دوران پارينه سنگی!

ما یه شکری خوردیم رفتیم سراغ این دفاتر پلیس+۱۰ ببینیم چه خبره توش و البته خلافی ماشینمونم بگیریم که آماده بشه واسه فروش...یه صورتحساب دادن دستمون توش نوشته بود۱۲۰ هزار تومن بیاین بدین به ما!

همه جریمه ها هم ماشالا مال خود من بود و حتی بالغ بر ۵۰ هزار تومنش مال پارسال همین موقع بود که من گیج بودم و با ماشین تشریف بردم وسط باغچه سر میدون!

خلاصه ما دیدیم که زورمون میاد ۱۲۰ تومن واریز کنیم به حساب راهنمایی رانندگی گفتیم خب میریم مثل خیل کثیر مردم همیشه در صحنه اعتراض میکنیم!
ساعت ۸ صبح از خواب بیدار شدیم و بعد از مدت ها خورشید رو در شرق مشاهده نمودیم و رفتیم ته شهر توی شهرک آزمایش!...همچین که وارد اون مرکز اعتراضاتشون شدیم دیدیم باید با لباس فضانوردی و کپسول اکسیژن وارد شد!اصلا یه مولکول اکسیژن هم توی هوا نبود هر چی هم مونده بود با بوی گوسفند و عرق دم کرده ی ۶ ماهه تشکیل پیوند کوالانسی داده بود!من نمیدونم مردم چه جوری توی این هوای آلوده و دهشتناک میتونستن اصلا اعتراض کنن!

..خلاصه ما بین خیل کثیر هموطنان احمق و البته خوش بو که گویا به عمرشون کتاب حسنی رو مطالعه نکرده بودن باید معترض میشدیم!هر چی من میگم ما هرچی میکشیم از کمبود مطالعست شما بگید ما انرژی هسته ای مون کمه باید فعلا اونو زیاد کنیم بعدم که زیاد شد دوگانه سوزش کنیم که صرفه جویی بشه!!..کنار هر کدوم از اینا هم که بیشتر از ۱ دقیقه وا میسادی شروع میکرد که:واسه من جریمه اومده توی کهکیلویه!من اصلا با ماشینم فقط دور حیاط خونمون دور میزدم نمیدونم چرا شصتاد هزار تومن جریمه واسم بریدن!..مام هی میگفتیم بله بله حق با شماست و وای وای که چقدر این مامورای پلیس بی ملاحظه شدن اصلا هی الکی جریمه مینویسن به نام ما انسان های بی گناه!

حالا میون این جمعیت(که از صف فروش آلبوم دور هم بودن عباس قادری هم شلوغ تر بود حتی) یه نفر بود که زیر تپه ای از انسان مفقود الاثر شده بود و یه خودکار و یه کاغذ دستش بود که ما باید میرفتیم از توی مردم رد میشدیم بعد پیش این فرد مدفون شده اسممونو مینوشتیم که نوبتمون که شد با ترس و لکنت زبان حقمونو(!؟) احیا کنیم!رفتیم اسم نوشتیم دیدیم میگه شما نفر دویست و پنجم میباشی!گفتم من واقعا خرسندم که اینقدر زیادم واقعا!..بعد هی هم دو دقیقه یه بار یه نفر عین بچه های مدرسه ای یه کاغذ میگرفت دستش عربده میکشید میگفت: ما لیست قبلی رو قبول نداریم دوباره هر کس میخواد بیاد اسم بنویسه٬مردم هم عین گنجیشکا که براشون دونه بپاشی هووووی میریختن روی سر و کلش و یه سری هم داد میزدند و اقوام دور و نزدیک طرف رو به فیض میرسوندن و گاهی هم(اکثرا بگم بهتره البته) دعوا میشد!منم عین بزغاله سرماخورده وایساده بودم کنار پنجره که اقلا از کمبود هوا کبود نشم و البته یه موقع توی شلوغی ملت باهام رفتار پر خطر انجام ندن!..خلاصه ما دیدیم بد وضعیه ۲ ساعت توی همون شرایط وایسادیم و زدیم به چاک و اومدیم خونه گرفتیم خوابیدیم!

.....

عصرش اومدم بیرون که به پدر ماجرا گزارش بدم میبینم داره با دقت برنامه ویژه زنان رو از این کانال کوفتی VOA نگاه میکنه!...حالا هر چی من حرف میزنم بابام ۶ دنگ حواسش به این برنامه هست!...یه دیقه نیگا کردم دیدم یه دکتره داره راجع به سقط جنین و اختیار زنان در برنامه ریزی برای زندگیشون صحبت میکنه!باباهه هم خوشحال که به حقوق زنان داره رسیدگی میشه!!..بهش میگم آخه بابا تو نشستی این چرندیاتو میبینی چیکار؟میگه مگه ندیدی دیشب داشت میگفت کسایی که ورزش کنن و عرق کنن پوستشون جوون میمونه؟!خیلی برنامه های علمی جالبیه تو نمیفهمی که!تازه این الهام همش هر شب توش کراوات میزنه میتونی مدل های کراواتشو ببینی!!

..تازه یه مدته شبا خوابش نمیبره هی وسط خونه کشیک میده از شومینه محافظت میکنه که یه موقع حیوانات وحشی بهمون حمله نکنن...بعد حوصلش سر میره و این سر رفتن حوصله باعث میشه که ساعت ۳ صبح سماور رو با شعله کم روشن کنه!...تا صبح ساعت ۷ که این چایی لعنتی رو دم کنه این سماوره ناله میکنه هی اینقدر که نگو!من همش شبا خواب میبینم یکی منو بسته به ریل قطار و قطاره سوت زنان داره بهم نزدیک میشه!

...این آسانسور که جزو شاهکار های بشریت بعد از اختراع آتش محسوب میشه همش وسط راه خسته میشه میمیره!معمولا هم یکی توشه البته که باید با اقدامات ویژه طرفو نجات بدیم!...زنگ زدیم به این مهندسه ی خنگ میگیم بابا این شاهکارت همش خرابه میگه: هوا سرده این سردش شده برین یه بخاری بذارین توش!!!..یکی نیست بگه آخه مرد حسابی مردم دارن از بی گازی و بی برقی میمیرن اونوقت ما بریم واسه آسانسورمون بخاری بذاریم که چی بشه آخه؟میخوای اصلا اینم بدیم دوگانه سوزش کنن که هم با برق کار کنه هم با هیزم؟

..بعد جاتون خالی هفته پیش دوره زنونه دوستای مامانم بود منم توی اتاق نشسته بودم ببینم اینا چی میگن!نمیدونین چقدر لذت بخش بود..مخصوصا اوناییشون که طلاق گرفتن یه دفعه شروع میکنن به دفاع از حقوق زنان و فحش به مردا و اینکه همشون اول زندگی خوبن و بعد یه مرتبه ورقشون بر میگرده و اینا!..بعدم یکیشون که مدیر مدرسه دخترونست داشت میگفت که یکی از دخترای مدرسه اومده گفته که باباش بهش تجاوز میکرده هی و ننه هه هم عین خیالش نبوده!بعد سر حساب میشن میبینن داداشه هم تشریف میاورده بعضی مواقع!..خلاصه که تعارف از توی خودشون بیرون نمیرفته!..اینو همینجوری گفتم الان که خوشحال بشین همین جوری!

......

از کامنت های پست قبلی ممنونم...نوشتنش سبکم کرد الانم کاملا خوبم!کارایی هم که بهم گره خورده بود و فکرمو مشغول کرده بود داره یواش یواش گره هاش باز میشه...فعلا تا بعد

/ 40 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اسمارتیس

کجا رفتی باز تو تازه داشتیم امیدوار میشدیم یه کم فعال تر شی این تنبلیت منو یاد خرس قطبی میندازه!

امیر

بیا بنویس با زبون خوش خودت بیا بنویس انسانیت یه چیز دیگس بیا باریکلا منتظرم نذار که هر کی اینکارو کرد پشیمون شد . . . . .

امیر

اين دو بار بيا بنويس . . . . .

امیر

این سه بار عید تم مبارک!

امیر

ای مرگ این صد بار انگار اینجا جز من کسی نمیاد نکنه آدرس عوض کردی؟؟؟!!!!

آیلا

سلام حامد چطوری؟ کجائی تو؟ بیا اون ورا

سارا

سلام.... آنقدر گيرا مي نويسي كه بهونه اي داشتم كه همه ي آرشيوتو بخونم..! موفق باشي [گل]

amin

یک نفر... یک جایی...تمام رویاهاش لبخند توست احساس می کنه که زندگی واقعا با ارزشه...پس هر وقت احساس تنهایی کردی این حقیقت رو به یاد داشته باش یک نفر ...یک جایی...در حال فکر کردن به توست درود دوست مهربانم منتظرتم. [گل][گل]

مهتاب

خیلی خیلی از طرز نوشتنت خوشم اومد.... بهله بساط هفته دیگه هم جور شد ... رفتم که بیام همه آرشیوتو بخونم بای تا های[خداحافظ]