پی ام سی الان گفت!!!31.gif.....و خلاصه بعد از تحقیق و تفحص معلوم شد که ایشون طبق معمول ته آشپزخونه بودند که یه دفعه بهشون الهام میشه و یه ندایی از دور دست(بلندگوی تلویزیون) به گوششون میرسه که یکی داره میگه دبی به لرزه در اومده....اما قضیه این بوده که این دی جیه با آرش میخواستن برن کنسرت بذارن و بترکونن!!!18.gif

بعد از این ماجرا خب اصولا خواب از سر هرگونه آدمیزادی میپره چه برسه به ما!..این بود که رفتیم دم پنجره ببینیم پدرمون دارن در باغچه عزیزشون چه عملی انجام میدن که مشاهده میکنیم که پدر گرامی یک عدد بیل بسیار زیبا رو در دستشون گرفتند و عین دهقان فداکار بالای سرشون تکون میدن و کلاغ ها هم از روی درخت هی خیز بر میدارن به طرف کله بابام و یه چیز مشکی ای هم عین قورباغه داره اون طرف حیاط ورجه ورجه میکنه....با نصب عینکمون در محل مناسب مشاهده میکنیم که جوجه ی این کلاغا در حین آموزش پرواز از ننه گرامیشون در اثر استعداد وافر از بالای درخت پرتاب شده وسط حیاط ما و بابای منم میخواسته با بیل جوجه کلاغو بندازه بیرون از توی خونه و ننه کلاغه هم فکر کرده بابای من میخواد جوجه بدترکیب اینو بخوره و الان احساسات مادرانش زده بالا و میخواد این بچه بی ریخته رو نجات بده و بابی ما هم داره مدافعه میکنه و اگه یه ذره دیگه بگذره نه تنها پیراهنشو آتیش میزنه،بلکه ممکنه که انگشتشو هم بکنه توی سوراخ دیوار!.این بود که از بالا دکمه اف اف رو فشار دادم تا در باز بشه و این جوجه هه بره بیرون و قضیه تموم بشه....

دعای جعفر سیار:

الهم انی لا شامل العقل السلیم....ترهنمانی بالالگو المناسب و انا لا سمیع العلیم!

ترجمه:خدایا!من که خودم عقل ندارم،اقلا یک الگو در اطراف من قرار بده تا بلکه آدم بشم!30.gif

 

من از همه شما هم خیلی متشکرم که این همه برای متن قبلی کامنت نهاده اید و من بی شعور حتی به یه نفر هم سر نزده ام و الان کلی گناهکار میباشم و اینا...عفو کنید منو که در عفو لذتی هست که در خوردن بستنی نیست!....تا بعد03.gif

 

/ 39 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
zedboys

سلام می گم خيلی از کلمات عربی استفاده کردی به نظر من فارسی رو بچسب راستی بلاگ ما آپ شدش خواستی يه سر هم به ما بزن

‹^› ‹(•¿•)› ‹^› sara

سلام/خوبی/ وبلاگ جالبی داری/ خوب حالا که بهت خوش گذشته حسابی ايشااله بازم واست تکرار شه/منتظر حضور گرمت هستم

Divooneh Asheq

به به دوست عزيز و صميمی و کچل خودم! همدرديم عزيز..هم کچل و هم کور...دختر به من و تو نميدن! اينقدر نوشتی و نوشتی که موندم در مورد کدومش بگم! ميگم خودت بفهم ديگه: مسعود کيه؟ چه جالب دوستهای اينترنتی ملاقات کردی! خوش به حالت...عروسی...بی ريش بشه اون پليسه...بريزه ريشاش...به به...به سلامتی...مکه..ما که همون اما رضا که پهلوش بوديم سالی به بزور ميرفتيم... قضيه زلزله دبی هم خيلی خنده دار بود...ههههههه بيچاره بابات...چرا جوجه کلاغ بدبخت و ولش نداد بره... ببينم بسيجيه بابات؟ اسير گرفته بود کلاغه رو....(شوخی) ديگه چی بگم که دهنم شد زمين فوتبال! يه سر بيا ديوونه خونه من بفهمی چی شده! خوش باشی بستنی از عفو هم خوشمزه تره...ههههه بای

نخودسياه

به ما هم که اصلا نوبت نرسيد ملاقاتی داشته باشيم. آره؟

Asal e Taklh

..........................................................

رزا

salam nimaliii .....khoobi?cheghade ghor mizani toooooo...baba

منگوله

به! پس تو هم اومده بودی تهران دست مریزاد به اين خاله هات جفتی که هميشه در صحنه اند :))

vahid

چی چی چرت نوشتی کله ام داغ کرد. خجالت نمی کشی نمی يايی تولد بلاگم را تبريک بگی