کی میگه خبر چینم من؟!

و مسلما باز این خود منم که بعد از 2 ماه با پررویی هر چه تمام تر اومدم توی این وبلاگ مستهجن و دارم دوباره از درونم سخنان یاوه سر میدهم تا بلکه مجددا افراد خیر و نیکوکار بیان درشو ببندن!!
عرض شود که در این مدت که من فیلتر بودم در واقع سایرین به صورت خورشید پشت ابر از من بهره میبردند و من ناگهان بعد از تموم شدن امتحاناتم یک عدد لقب زشت بهم چسبید که همانا الان یک نفر مهندس مکانیک هستم که اصولا دارای لیسانس هستم(مستحضر هستید که نفر واحد شمارش شتره؟!)و من واقعا از خودم خجالت میکشم الان و از کرده خودم پشیمونم عین سگ و اگه توی این مدت رفته بودم جوجه شترمرغ پرورش داده بودم الان وضعم بهتر از این بود!...و همواره الان میشه یه مقدار احساساتی با این مقوله برخورد کرد و اعلام نمود که ای داد بیداد و اون روزی که دستم به این کیبورد آلوده شد و شروع به عمل قبیح وبلاگ نویسی کردم تازه کنکورمو داده بودم و الان خاک بر سرم کنن که 4 سال گذشته و حتی من نیومدم اینجا تولد خودمو وبلاگمو به جهانیان تسلیت عرض کنم و خلاصه که قرار بود من بعد از اخذ مدرک معلوم الحال مهندسی دست از یاوه گویی در این وبلاگ بکشم و دیگه ننویسم اما چه کنم که امشب باز دلم هوس کرد بیام توی چهار دیواری خودم بشینم چرندیات بهم ببافم و احیانا الان شماها هم دارین با انگشت منو نشون سایرین میدین میگید اه اه پسره پررو خجالتم نمیکشه با 22 سال سن و بالغ بر 4 سال سابقه معلوم الحالی باز نشسته آسمون ریسمون بهم میبافه!
به هر حال همینه که هست!..ضربدر اون بالا دست راسته!
..عرض شود که ما سرانجام فارغ شدیم!...بعد اومدیم خونه دیدیم به به توی حیاط کلی صندلی چیدن و مامانمون از توی آسانسور داره باهامون بای بای میکنه و آهنگ زنون میاد پایین با یه ظرف گنده میوه(نکته مهم اینجاست که آسانسورمون شیشه ایه و شیشه هاشم مثلا آینه ایه اما اون مرتیکه که اینو ساخته به قدری با روحیات ما سازگار بوده که ملت از بیرون افراد توی آسانسورو ملاحظه میکنن ولی افراد توی آسانسور که همانا ما هستیم نمیتونیم بیرونو ببینیم!!!!)...بعد خلاصه مامانمون با آسانسور فرود اومد و ما با نیش باز وایسادیم منتظر که بهمون تبریک گفته بشه:
- نیما؟!
*سلام..هر هر..راضی به زحمت نبودم این همه تحویل گرفتین آخه..وای
- لازمه بگم چه خبره؟
* نه دارم میبینم!حالا چرا اینقدر شلوغش کردین؟!مگه چه خبره شق القمر که نکردم که
- ها؟!...بیا این ظرف میوه رو از من بگیر!بابات از قبل گفته بود که چهلمین سال ازدواجمونو باید مفصل جشن بگیریم!!وای نیگا!منو این بابات چهل سال آزگاره داریم باهم زندگی میکنیم
*.....؟!؟!
-امشب همه میان اینجا برو این دفتر دستکتو بذار توی اتاقت برو از این بستنی فروشه شونصدتا بستنی بگیر یه کیک هم سفارش دادم از این گنده ها اونم بگیر زودم بیا تا مهمونا نیومدن!فردا ظهرم گفتیم همه بیان رستوران ناهار بهشون بدیم بخورن!
*مراسم رقص چاقو هم دارین لابد؟!
-نمیدونم دیگه از ما که گذشته!حالا خواستی برو اون کارد گنده هه رو از توی کشو در بیار گل بزن بیا باهاش برقص جلوی ما!
....
خلاصه که..بله و اینها!بعد از اونور همه مردم میومدن توی حیاط چشمشون به این بالابر بی خاصیت میفتاد ذوق زده میشدن میگفتن تو بیا برو توی این بعد هی برو بالا پایین که ما ببینیم سرگرم شیم!..هی من میرفتم توی ویترین دکمه رو میزدم میرفتم بالا هی گیر میکردم توی هوا هی همه خوشحال و سرگرم میشدن!باید عارض بشم خدمتتون که این آسانسوره هی گیر میکنه بعد یه خانومه از توش میگه نگران نباشید و جریان هوا توی آسانسور جریان داره و خونسردی خودتونو حفظ کنید و برق مدار ترکیده و از این شر و ورجات میگه تند تند بعدم یه دفعه خودش پشیمون میشه تصمیم میگیره به افراد عمر دوباره بده!!..خلاصه هی ما قبض روح میشدیم هی احیا میشدیم مرتبا ملت مسرور میشدند!!
..بعد ما دیدیم که الان که بنزین سهمیه بندی شده و ما دیگه نمیتونیم با ماشینمون بریم توی خیابونا امنیت اجتماع رو به مخاطره بیفکنیم پس آیا باید چه خاکی توی سرمون بریزیم در این اوقات فراغت؟!..گفتیم در راستای تحکیم رانت خواری و وابستگی به غرب میریم کلاس زبان!نگو که زحمتکشان جامعه با الگانسشون میان صاف پارک میکنن 2 متر اون طرف تر از در موسسه!!هر شب با رعب و وحشت من باید خودمو قایم کنم از لای در پرت شم توی کلاس که کسی دستگیرم نکنه وسط خیابون حمومم کنه!!کاش اقلا یه سری از این راننده تاکسی هارو میشستن که امنیت مسافرین در حمل و نقل عمومی بیشتر بشه هی اینقدر حالت تهوع در جامعه زیاد نشه!!
بعد طبق معمول هر سال این فک و فامیلای غرب زده از کشور کفر بلند شدن اومدن اینجا.یعنی عموهه اومده دماغ دخترشو عمل کنه!بعد اینا یک روز سه نفری - مشتمل بر عمو و زنشو دختره - میخواستن از خیابون رد بشن و گویا خیابان اندکی شلوغ بوده و اینا 3 تایی وایساده بودن هی!بعد اینقدر وا میستن اونجا که پلیس میاد بهشون میگه شما 3 تا میخواین اینجا بمونین یا قراره رد شین؟!..واقعا آبرو نمیذارن واسه آدم!!..از اونطرف عمه هه باز رفته کشور خارج گل هاشو داده دست ما آبیاری کنیم.بعد یکی نیست بهش بگه آخه زن حسابی تو که میدونی 3 ماه نیستی دیگه واسه چی قلمه میزنی؟!...یه تیکه از ساقه گیاه بد بختو چیده گذاشته توی پارچ آب ولش کرده روی میز ناهار خوری به امون خدا هی من باید پاشم برم توی این گلدونه آب بریزم که ریشه بده تکثیر بشه واسه خودش!!یکی نیست بگه آخه گل که واسه تولید مثل احتیاج به خونه خالی نداره که!بعد قرار بود به پاس زحمات ارزشمند من در راستای تحکیم خونه عمه اینا یک عدد کارت سوخت بهم جایزه داده بشه که ابتدا بهم وعده سر خرمن دادن که توی خود ماشینشه و ما از توی کاپوت تا ته صندوقو گشتیم و بعد که حسابی به در بسته خوردیم متوجه شدیم که سرکار گذاشته شدیم و کارت سوخت با صاحبش همگی رفتن سفر!(همه مارو اسگل میکنن به چه زیبایی!)

تذکر:به بیماران قلبی و افراد کمتر از 16 سال توصیه میکنم ادامه مطلب رو رعایت کنند در غیر اینصورت پس گرفته نمیشود حتی شما خواهرم (مدیریت ساختمان!!)

من در اثر حشر و نشر با یه مشت دختر از همه جا بی خبر دریافتم که علاوه بر اپی لیدی یه وسیله دیگه هم موجوده به اسم موم!...از این افراد معلوم الحال نحوه استعمالشو پرسیدم گفتم بذار توی این گرمای تابستون یه مقدار از این پوشش گیاهی روی شیکم بکاهم بلکه یه مقدار خنک بشه!حالا زمستونا آدم پشماشو پوش میده گرم میشه ولی توی تابستون هیچ غلطی نمیشه مرتکب شد در راستای کاهش دما! خلاصه رفتم توی یه داروخونه دور افتاده که اقلا بدونم تا ده سال دیگه قرار نیست ازش خرید کنم..خانومه اومد گفت امرتون؟!گفتم یه موم بدید!..گفت ببخشید متوجه نشدم؟!؟!...گفتم موم میخوام!موم سرد بدین یه دونه!...بعد نیشش باز شد رفت از اون پشت دوستشم آورد که منو ببینه خوشحال شه بعد دوتایی با هم کمک کردن یه دونه قوطی آوردن دادن به من و منم سعی کردم همواره قیافه جدی و اخموی خودمو با صیانت هر چه تمام تر حفظ کنم...بعد اومدم خونه عین یه انسان نسبتا متشخص این آشغالا رو مالوندم روی شیکمم و پارچه هه رو گذاشتم روش و شترق کشیدم!...تنها اتفاقی که افتاد این بود که پوشش گیاهی تنک شد و کل کلی ولی کاملا از بین نرفت و اوناییشونم که دار فانی رو وداع گفتن خون از جاشون در اومد!..خلاصه تصمیم گرفتم برم سر این یارو که لوازم کشاورزی میفروشه یه دونه ماشین چمن زنی ابتیاع کنم بلکه اقلا اون یکی کارساز بشه!
...
خب همین دیگه!مرسی که زحمت کشیدید خوندید و نظرات شما مایه دلگرمی ماست ولی به علت ذیق(ضیق؟!)وقت متاسفانه قادر به پاسخ گویی نیستم!...فعلا تا بعد








/ 26 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نرجس

نيما بتركي با اين وبلاگ نويسيت.... مردم از خنده....

نگار

سلامايول نيما بازم به هوش خودم وخودت ...که کامنتامون کار ميکنه.... راستی از خودم می پرسيدی يه روش بهتر بهتون معرفی می کردم.....آخه اونا فکر نکردن موم واسه آقايون سازگار نيست.....اگرم باشه از شدت خون ريزی ميميره؟؟؟

√ҰâŞâmįη

نيما اين پستت قبول نبودااااااااااااااااا بايد بيای جبرانش کنی اومدی يا بيام؟!‌ بدو پسر گلم !! همه ی ايناييم که ميگن خنده دار بوده دروغ گويی بيش نيستن !!

amir

سلام! چه عجب! ولی بازم باحال بود! کلی خندیدم!

maryam

سلام.. خوش اومدی.. تبریک واسه فارغ شدن!

الهه

سلام چه عجب! حالا که ما داریم می ریم اون دنیا شما قدم رنجه فرمودین؟ مهم نیست به بازماندگانم می گم هر وقت آپدیت نکردی دهن مبارک را آسفالت نمایند. حالا که وقتت آزادتره باید هر روز.. نه یه روز درمیون... نه هفته ای یه بار ... نه ماهی یه بار باشه بابا ما قانعیم آپدیت کنی. حتما بیا بای بای

الهه

تو غلط کردی به علت ذیق ( ضیق؟ ) سر نمی زنی مگه شهر هرته؟ هوی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی

بهار

سلام.تازه با وبلاگت آشنا شدم ولی همه رو خوندم. خيلی بامزه بود. گرفتن مدرکت هم مبارک.

رها

باز که آپ نکردی ؟ديگه که مدرک گرفتی بيکاری .

::.. SAT 2 DVB ..::

با سلام سايت ( انجمن ) ::.. SAT 2 DVB ..:: افتتاح و در حال حاضر براي بخش هاي مختلف سايت در حال پذيرش مدير مي باشد ، از شما دوست عزيز دعوت مي کنيم که با پيوستن به جمع دوستان خود در اين سايت ، در صورت تمايل در بخش هايي که توانايي مديريت آن را به صورت تخصصي داريد ، ما را ياري دهيد. شايان ذکر است اين سايت مکاني براي تبليغ سايت و يا وبلاگ شما دوستان عزيز مي باشد، چون ما براي شما تولباري آماده کرده ايم تا آدرس سايت و يا وبلاگ شما را در آن اضافه و در افزايش تعداد بازديد کنندگان با تبادل لينک و تولبارمان با شما، همديگر را ياري رسانيم. www.sat2dvb.com منتظر شما هستيم.