مار گزيده از ريسمون سياه سفيد يه بار بيشتر بالا نميره!

آقا ما هی اومدیم زور بزنیم یه متن درست حسابی بنویسیم نشد که!اصلا تمرکز حواس ندارم!..منم که نویسنده!!22.gif..میگن طرفو تو شهر راه نمیدادن سراغ شهردارو میگرفت منو میگن...بیخیال!
جناب استاد شیمی با متانت و وقار اومده میگه:<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

-         آقایون امتحان شیمی از روز 27 آبان افتاد هفته آینده روز یکشنبه

*آقا ما نمیتونیم بیایم..آقا ما امتحان داریم..آقا ما کار داریم..ماه رمضونه نمیتونیم درس بخونیم..آقا تلویزیون سریال داره نمیشه درس خوند..آقا نمیشه همون روز باشه؟..آقا چند نمرس؟..آقا کدوم فصلاس؟...آقا توروخدا بندازینش عقب...

- خب حالا که همه آقایون موافقن پس وعده ما هفته آینده روز یکشنبه ساعت 8.5 سالن امتحانات!...13.gif

اینه!...حالا چی شد؟!..هیچی!روز یکشنبه امتحان شیمی روز دوشنبه هم معادلات!..همگی با هم میریم به سلامتی کجا؟!..کجا؟!06.gif..بلند تر بگید19.gif..آها!..حموم!!35.gif
خلاصه که در اند بدبختی و بیچارگی من الان نشستم دارم اراجیف به هم میبافم.

اولین کاری که برای جلوگیری از حوادث باید انجام بشه اینه که به مادر خانواده توصیه اکید بشه که جون هرکسی که دوست داره از پنجشنبه تا دوشنبه آینده مهمون بازی رو بیخیال شه..چرا؟

مامان من اصولا و کلا آدم تکیه!..تو کل دنیا همین یکی پیدا میشه...فرض کنید شما صبح جمعه در اتاقتون در رختخواب به سر میبرید و انتظار دارید که یک روز جمعه بی دغدغه و آروم رو طی کنید بلکه یه کم اعصاب خورد شدتون توسط اساتید مجرب،التیام یابد!24.gif..بعد چشماتونو که باز میکنید میرید طرف دسشویی....سر راه از آشپزخونه هم رد میشید(دسشویی تو آشپزخونه نیستا!منتها خواب و بیدارین حالیتون نیست)شما وارد آشپزخونه که میشید با منظره ای مواجه میشید که فقط توی مغازه کله پاچه فروشی حاج منصور و پسران یافت میشه11.gif..90 تا دیگ و سیخ و سه پایه و مخلوط بوی قورمه سبزی با پیاز داغ و مامانتون که داره یه لبخند ملیح میزنه به شما05.gif!..اصولا مامانتون صبحا کاه هم بارتون نمیکنه اما توی همچین موقعیتی شما تبدیل به نیماجون میشید!...

*نیما جون صبح بخیر!هه هه04.gif

خلاصه!..میفهمید که عنقریب لشکر مغول وارد خونه میشن!..چرا؟!...چون مامان من اینجاست!17.gif..اگه هم اعتراض کنین عین زن آقا ماشالا جیغ و داد راه میندازه:مگه من باید از تو اجازه بگیرم؟!..مگه تو اینجا چیکاره ای؟اصلا کی با تو کار داره تو برو تو اتاقت درستو بخون!..ده هه!پررو!رفتی دانشگاه فکر کردی بزرگ شدی؟ای الهی بترکی که نمیذاری آدم مهمون دعوت کنه(این جملشو باهاش حال میکنم!!!)15.gif

حالا جالبه که امروز که بهش هشدار دادم که مهمون دعوت نکنه یه موقع،میگه امروز رفتم فال گرفتم..بیا بخون بین چی نوشته!...

حالا چی نوشته؟!..توی ورقه هه نوشته شما (یعنی مامانه)افسرده شدید(تا اینجاش که اند خندس18.gifمامان من؟افسرده؟!هه هه هه) و باید آشنایانو دور خودتون جمع کنید و مهمونی راه بندازید..هورا!35.gif(اینجاشم که مایه بدبختی و عذاب دنیا و آخرت منه!02.gif)....

اینه!..اگه عوامل طبیعی همه جور باشن از ماورا الطبیعه واسه من بلا میفرستن!حال کنین.

حالا به هر حال  مامانمو راضی کردم که فعلا فال رو بی خیال شه مگه نه من خودم میرم پیش عوامل ماورا الطبیعه دیگه هم بر نمیگردم!28.gif

....

جونم براتون بگه که خبر رسیده که یه پراید حاوی چند عدد دختر توی جاده دم دانشگاه چپ کردن!خلاصه که حادثه آفرینان چیزیشون نشده اما مثلا درس عبرتی شدند واسه سایر دختران راننده.البته خدا این بلاها رو واسه دخترا میفرسته تا جمعیت تنظیم بشه13.gif...هر چی باشه فعلا دخترا کلی شون اضافه هستن یا باید بمیرن یا من تو جاده میپیچم جلوشون تا له بشن!16.gif(آنتی فمينيسم)

....

من دارم کچل میشم...هیچ کس هم به فکرم نیست..اینو گفتم که یعنی مثلا من الان خیلی ناراحتو غمناکم از این بابت!20.gif....آدم کچل بشه اما دشمن به شاد نشه(دشمن=فرشید)..این فرشید سالی یه بار میاد دانشگاه آی کیوشم اندازه نخوذ پخته ست اما نمیدونم واسه چی امتحاناش این همه خوب میشه!.. امروز یه کامیون میومد از من جلو میزد بعد من ازش جلو میزدم بعد اون باز میومد جلو میزد..اگه فرشید تو ماشین بود باز فکر میکرد من با کامیونه کورس گذاشتم!30.gif

 

یه خبر خیلی خیلی مهم:

                                         بهزاد سيگاری شده

 

میدونم هیچ کدومتون بهزادو نمیشناسید اما چون ایمان به من گفته به کسی نگم اینجا میگم که اقلا یه جمعیتی بیان بخونن دل من خنک شه...ضمنا به هر کس رسیدم گفتم!!05.gif

خب دیگه!ببخشید اگه کلی وقته دارید فحش میدین به من و این چرندیاتو میخونین....پول تلفن و اینترنتتون دو بامپی بخوره تو سر من...الهی من له بشم واسه تک تکتون!07.gif10.gif..تا بعد23.gif

 

 

 

 

 

/ 32 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sosan

من نه ماری ديدم نه گزشی نه ريسمانی!!!آسمون ريسمون بافی چرا...موفق باشيد.

aluche

ولی هيچيمثل خبر سيگاری شدن بهزاد که نميشناسمش مهم نبود! ...ايشالله براتون فعلا مهمون نياد يا اگه مياد کاميون کاميون بياد‌:))

معصومه

خاله جون٬تو که زير آب زن نبودی!با دخترهای بدبخت چيکار داری آخه؟؟؟بشين درستو بخون و کاری به کسی نداشته باش.راستی اگه مهمونی داشتين خاله رو هم خبر کنين ديگه..............موفق باشی پسر جون.

saba

eyval agha nima

elahe

بابا بهزاد از دس رفت!ايمانو بچسب!به درد بخوره ها!!!!

souske siah

نظر خاصی ندارم فقط اينکه سيگار چيز خيلی بديه

yAssI

man az sigar khosham miad,vali az adamaye sigary NA!

عسل بانو

سلام: از دست اين مامانها من درکتون می کنم چون وضعت خونه ما هم مثل شماست......در مورد اون پرايد بگم که مشکل مطمئنا از ماشين بوده نه از راننده.....در هر صورت اميدوارم موفق باشی ....

marjankhanom

سلام بايد به عرضتون برسونم که شما خيلی کارتون درسته............خيلی وبلاگت با حاله کلی کيفيدم....

فکر کن یه دیوونه

بابا ما هم کچل شدیم. ولی خوب چاره ای نیست. کاری که شده. منم هر دفعه شونه به موهام میزنم شونه هه از مو پر میشه. خوب دیگه...! جوونی و هزار درد بی درمون! بعدشم. سیگار که چیزی نیست عشقی. ولی خوب کردی که به همه گفتی. دیگه چراش باشد..... موفق باشی