مصیبت نامه(قسمت اول)

و سرانجام مجددا این وجود منحوس منه که در یوم الله ۱۳ فروردین در لباس قلم به دستان مزدور فرو رفته و قرار شده بعد از ۲ ماه بنویسه....عرض شود که در این مدت مدیدی که ما نبودیم٬در اصل در حال انجام امتحانات الهی بودیم که هی مرتبا و بی وقفه از ما اخذ میشد تازه همشونم در حد تافل بود!....آها راستی الان عید بوده من باید تبریک بگم ولی به علت اینکه من از ۲ ماه پیش باید شروع کنم توضیح بدم اینه که فعلا سال نوتون مبارک نیست تا وقتی که خودم اعلام کنم...

...همونطور که کل جهان هستی خبردار بودند من قرار بود امتحان فوق لیسانس بدم و برم مدارک عالیه بگیرم و خیر سرم قرار بود قبول بشم!....بعد خب به علل و عوامل متعددی از جمله عدم یاری مغز گرامی و کلیه اعضای بدن این اواخر دیگه درس خوندن رو ترک نموده و به امور واهی پرداختیم!...یعنی ما ناگهان یادمون اومد که سرمون خیلی گیج میره و چشمون تار میبینه و یه مدتیه انگار یه موجودی فهمیده توی کله ما خالیه و داره از مکان سو استفاده میکنه و چه بسا به رسم عادت دیرینه مشغول زاد و ولد هم هست!....این بود که رفتیم پیش پسر خالمون که دکتر اطفاله!!!04.gifبعد اونم واسمون نوشت که بریم سی تی اسکن بگیریم از مغزمون(نکته انحرافی:وجود مغز توی سر من = دروغ ۱۳!)بعد ما هم عین بز رفتیم ماجرا رو صاف گذاشتیم کف دست مامانمون!اونم جیغ و داد که وااای بچم سرطان گرفت مرد!13.gif...اولین کاری که کرد دفتر تلفنو گذاشت جلوی خودش به تمام کهکشان راه شیری اطلاع داد که من دارم میرم سی تی اسکن و به احتمال قریب به یقین عمرم به این دنیا نیست!بعد زنگ زد خواهرم گفت باید قبل از اینکه این بمیره واسش گودبای پارتی بگیریم و بعد از مرگش هم باید ۴۰ شبانه روز مراسم بگیریم همش هی به همه دنیا شام و ناهار بدیم!!حتی فکر شمع سیاه و گلایول سفیدو هم کرده بودن که از کجا بگیرن!!!یه لیستم چسبونده بود به در یخچال هر دفعه اسم یه نفر یادش میومد واسه اینکه یه موقع از قلم نیوفته اونجا یاداشت میکرد که واسه مراسم من حاضر بشن!22.gif

بعد از فرداش همه به ما زنگ میزدن میگفتن دنیا دو روزه و میری اون دنیا به ننه بزرگ ما سلام برسون و به آقاجونمون بگو چرا ارث و میراث واسمون نذاشته بودو اینا!...خودمونم که اصولا خوشحال و خندان بودیم اوایلش بعد از بس همه هی احوال پرسی کردن احساس کردیم جدی جدی کارمون تمومه!....بعد نشستیم فکر کردیم دیدیم زکی!ما هنوز ۹۰ درصد کارایی که دوست داشتیم انجام بدیمو انجام ندادیم اصلا!...بعد اینجای ماجرا بود که یه دفعه متحول شدیم و تصمیم گرفتیم اگه جواب آزمایشمون مثبت یا منفی بود اولین کاری که انجام میدیم این باشه که شروع کنیم کارایی که دوست داریمو انجام بدیم!(الان اینجای ماجرا شما باید متاثر بشید که من بلاخره تحت تاثیر واقع شدم و از یه چیزی ۲ زار پند گرفتم!)...خلاصه روز موعود فرا رسید و ما رفتیم توی این آزمایشگاهه!....بعد یه دونه از این تونلا بود که ادمو میبندن بهش و میفرستن تو!اول همه که من اینو دیدم یاد این فیلما افتادم که طرفو میبندن به اره برقی بعد هی اره به سرش نزدیک میشه و یه دفعه برق میره و یکی میاد طرفو نجات میده و اینا!هی آقاهه میگفت بیا بتمرگ اینجا تا ببندمت فرار نکنی من هی زرت زرت میخندیدم!...بعد هی سر منو محکم میکرد توی یه چیزی عین آبکش بعد من دوباره خندم میگرفت تمام تنظیماتش به هم میخورد!دیگه از بس طرف حرص خورد جیغ زد گفت مرتیکه هی میخندی عکس خودت خراب میشه تکون نخور دیگه!...بعد ما دیگه یه مدت سعی کردیم خفه خون بگیریم و اینا مارو فرستادن توی تونل و بعدشم دست از پا دراز تر از توی تونل در اومدیم رفتیم خونمون و ۲ روز بعدشم رفتیم جوابو گرفتیم بهمون گفتن کلتون پوکه!...بعد به مامانمون گفتیم سالمیم کلی ناراحت شد که ای وای حالا با این همه غذا و مهمون چیکار کنم!!!48.gif

بعد ما یه دفعه متوجه شدیم که فشاری که در اثر امتحان فوق روی ما هست باعث شده یه مقداری پوستمون خراب بشه و جوش بزنه و اینا!این بود که رفتیم پیش یه خانوم دکتر زیبایی بسیار فرهیخته!ایشون هم با مطالعاتی که روی من انجام دادن تصمیم گرفتن که منو کاملا از هستی ساقط کنن ولی به جاش پوستم بشه عین آینه!...بعد در حالی که نیش خندی زهر آگین روی لباشون نقش بسته بود یه نسخه واسه ما نوشتن مثل ماه!...ما هم رفتیم نسخشونو ابتیاع کردیم و شروع کردیم درمان رو به صورت مدون آغاز نمودیم و اینا...بعد که درمان تموم شد دیدیم ای دل غافل!ایشون کاملا مارو تبدیل به شلغم آب پز نموده اند و احتمالا نسلمونم عین دایناسورا منقرض کردند!بعد هی ما تلاش کردیم دیدیم نه!مثل اینکه جدا ایشون با تداوم نسل ما مشکل داشتند و تصمیم گرفته بودند با این قرص هایشون مارو مقطوع النسل کنن!!!خلاصه که ما همچنان مرد نیستیم!05.gifولی جای شکرش باقیه که اقلا زن هم نشدیم!باز جای تقدیر داره دستشون درد نکنه واقعا!!!20.gif

خلاصه که یه امتحان فوق دادیم مثل ماه!...سر جلسه که یه پسره از این مدلیا که ۴ ماه بود سلمونی نرفته بود و اینا کنارمون نشسته بود هی سوالاشو حل میکرد بعد یه دفعه قاه قاه میخندید و با پاکن نصف پاسخ نامشو پاک میکرد!بعد با خودش جلسه میذاشت میگفت:ببین احمد جون داری اشتباه میکنی باید این سواله رو از اون راه حل میکردی!الان دوباره حل کن!!!...بعد دوباره یه کم حل میکرد یه دفعه محکم با پشت دستش میکوبید توی ملاج خودش!...منم که عین بوق حموم نشسته بودم هی سوالای ریاضی رو ورق میزدم میدیدم خب اصولا یادم نمیاد تاحالا چنین خزعبلاتی به ما درس داده باشن!بعد هی خیز میگرفتم کیکمو باز کنم بخورم این پسره بغل دستیم هی از خودش پشتکار نشون میداد و تلاش میکرد ما خجالت میکشیدیم!خلاصه تا ساعت ۱۱ به زور جلوس کردیم سر جامون بعدشم مثل فشنگ در رفتیم!....بعد اینقدر زیاد فرار کردیم که یه دفعه چشمونو وا کردیم دیدیم ای وای وسط تهرون سر در اوردیم!.....حالا به چه بهانه ای؟!...به بابا مامانمون گفتیم که آهای ما خیلی درس خونده بودیم باید الان بریم سفر و استراحت کنیم و اینا!...بعد زرت فرار کردیم اومدیم تهرون!!!23.gif

بعد ۳ روز تهرون موندیم برگشتیم خونمون دیدیم یه عده آدم از دیوار خونه آویزونن و کل وسایل اتاق خواب ها هم وسط مهمون خونه ریخته شده!....نگو که اینا چشم منو دور دیده بودن به خیرین آسانسور ساز اطلاع داده بودن که بیان بسازن و به یه سری انسان چلمنگ هم اطلاع داده بودن که همه اتاق خواب ها رو سرامیک کنن!....ما دیدیم این وضع خیلی غیر قابل تحمله گفتیم بریم بنزین بزنیم و توی راه فکر کنیم ببینیم باید چیکار کنیم!....از در رفتیم بیرون سر میدون یه پراید پیچید جلومون ما هم فکر کردیم سفینه سواریم و خودمونم شوماخریم این بود که شونصد درجه فرمونو چرخوندیم و ناگهان دیدیم که این سمند گرامی به خاطر اسم با مسماشون هوس چرا نموده اند و صاف وسط باغچه کنار میدون فرود اومدن که به جای بنزین علف بخورن!!...بعد زنگ زدیم پلیس بیاد به جاش دو نفر با موتور اومدن گفتن شما به باغچه ها تجاوز کردین باید جریمه بدید 45.gifما هم عکس گواهینامه رو به جای اصل بهشون دادیم و پیچوندیمشون رفتن!بعدم ماشینو با جرثقیل بردیم توی تعمیرگاه و به ملت حاضر در خونه اطلاع دادیم که خلاصه آره و اینا....خلاصه همین جوری هی بلا بود که نازل میشد!اون وسط من بعد از تصادف اومدم خونه از در اومدم تو مامانم میگه چیزیت که نشد؟!...میگم نه!میگه پس این سینی غذا رو ببر بده به این کارگرا!....حالا طبق چیده عین شام عروسی واسه اینا که من ببرم ۴۰ تا پله پایین بدم به اینا بخورن!..هرچی میگم آهای من الان تصادف کردم قند خونم پایینه ها!میگه خب میدونم برو غذای اینا رو بده بیا بالا یه قندی نباتی چیزی بخور!!!..خلاصه در این مدت که این کارگرا اینجا بودن همشون ۱۱ میومدن سر کار ۱۲ ناهار میخوردن ۱ هم میرفتن خونه هاشون!!34.gif

خلاصه که تا عید همش از همین مدل بلاها بود که به صورت ریز و درشت نازل میشد و اگه من بخوام همشون تعریف کنم باید تا فردا صبح بشینین مصیبت نامه بخونید!....الان من باز سال نورو تبریک نمیگم تا پست بعدی جریانات عید رو تعریف کنم

تا بعد04.gif


/ 77 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
maliheh

oooooooooooooo mn inhame khodamo kkoshtam ke webloget baram filter shode bood to faghat ye uo dashtiogay mn mikhonam badan cmnt mizaram

ندا

نمی خوای باقيشو بنويسی؟

litchi

khafe shi elahi,chera nemiyayyani bavar konim mordi

اقليما

سلام اينقد تند تند آپ نكنيا خسته ميشي

بهاره

من هر دفه وبلاگتو ميخونم از منهدم ميشم از خنده

بهاره

يه ((از)) اضافی گذاشتم گويا

بولدوزر خانوم سابق

می بینم که میان برات جملات محبت آمیز می نویسن و با ارائه فحش بهت محبت می کنند خوش باشی دادا