دودره بازی فرنگی!!

و سرانجام پس از مدت های مدیدی،هم اکنون بازم این خودمم که این تو دارم مینویسم برای شما که بخوانید و عبرت بگیرید همانا که عبرت گیرندگان از پرهیزگاران باشند!

عارضم خدمتتون که من در این چند ماهی که ننوشتم سرگرم تحصیل علم،دانش،شعور،سواد و غیره بودم که البته در قسمت آخر - یعنی غیره - بیشترین پیشرفت در درون من حاصل شد!..بیخود نبوده که از قدیم گفتن بذر دانش دروجود آدمی باعث پروراندیده شدن استعداد های در نیومده شده میشود.یول

اول از همه اینکه ما یه مشت پروژه داشتیم هی در طول ترم که هی باید انجام میشدند. در همین حین،همینطور ما با خودمون و دوستای لک و لوده ی خویش هم گروه بودیم که باعث میشد روز به روز از هم بیشتر چیز یاد بگیریم و بر قسمت غیره ی ما افزوده بشه. اول از همه یه پروژه داشتیم راجع به طراحی سیستم یک شرکت هواپیمایی که بعد از انجام امور علمی قضیه،تصمیم گرفتیم کل کلاسو به سخره بگیریم و اسم کمپانیمون رو گذاشتیم جیمبو!روزی که به قول خود این اجنبیا پرزنت داشتیم بقیه گروه ها که اکثریت قریبا به اتفاق ٩٩ درصدشونم ایرانی بودن با کروات و کت و شلوار و اینا اومده بودن و البته همشونم خب از گروه ما از نظر میانگین سنی گنده تر میباشند.به هر حال ما با کمال پر رویی اول کنفرانسی که باید پروژه رو ارائه میدادیم آرم کارتون جیمبو رو نمایش دادیم که گاوا و گوسفندا هی داد میزنن جیمبو و آخرشم جیمبوهه میرفت توی برج مراقبت!نیشخند برای بار علمی قضیه هم از خودمون یه توضیح مضحکی در کردیم که خیلی هم مورد توجه استادمون قرار گرفت و کلی همه خوشحال و شاد شدند و باعث شد که از اون موقع به بعد همه سعی کنن جدید و خلاق باشن و نمره کامل پروژه رو از آن خود کنیم!عینک

توی یه پروژه دیگه که باز ما با قسمتی از لوده ها هم گروه بودیم-به دلیل محدودیت عضو های گروه که باید ٣ تا میبود-بچه ها از خودشون در اومده بودن و املای کلمات رو به صورت تحریک آمیزی غلط نوشته بودن!برای مثال میتونیم به ادای کلمه "فوکس" به معنای تمرکز که فاکس تلفظ شد و املای کلمه ساک در متن پاور پوینت اشاره نمود!البته خودمم موقع توضیح دادن عدد هارو فارسی میگفتم!!خنده

بعد از اینکه ٨ هفته اولمون تموم شد سریعا رفتیم مسافرت به سمت استکهلم پایتخت سوئد و بعد هم از اونجا با کشتی رفتیم فنلاند و کل این سفر اندازه یه بلیط تهران مشهد هم نشد و کلی هم خوش گذشت جای همه خالی و تا 2-3 روز بعدش هم همش توهم داشتیم که هنوز توی کشتی ایم و دریا زده شده بودیم!هیپنوتیزم

...توی ٨ هفته دوم ترم یه پروژه دیگه داشتیم که وقتش خیلی کم بود و درست شب تحویلش فهمیدیم که همه محاسبات اشتباهه!هی نشستیم فکر کردیم ببینیم چه جوری فردا توی کنفرانسش خیط نشیم دیدیم به هیچ نتیجه ای نمیرسیم این بود که رفتیم خونه و فردا صبحش که روز پرزنت بودیه ربع مونده به شروع کلاس اومدیم دانشگاه!حالا شما فرض کنید که نه نتایجمون درست بود و نه چیزی داشتیم که ارائه بدیم!!...این بود که تصمیم گرفتیم ٣ صفحه پاور پوینت با عکس های خودمون بزنیم و بریم نتایج بقیه بچه هارو که درست به نتیجه رسیده بودن رو بگیم و به استاد بگیم که خود متن قضیه رو تا عصر واست میفرستیم!....قضیه پروژه هه هم این بود که یه سری هلکوبتر کاغذی بودن که باهاشون آزمایش های آماری انجام میدادیم و بعد محاسبات انجام میدادیم ببینیم که طول هر قسمت چه قدر باشه بهینه میشه و از این حرفا...ساختن خود این هلکوبتر ها کلی دنگ و فنگ داشت و باید دقیق انجام میشد که اینا کار کنن...

خلاصه...رفتیم سر کلاس دیدیم کنفرانس بقیه بچه ها پر از عدد و جدول و نموداره و ما هیچی نداریم که بگیم...هی خدا خدا کردیم که نوبتمون نشه اما شد و رفتیم جلوی کلاس و طبق معمول شروع کردن قضیه با من بود. بعد از سلام و احوال پرسی با حضار و توضیح کار، الهام شروع کرد با کاغذ بدون اینکه اندازه بگیره یه هلکوبتر ساخت و توضیح داد که اندازه های کجاها باید زیاد و کم باشه و از این حرفا و بعد هلکوبتره رو ول کرد و همه چشم دوخته بودن ببینن این مدلی که این ساخت اصلا ممکنه کار کنه آیانگران....و در کمال ناباوری صحیح و سالم کار کرد و همه شگفت زده به ما نگاه کردن و استاده کلی تعریف کرد و بازم قسر در رفتیم و نه تنها پروژه هه به خیر و خوشی تموم شد بلکه نمره کاملشو هم گرفتیم و کفر همه در اومد!تشویق

خلاصه ترم همینجوری گذشت تا رسیدیم به امتحان!...اینجا کتاب خیلی گرونه مثلا باید 60-70 هزار تومن پول بدی که یه کتاب بهت بفروشن خاک بر سرا!نسخه فارسی یکی از کتاب هارو از ایران گرفته بودم و داشتم ولی خب نمیشد ببرم سر جلسه که!منم تصمیم گرفتم که روز امتحان برم کتاب اصلیه رو بخرم که عصرش ببرم پس بدم چون امتحانمون کتاب باز بود...رفتم سر مغازه هه اصلا کتابه رو تموم کرده بود...این بود که هی فکر کردم چیکار کنم ؟متفکر

..خلاصه رفتم سر جلسه و تدابیر امنیتی انجام شد و همه ی مراقب های بد اخلاق اومدن همه جارو چک کردن و منم با پررویی تمام و اعتماد به نفس کامل کتاب فارسی رو با اون جلد زرد تابلوش گذاشتم روی میز(اصلش آبی بود)!خلاصه همه جارو چک کردن ولی کسی کتاب منو بر نداشت!.. منم از اون سمتیش که میشه پشت جلد کتابو گذاشته بودم روی میز که مثل کتابای خارجی باشه و اینورش که فارسی اسمشو نوشته معلوم نباشه!هی صبر کردم یکی بیاد اینو برداره دیدم کسی نمیاد!این بود که در طول امتحان هی ازش یواشکی استفاده کردم!البته اگه گیر میفتادم به خاطر قوانین سخت اینجا برای تقلب و اینا ممکن بود تعلیق یا اخراج بشم و اینا اصلا هم با کسی شوخی ندارن ولی خب ما دیدیم اگه این کتابه رو نداشته باشیم اصلا کارمون راه نمیفته!

هی یواش یواش از فرمول ها و ایناش استفاده کردیم تا رسید به سوالای تشریحی!اونا رو هم از توی کتاب فارسیشو میخوندیم و ترجمه میکردیم به انگلیسی و مینوشتیم!...هر وقتم که مراقبه راه میفتاد وسط مردم من کتابه رو میذاشتم روی میز و چکنویسارو میذاشتم روش که یه موقع نفهمه کتاب اصلی دستم نیست!...و به این صورت به خیر و خوشی امتحانمون رو دادیم به چه تمیزی و آب از آب تکون نخورد!عینک

...............

از قدیم گفتن وقتی میرید توی دانشگاهای اینترنشنال با فرهنگ های مختلف دنیا آشنا میشین...ما هم البته از این قضیه مستثنا نبودیم!...من الان به فرهنگ قسمت هایی از شمال کشور خودمون و آداب و رسوم مردم اقصی نقاط کشور اعم از طرز تهیه غذاها و اینا احاطه پیدا کردم!!اما دریغ از دو زار اطلاعات راجع به بقیه ملل!ماشالا بقیه ملل اصلا نمیان دانشگاه یا شاید ایرانیا زیاد میان دانشگاهای فرنگو اشغال میکنن!!!

یکی دوتا از بچه ها هم افسرده شده بودن...یکیشون به خاطر اینکه هر سری میره خرید یادش میره پیاز بخره و اون یکی به خاطر اینکه رفته بوده کنسرو ذرت خریده بعد که امده خونه دیده نخود فرنگیه!!..کلا همه تعطیلن!دلقک

الان در تعطیلات بین ترم به سر میبریم...من قرار بود که هفته پیش بیام ایران و بلیطم از 3 ماه پیش رزرو کرده بودم ولی به خاطر پاسپورت نتونستم بیام...الان شهر تقریبا خالی شده و همه ی دوستام رفتن مسافرت..اون عده ای که بلیط ایران گرفته بودن که الان ایران پیش خانواده و دوستاشونن و عده ای هم که موندن رفتن کشور های دیگه رو ببینن...من موندم و یه شهر سرد و یه آسمون ابری...ولی یه دسته مجله چلچراغ دارم که عیال از ایران واسم فرستاده که ناجی ساعت های بیکاری منه...در همینجا از حمایت بی شائبه همه دوستام تشکر میکنمماچ

فعلا تا بعد

 

 

 

/ 21 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آوا

خوش باشی و موفق [گل][گل][گل] ما به همین کلی گویی شما هم قانعیم.

سماع

سلام من اواسط مرداد بود که وبلاگ جذابتون رو پیدا کردم(2 هفته طول کشید تا همش رو خوندم اینقدر با مزه بود که دلم نمی اومد نخونم) جالبش اینه که انگار همه ادما توی سن های خاصی تجربه های یکسان دارند. یه سوال دارم مدرک کارشناسی ازاد رو شهر فرنگ قبول داره؟ یعنی شما ارشد می خونید؟ موفق باشید منتظر خاطرات قشنگ قشنگتون هستیم[گل]

احسان

خوشحالم که هنوز زنده ای!

اوین

سلام اکثر پستاتو خوندم خیلی جالب بود و خیلی خوب نوشته بودی اگه اپ کردی خبرم کن

الی دودره

سلام جیگر چطوری ؟[قلب] همینطوری اومدم وبت بهت شانسی سر بزنم خوش گذشت

این یکی و اون یکی

سلام خوبی؟؟؟؟؟وبلاگ باحالی داری به ما هم سر بزن!!!!!ببین چه باحالیم[نیشخند][زبان]

amir

منو که یادت می آد؟ امید وارم یادت بیاد وگرنه سه ساعت باید بشینی فکر کنی که من کی بودم! یه مدت وبلاگم بسته بود.الان باز شده! در ضمن این پروژه ها مزخرف ترین چیز دنیان! ما یه پروژه درباره نقشه های ساختمان و اینا داشتیم...گذاشتیمش شب آخر! خلاصه بگم که اونشب انقدر نقشه کشیدم به هرچی نگاه می کردم دقت می کردم که عموده؟ صافه؟اندازش درسته؟! مقیاسش؟ها؟!!! کلا سرویس شدیم!

پری جذامی

تو هنـــــــــــــــــــوز زنده ای که!! [نیشخند] می بیـــــــــینم که از وقتی که از بلاد خسسسست به بلاد کفر ارتقا رتبه یافتی داری شدیداَ می درسی اونم چه درسی!!![قهقهه] آب و جوق رو خوب اومدی!![خنده] خوبه! [لبخند] میگما نیما، آدرس بده واسه ماه عسل با آقامون بیایم پیشت [چشمک] امروز بله برونمه!![خجالت]!![خجالت]!![خجالت]!![خجالت]!![خجالت]

نگار

بابا کجایی نیمایی؟ یه آدرس به من بده عیدیت رو بفرستم بلادکفر....سورپایز داری[نیشخند]