یک روز معمولی!

نمیدونم شماها تاحالا براتون پیش اومده که زندگیتون الکی قمر در عقرب بشه یا نه!ولی واسه من یکی الان مدت مدیدیه که همه چیز قمر در عقربه تازه کل افراد جامعه هم سعی میکنن در بهم زدن اوضاع سهمی هر چند کوچک ایفا کنند!..نمونش همین امروز کذایی!36.gif


صبح سحر ساعت ۸ در اثر برخورد تشعشعات نفرت انگیز خورشید یه مقادیری از سنگینی خوابمون کم شده بود که از لای چشمم مشاهده کردم که یه موجود غول آسایی وایساده وسط اتاق و خب طبق معمول فرد مورد نظر بابای آدم هست که حساب نمیکنه پسر جوونش ممکنه اصلا یه نفر دیگه رو هم زیر لحاف قایم کرده باشه همینجوری میاد سر زده وسط آدم!بهش میگم این وقت صبح چیکار داری؟میگه میخوام برم مانتو بخرم!13.gifو من بی درنگ کله کچل بابامو در قسمت فوقانی یه مانتوی نیم کلوش تصور میکنم!!!بهش میگم این دیگه چه مصیبتیه باز؟میگه خب تو فردا میخوای بری تهرون گفتم بیای با هم بریم واسه خواهرت مانتو بخریم که تو واسش کادو ببری!!!...خلاصه با هزار ترفند و حیله تونستیم اون یکی خواهرمون رو صداش کنیم که اقلا توی این خرید مردونه بتونه به منو بابام کمک کنه بلکه و من در حالی که هنوز بوی خواب میدادم در کسوت همیشگی و جدانشدنی راننده خانواده در پست خودم حاضر شدم و به جز پرو مانتو بقیه کارارو انجام دادم و همه مدعوین رو به مراکز مورد نظرشون رسوندم تا ساعت شده ۱۱!16.gif
پاسخ به پرسش های متداول(قسمت اول):
اصولا برای هر فرد نیمه عاقلی این سوال پیش میاد که این مرد گنده که بابای من باشه مگه خودش زن نداره که منو میبره مانتو واسه دخترش بخره؟خب جواب سادست:زنش از ۶ صبح برنامه های مفرحی برای مهمونای تازه از فرنگ رسیده گذاشته!!
...جریان از این قراره که یه خانومی که دوست  دوست مامان من باشه از فرنگ با دخترش اومدن وطن!بعد اینا تصمیم گرفتن که هتل نرن و اصولا همه مردم این مرز و بوم میدونن که ما طبقه پایین خونمونو اصلا واسه اسکان مسافران و میهمانان گرامی در نظر گرفتیم!بنابرین اون دوست گرامی مامان ما دوستش رو فرستاده اینجا زیر ما!بعد شوهر طرف هم دیده انگار خب همه چیز مرتبه گفته بذار منم یه سر برم وطن و اون هم به جمع گرم و صمیمی زیر ما اضافه شده!41.gif
با وجود اینکه ما با مهماندار گرامیمون طی کردیم که جون هر کس دوست داری یه ذره به حریم خصوصی ما احترام بذار ولی خب معمولا کسی به حرف یه پسر نا خلف نجوش بی شعور که از نظر مامانش اصلا آداب معاشرت سرش نمیشه و مهمون که میاد میره روی پشت بوم منتظر میشه تا برن گوش فرا نخواهد داد!...حالا مشکل کجاست؟07.gif
اول از همه اینکه مهمانان قبلی زدن تلویزیون طبقه پایین رو سوزوندن و از اونجا که هم میهنان کوچیده ی گرامی باید بفهمن که چقدر ما در ایران برنامه های زیبا مشاهده میکنیم بر همه ما واجب است که سهم خودمون رو در روشن کردن افکار عمومی این عزیزان به نحو احسن ایفا کنیم٬حتی اگر ایفا کردن ما به قیمت خم شدن کمر من زیر وزن سنگین اولین تلویزیون رنگی ساخت شرکت پارس خم بشه و بترکم!
دویوم اینکه کوچیدندگان گرامی باید بفهمن که ما اینجا از رفاه زیادی برخورداریم و تور های مفرح روزانه-شبانه-صبحانه-ناهارانه و گشت ویژه شهر همواره با موسیقی زنده باید توسط خود مامانه انجام بشه و ایشون شصتادو نه درصد وقت مفیدشون رو به ارضای حس زیبا شناسانه مردم کوچوندیده میگذرونن!بنابرین میفهمیم که ما باید چیکار کنیم؟!07.gif...اگه گفتین؟..خب نمیدونین!04.gif
پرسش های متداول(قسمت دوم):
احتمالا برای هر فرد فاقد عقلی که دچار اختلالات شخصیتی نباشه این سوال پیش میاد که شما که قرار نیست کاری انجام بدی پس چه مرگته غر میزنی هی؟..پاسخ همانا اینست که ما که فقط همین یه سری مهمون رو نداریم که!ما زیاد مهمون داریم خیلی!یعنی افراد مختلفی از اقصی نقاط جهان هستند که گاهی فکر میکنن که ما خوشحال میشیم اینا سر زده عین بز وسط شام خوردن ما زنگ درو بزنن و وارد بشن و ما باید مثل یک انسان شریف و آداب دون بعد از ادای احترامات ویژه و پذیرایی در خور و ادای صحیح اعمالی مثل استدعا(و سعی در عدم ایجاد هرگونه مشکلی که این کلمه رو به یک جور حرکت مردانه تبدیل می کنه) فرد مورد نظر رو سرگرم کنیم تا صاحب خونه ها که معمولن به انجام سایر وظایفشون مشغولند از راه برسن!
پرسش متداول(قسمت سوم):
هر فرد احمقی که دوگانگی شخصیتی داشته باشه هم حتی به ذهنش میرسه که خب تو که یک نیمای پذیرا هستی و مردم رو به سمت درب شرقی مهمون خونه راهنمایی میکنی چرا بهت میگن بیشعور و آداب ندون؟!خب جواب سادست!انسان وقتی با مهمون زندگی کرد با این قشر از جامعه احساس راحتی خاصی میکنه و اغلب هم به علت هجوم بی شرمانه ی این عزیزان که شادمانه فریاد میزنن ((سورپرایز))به انسان مجال نمیده که شلوارکی که روش یه عالم خرچنگ و توله سگ و ماهی رنگی رنگی داره رو تعویض کنه و سعی میکنه حالا که با این وضع زیبا دیده شده اقلا چایی رو یه جوری دم کنه که یه رنگ بریزه!36.gif
....
خب شما اصلا یادتون رفت که ساعت شده بود ۱۱ و من مانتو خریده بودم!بعد از این عمل مذبوحانه و وقیح شاهد از غیب خبر آورد که یکی از دست گل های بابامون غنچه داده!این پدر گرامی ما به جای اینکه بره توی بازار سیمان و شن و تیر آهن سرمایه گذاری کنه دست از سر خودروسازان بر نمیداره!به محض اینکه بنزین تصمیم گرفت با گاز ازدواج کنه و همه چیز دوگانه شد بابای ما هم رفت ۳ تا ماشین دوگانه سوز نوشت!این نوگلان نوشکفته هم یکی یکی از راه میرسن و بابای منم چون حالشو نداره تا انبار بره منو میفرسته!حالا امروز خبر آوردن که اون ماشین قبلیه که دوماه پیش تحویل گرفتیمو اصلا کسی نمیخره چون مردم همون بنزین آزادو میزنن اما تن به دوگانگی نمیدن و خلاصه گفتن بیاین از توی بنگاه بردارین ببرین پی کارتون!هم زمان هم از نمایندگی زنگ زدند و گفتن یه دونه دیگه از این غنیمت های دوگانه از راه رسیده زود باشین بیاین ببرین!...من رفتم توی نمایندگی میبینم بابام میخواسته تقاضا بده که این دوگانه سوز هارو بنزینی کنن به همین خاطر برداشته یه کاری کرده که زیر یکی از ماشینا به جای اون یکی نوشتن(سند آماده است)و اون یکی هم رنگش عوض شده و از نقره ای به قهوه ای لیزری تغییر پیدا کرده و ما الان یه ماشین قهوه ای داریم تحویل میگیریم و همچنان هم دوگانه سوز مونده!!!20.gif..بعد رفتم سراغ اون یکی ماشینه توی بنگاه و باهاش اومدم به سمت خونه میبینم صدای هلکوبتر میاد هی!گفتم لابد الان دارن ازم فیلم میگیرن که شب توی کانال ۳ نشونم بدن بگن این مرتیکه باید اعمال قانون بشه و به علت حرکات آکروباتیک باید ۷۵ ضربه شلاق بهش بزنیم تا آدم بشه41.gif..بعد دقت کردیم دیدیم نـــــــــــه!ماشینه صدا میده بیچاره!ماشالا به این خودروسازان زیبا که اینقدر باحالن باعث میشن آدم کلی سرگرم بشه....رفتم دم یه آپاراتی که چرخ های ماشینو چک کنه و پیچاشو سفت کنه که از زیر ماشین در نره بعد که سوار شدم استارت نمیزده...نگو یه ماه که توی بنگاه خوابیده بوده باتریشم به رحمت خدا رفته!خلاصه بابامونو پیج کردیم اومده مفید واقع شده در زندگیش!..حالا هی بگین تو دیگه چرا اینقدر خل شدی در زندگیت!
هنوز خراب کاری های بابامونو درست نکرده بودیم که  دو دقیقه بعدش عمه گرامیمون که تازه کمردردشون خوب شده بود و من از رانندگی برای جابه جاییشون معاف شده بودم زنگیدند که بیا فرش های کف خونه منو جمع کن21.gif زیرا ایشون فردا قراره با من بیان تهران که من پس فردا کله سحر دوباره نصف راهو برگردم و باراشونو حمل کنم تا توی فرودگاه امام خمینی و بفرستمشون بلاد کفر و استعمار و باز به مدت سه ماه به عنوان باغبون منزل ایشون گماشته بشم!جالبه که ۳ ماه اینجاست و در این سه ماه کلی گل و سبزه میکاره و من در ۳ ماه بعدی کمر به قتل همه گل ها میبندم اما دفعه بعد با خرمن انبوهی از گیاهان جدید رو به رو میشم که چشم به راه من هستن!!!06.gif
خلاصه تا این شلم شوربایی که توسط موبایل به انسان وحی میشه تموم شد ساعت شده بود ۵ عصر و من یادم اومد که این ماشین وامونده که باید فردا باهاش برم تهرون اصلا هیچ جاش پیدا نیست و رفتم توی پارکینگ شستمش ...بعد احساس کردم دیگه آرامش در ساعت ۷ عصر مسلما به من روی میاره و رفتم بالا که یه دوش بگیرم و بیفتم یه گوشه که ناگهان همون قشر زیبای مهمانان خیر ندیده بی دعوت زنگ زدن و وارد شدن!منم رفتم قایم شدم چون استثناً این دفعه ملت خونه بودن!
حالا من از تشنگی داشتم هلاک میشدم و این مهمونا هم زرت وسط خونه!اصلا هم قیافم بعد از این همه کارای عجیب به عمله ها شبیه نبود!این بود که چراغ اتاقو خاموش کردم و درو باز کردم که یواش برم توی حموم از شیر حموم آب بخورم که نمیرم که ناگهان این وسط موبایل من زنگ زد که البته طبق معمول غلام چوب فروش رو میخواستن و مهمانان با شنیدن صدای زنگ این وامونده سراغ  آقا پسر خیر ندیده صاحبخونه رو گرفتن و مامانمم جیغ و داد که فلانی پاشو بیا آقای ذرافه نژاد و زنشون میخوان ببیننت!..مام به روی خودمون نیاوردیم و رفتیم آب خوردیم و یواشکی پریدیم وسط اتاقمون و درو بستیم!هنوز ۲ دقیقه نبود که نفس راحتمون پایین رفته بود که برق رفت...
این وسط دیگه فریاد های کمک رو نمیشد بی جواب گذاشت و توی تاریکی هم که کسی منو نمیدید میتونستم با همون تیپ مزخرف و چرک برم اون وسط....بعد از روشن کردن خونه به ما دستور دادن که مهمونای اسکان داده شده توی طبقه پایین از فقدان ور رنجورند و ما مسول شمع رسانی به این عزیزان شدیم و توی راه پله ها برای غلبه به ترس عین کوزت دسته سطل آشغالو که قرار بود دم در قرار بگیره تکون میدادیم تا نترسیم و به محض اینکه شمع های توی دستمون رو گذاشتیم توی دست پایینی ها برق اومد و من در زیر نور افکن به وضوح توسط این بیچاره ها برای بار اول رویت شدم و فهمیدن که اینجا سرایدار خونه با پسر صابخونه زیاد توفیری نداره و فکر نکنم دیگه در آینده مامانم بتونه از تیر و طایفه اینا واسه من زن پیدا کنه چون عمرا با ما وصلت نخواهند کرد و این شانس منو نیم درصد برای مزدوج نشدن افزایش میده!36.gif
خلاصه زندگی اینقدر زیباست که نگو!مخصوصا وقتی تا یه هفته دیگه قرار باشه یه سری کمیسیون و جلسه و کنسول سرنوشت زندگی آینده آدمو تعیین کنند و هیچ غلطی هم نشه انجام داد جز صبوری!!!41.gif

فعلا تا بعد03.gif

/ 59 نظر / 43 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهاره

عی باع باع!

سوده

ساده می نویسی و روان !!! انگار حرف می زنی احتمالا خوب حرف می زنی ...

مهری

سلام من خیلی دوست داشتم نوشته های جدیدت روببینم ولی انگاری دوماهی هست که به روز نمی کنی ؟؟؟ [سوال] کاشکی بازم بنویسی من که خیلی ازبعضی جاهای نوشته ات خندیدم [خنده] حالااینکه چه جوری اینجاروپیداکردم بماند آقا نیما لطفا بازهم ادامه بدین دعامیکنم هرجاهستین سلامت باشین منتظر آپ کردنتون هستم [لبخند] بااحترامات [گل]

ترانه

خوشکل مینویسی [چشمک]خاطرات منم ورق بزنی خوشحال می شم[چشمک]

ترانه

خوشکل مینویسی [چشمک]خاطرات منم ورق بزنی خوشحال می شم[چشمک]

ترانه

خوشکل مینویسی [چشمک]خاطرات منم ورق بزنی خوشحال می شم[چشمک]

NakhaaStani

نیما دلم واست تنگیده پسرهههههههههههه

متین

هیچ وقت نمی بخشمت... خارج خوش بگذره... [گریه][گریه][گریه][ناراحت][ناراحت][گریه][قهر][قهر][گریه][ناراحت][خداحافظ][قهر]

آفتاب پرست

ببین. من هروقت می‌ام اینجا رو می‌خونم شما مهمون دارین. واقعن جدی جدی اینجورسه؟[تعجب]

نازنین

فکر کنم دیگه وقتشه خونه زندگیتو جدا کنی!