درس میخوانیم!

ناقلم خدمتتون که ما بعد از ٢٣-۴ سال عمر با عزت مجددا به پشت نیمکت های مدرسه بازگشتیم و از اونجایی که آب خودش جوقو پیدا میکنه،ما در دم با یه سری خل و چل صمیمی شدیم که شامل ٢ تا دختر ایرانی و یک عدد پسر خل و چل اسپانیایی میشه!..شما میتونید تصور کنید که کلاس در یک سالن گنده از اینا که توش کنفرانس میدن در حال برگزاریه و یک عدد استاد برجسته که گویا دو سه ماه پیش دو روز نمایش موشک هوا کردن داشته و توی سازمان فضایی فلان و بهمان کار میکنه داره اون جلو راجع به اینکه چه خاکی باید به سر پروژه ها کرد صحبت میکنه و هی تند تند پاور پوینتو عوض میکنه و در این سو الهام که جزو گروه ماست(لوده گروپ)داره با جدیت هر چه تمام تر لکچری به زبان انگلیسی در باب ساختن قورباغه ی کاغذی برای خولیان(همین یارو اسپانیاییه)انجام میده و منو مهدخت با دقت به تا های کاغذ توجه میکنیم!

...نتیجه ی اینکار این شد که این یارو اسپانیاییه هی همه مدارک تحصیلیشو پاره میکرد هی باهاش قورباغه میساخت وسطشم اشکالاشو از الهام میپرسید!..بعدم که استاد یه استراحت داد اومدیم از کلاس بریم بیرون دیدیم استاده رفته قهوه گرفته داره میاد،منم با لبخندو اینا درو واسش نگه داشتم که بسته نشه ولی بعد که رسید دم در کلاس درو ول کردم خورد توی استاد!یعنی خب من فکر کردم درو خودش نگه میداره دیگه نگو بیچاره دستش بند قهوه هه بود!اوه

بعد واسه اینکه بچه هارو اذیت کنیم میایم وسط کلاس میگیم بچه ها پایین یه شرکت تبلیغاتی اومده داره کوله پشتی مجانی میده(اینجا آت و آشغال زیاد به آدم میدن روزا)بعد همه راه میفتن میرن تا دم در میبینن هیچی نیست خیط میشن!نیشخند...بعد جالبه که همه ایرانیایی که با ما دانشجو هستن همه هنوز میخوان برن!حواسشون نیست که دیگه از ایران رفتن که،هنوز میخوان برن باز یه جای دیگه!هر چی بهشون میگی باباجون هر جا بری همینه دیگه چیکار میخواین بکنین آخه؟هی باز میگن نه خب میخوایم واسه کانادا اقدام کنیم میخوایم بریم آمریکا میخوایم بریم فلان جا بهمان جا!...همه هم هنوز نرسیده دلشون هوس قورمه سبزی و کباب کرده دارن خودشونو خفه میکنن...بعد جالبه که دخترایی که اینجا دانشجون اصلا نه بلدن غذای درست حسابی بپزن نه بلدن برقصن!..کلا از دختر بودن فقط یاد گرفتن لاک بزنن!هی من روزا ناهار واسه دانشگاه پلو خورش درست میکنم اینا همش رشته ماکارونی آبکش شده با نخودفرنگی و قارچ میارن!دلقک

..هفته پیش شنبه به جای اینکه ببرنمون روز تعطیل توی مصلی ای جایی بردنمون باغ وحش(یه مشت آدم گنده رو!)...این هفته هم بردنمون شهربازی!هورا

حالا شما تصور کنین یه عالمه بچه ی بزرگ شده ی فسقلی(کلا متناقض) که وسط یک عده سوئدی آرام دارن جیغ میزنن و با انگشت بازی هارو به هم نشون میدن...خلاصه!همه به صورت خودجوش و خود محور و البته تحت تاثیر تبلیغات منحطی که از کودکی توی ذهن ما رخنه کرده بود رفتیم سمت این ترن هواییا که یه عالم پیچ پیچیه و میره بالا هی از اون بالا پرت میشه پایین و ایناعینک

همه با ذوق رفتن سوار شدن و کمربندامونم بستیمو تا اینجای کار همه خوشحال و شاد بودن...بعد این یاروهه راه افتاد یواش یواش از یه سر بالایی رفت بالا،بعد رفت اون بالا یه ذره وایساد،بعد که راه افتاد ما فقط جیغ میزدیم و فحش میدادیم به مخترعش!گریه

افراد بومی منطقه البته گویا خوشحال بودن اصلا عین خیالشونم نبود  ولی ما ا یرانیا فقط عربده میزدیم.البته خب خودشون از بچگی توی اینا سوار میشن عادت دارن(گاهی اون تو به دنیا میان حتی) ....خلاصه یه جاهایی کاملا زندگیتون از جلوی چشمتون ورق میخورد و تصویر بچه و نوه و نتیجه و مراسم تشیع جنازتونو میدیدین که یه سری آدم با این کلاها که تور داره و چتر و دستکش مشکی اومدن وایسادن بالای سر قبرتون هی نفری یه مشت خاک میریزن روتون!استرس

....بعدش که اومدیم بیرون ازمون عکس گرفته بودن توی عکسا همه دهنشون باز بود داشتن شیهه میکشیدن بعد خارجیا همه خوشحال رو به دوربین لبخند زده بودن انگار مثلا عکس عروسیشونه!...حالا ١١ نفر  وایساده بودیم وسط راه خروج هی به هم عکسامونو نشون میدادیم و جیغ و داد و هوار میکشیدیم کل این بیچاره ها شوکه شده بودن نمیدونستن این تن بالای صدا هم توسط انسان قابل تولیده!..بعدم هر جا ما اراده میکردیم عکس بگیریم یه دونه از این خارجیا میدویید میومد دوربینو از ما میگرفت که عکس بگیره هممون بتونیم وایسیم...فکر کنم اینا توی ماه رمضون اگه از کسی عکس بگیرن ثواب هفتاد بار کلیسا براشون حساب میشه!بیچاره ها مهربونن خیلی،فکر میکنن میبرنشون بهشت نمیدونن بهشتو ما پیش خرید کردیم قراره بعدا متری خدا تومن بفروشیم به اینا!گاوچران..یکیشونم اون کنار ماهی دودی میفروخت بعد واسه تست هی تیکه میکرد میداد به آدما،ما تقریبا ناهارمونو همونجا ماهی خوردیم دیگه!ساکت

...یعد ما اینور دنیا مجبوریم سوار اتوبوس بشیم بریم اینور اونور،یه روز صف دم در جلوی اتوبوس شلوغ بود ما از در عقب سوار شدیم همونجا دم در وایسادیم...بعد اتوبوسه هم مسافراشو سوار کرد اما هی راه نیفتاد...هی وایساد هی وایساد..ما گفتیم خدایا این چرا نمیره؟...بعد از یه ۵ دیقه یه پیرمرده اومد جلو به سوئدی یه چیزی به من گفت منم گفتم من سوئدی سرم نمیشه،بعد باز ۵ دقیقه دیگه همینجوری اتوبوس وایساد همه هم اون وسط آویزون وایساده بودن مناظر اطرافو نگاه میکردن لبخند میزدن...گفتیم نکنه این خراب شده روش نمیشه بگه پیاده شیم؟...باز پیرمرده اومد یه چیزی به من گفت من باز بر و بر نگاش کردم لبخند زدم بهش که یعنی هر هر خیلی تو راست میگی الان!لبخند..بعد یه پسره ای بعد از یه ربع گفت آقا شما اینجا دم در وایسادی این چشم الکترونیک داره بسته نمیشه اتوبوس نمیتونه راه بیفته!خنده...میخواستم بگم خب احمقا یکیتون یقه منو میگرفت میکشید جلو که در بسته شه الان هممون رسیده بودیم خونه هامون!هی در و دیوارو نگاه میکنین چیکار؟..اصلا واسه بهبود شرایطشون تلاش نمیکنن!!خب برین فارسی یاد بگیرین که اینقدر مشکلات نداشته باشین توی شهرتون!

جای همه خالی الان وسط یک عالمه تکلیف و کتاب و جزوه نشستم دارم براتون خزعبلات مینویسم و باید جمعه تکلیفامو تحویل بدم بعدم یه ذره تعطیله بعدش باید بریم پروژه هامونو کنفرانس بدیم واسه اساتید!ما ایرانش واسه تاریخ مدنی هم نمیرفتیم کنفرانس بدیم حالا نمیدونیم چه جوری توی دیار غربت بریم به یه زبون دیگه جلوی حضار محترم سخنرانی کنیمخندهخلاصه که زندگی همچنان خیلی زیباست!(البته بعد از دو سال زیبا شده باز)

فعلا تا بعد...چشمک

 

 

 

/ 68 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مانی

سلام داداش نیما خوشحال میشم بهم سر بزنی و یادداشت هامو بخونی و نظر بدی[نیشخند] منتظرتم[گل][خداحافظ]

الهام (بــــی عشق)

نیــــــــــــــــــــــــــــــــــما جون درس خوندنت تموم نشـــــــــــــــــد [عصبانی] بی خیال خواهشا یه کومچولو آپ کن لااقل بدونیم زنده ای [ناراحت] پسر بــــد [قهر] [خداحافظ][ناراحت]

کودک نفهم

سلام ..امروز رفتم سراغ اولین نظراتی که توی وبلاگم بود رو دوباره خوندم :چهارشنبه، ٤ شهریور ۱۳۸۳ - ۱:٠٤ ‎ق.ظ تو اون اولینها فقط شما مونده بودی که حالا نیستی انگار........چی نوشتم [سوال].......انگاری راه زندگیت عوض شده ........قصه زندگیت رو سر فرصت میخونم ........با آرزوی موفقیت...[خداحافظ]

الهام توت فرنگی

وااا...خب به من گفتن اینجا خوبه اومدم کامنتیدم...چرا ناااااااز میکنی حالا؟[نیشخند][زبان]

حامد

سلام....باحال مینویسی ![نیشخند]....موفق باشی[چشمک]

Ali

سلام وبلاگت خیلی قشنگه اگه مایلی بیا تبادل لینک کنیم mosaheb-group.blogfa.com [گل] به همون سر بزن خوش حال می شیم راستی اگه لینک کردی ما رو با اسم <بچه های مصاحب>لینک کن بعد به همئن خبر بده ما با چه اسمی تو رو لینک کنیم

یه دختر نایس

هوووووووووو کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟بیا آپ کن تا نزدم له ات نکردم.[خنده][زبان]

احسان

اگه دوست داشتی بیا وبلاگتو آپدیت کن