جشن برداشت محصول!

جونم براتون بگه که بلاخره بعد از تلاش های مستمر و طاقت فرسای بابای گرامی،محصولات باغچه خونه ما جملگی رستگار شدند و همگی باهم در یک اقدام نمادین رسیدند!..و اصولا وقتی که میوه ای میرسه یه عده ای آدم باید این میوه ها رو از درخت ها جدا کنند تا چرخه طبیعت مختل نشه!..به علت دستبرد های باغبونمون – که در این پروژه عظیم نقش کار خراب کن و تنش زایی رو ایفا نمودند – ما ناچار شدیم که یه فکری به حال چیدمان میوه ها بکنیم...و اصولا توی خونه ی ما دیواری کوتاه تر از من اصلا وجود نداره!..

..و این شد که من پس از شغل شریف گنجیشک پرانی با گرایش بازتاب نور در آینه،به سِمَت خطیر و مهم میوه چینی منسوب گشته که در این سمت نه تنها حقوق و مزایایی برای من در نظر گرفته نشده بود،بلکه ناظری از طبقه بالا و جلوی کولربرای  مشاهده ی عمليات برداشت محصولدر نظر گرفته شد که چون شایسته تراز خود بابای من کس دیگه ای اصلا توی کهکشان راه شیری کشف نمیشد،خودش خودشو به عنوان ناظر بر اعمال شنیع و مخوف من منسوب نموده و میباشد!15.gif<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

خلاصه!...اول از همه رفتم سراغ زردآلو ها،بعدش هم یه درخت کوچولوی آلبالو بود و آخر دست هم درخت گیلاس!...خب آخه منم آدمیزادم دیگه!آدم دلش میخواد هر چی میچینه خودش بخوره همون موقع!32.gif...اما خب جناب فرمانده کل قوا از اون بالا مرتبا و به ازای هرt   ثانیه n بار به من متذکر میشدند که دهن من دقیقا توی کادر دیدشون قرار داره و اگه یه دونه از این میوه ها بره توی حلق من،لنگ کفشی به رسم یادبود از طرف بابام به کله من تقدیم میشه!11.gif...و اینجوری شد که من در حالی که عین سگ زبونم از توی حلقم اومده بود بیرون و آب ازش چیکه میکرد32.gif(میدونم حالتون بد شد!همینه که هست!!)میوه ها رو چیدم...و در همین وادی یه جناب کلاغی هم روی درخت کاج ته حیاط ما تخم گذاری فرموده بودند و مثل اینکه عیالشون پا به ماه هم بود و مرتبا خیز برمیداشتند طرف چشم من که چشممو از توی کاسه خودش تخلیه کنند و تاریخ تکرار بشه(تاریخ=در آوردن چشم ملت توسط آغامحمد خان!!).. و اصولا من با رعب و وحشت و همانا دل قیلی ویلی کننده،میوه ها رو از درخت ها پاک سازی نمودیم و به طرف کولر خونه حمله ور شدیم!....34.gif

در بدو ورود من به منزل،فرمانده کل قوا تشریف آوردند تا از برده ی خاطی و جنایت کارشون بازدید به عمل بیارن و سبد ها رو وزن کنن که اگه وزنش کم بود منو شلاق بزنند!...اما با دیدن محصولات رنگ و وارنگ اشک توی چشماشون جمع شد و کلمات نا مفهومی از روی زبانشون به سمت ناظرین پرتاب شد که اصولا احد الناسی چیزی ازش نفهمید!17.gifو اشک شوق از همه جاشون سرازیر شد و پس از قرار گرفتن در مقر مخصوص – یعنی همون صندلی ته سالن پذیرایی –شروع به اظهار بیانات خودشون کردند که متن پیام ایشون به شرح زیر است:

 

                                        بسم الله ارحمن الرحیم!


ملت غیور و میوه پرور خونه ما!...هم اکنون که عزم و اراده من و تلاش مستمرم برای پرورش درختان میوه  نتایج فرح بخشی به بار آورده است،اینجانب موفقیت خودم را به خودم تبریک گفته و خوشحال میباشم...با تشکر از ریس تشخیص مصلحت باغچه " علی آقا باغبون " که در انجام و اتمام این امر خطیر مرا یاری کردند...ای ملت(ملت:من و مامانم!)...باغچه ی خونه ی ما رو خدا آزاد کرد!11.gif...والسلام!!

 

حضرت بابای ما پس از این اظهارات ما رو به شدت نگران کردند15.gif...میترسم افسار شتر وکالت رو رها کنند و سال دیگه کل حیاط رو شخم بزنند و توش صیفی جات و چغندر قند و غلات بکارن و من بدبخت مجبور بشم از صبح تا شب دنبال انواع آفات جونده و خزنده،عمر با عزتم رو توی حیاط بگذرونم!31.gif

به علت خستگی من در راه در آوردن یه لقمه نون برای زندگیمون و کار زیاد در مزرعه،این بار عیالم مسولیت له شدن رو به عهده دارند!20.gif....تا بعد03.gif

 

/ 76 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
yalda

بيشتر از همه اين کامنتهای خودت برای خودت منو کشته.... رو آپم

vitamin C

سلام ممنونم بهم سر زدی ... کمک در زمينه خوردن يا سم پاشی و اين حرفها خواستی من هستم ... !!.. شاد باشی ... ويتامين

پدرام گودرزي

خدا نکنه دايی جون تو دپرس بشی دشمنات بشن کی گفته که نيما ديگه نمی تونه بنويسه هان کی گفته تا دايی حال و پذيرايشو يه جا برات بگيره

آفتاب پرست

نيمای خاله چش شده؟! هی پسر! تو که جا نمی زدی، ميزدی؟ تو که کم نمی آوردی؟ می آوردی؟! ...باور کن همه ی اينايی که ميان وبلاگتو ميخونن واسه اين ميان که ببينن چه جوری ميشه مشکلاتو دور زد! ... حالا اگه لازم داری يه مدت واسه خودت باشی که مورد نداره وگرنه ... هيچی مفصل بات می حرفم خاله! فقط غمگين نبينمت!

سونيا

می بينم که بعضيا بدجوری در حال خر زدن که چه عرض کنم! در حال گاو زدنن!!! امتحانات شروع شدن.. نه؟

نخودسياه

ای ول نيما خوشم اومد گربه رو دم حجله کشتی!

seensokoot

سلام خيلی متناتون جاذبه ...يعنی با اينکه زياده ولی ميشه تا ته خوندشون ...سری بزنيد خوشال ميشم ...

nasim

سلام عزيزم ممنونم بهم سر زدی من با متنهای تو انرژی ميگيرم پس خدا کنه زودی حال نوشتن پيدا کنی...

ژیلا

سلام از وبلاگ نسيم به اينجا رسيدم.وبلاگ جالبی به نظر ميرسه(هنوز نميدونم چون نخوندمش!)ميدونم حس نوشتم و کامنت گذاشتن نداری ولی خوب اگه حالشو پيدا کردی سری هم به من بزن....