یادداشتهای یه آدم ول معطل

دينگاليگای خلافکار
نویسنده : نیما دینگالیگا - ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸۳
 

من همش تو کف اين شهاب بودم که چه جوريه که اين پسره با اين ريخت و شمايلش اين همه دوست دختر داره و هی دلنگ دلنگ موبايلش زنگ ميخوره و ملت قربون صدقه هم ميرنو اينا.بلاخره يه روز بهش گفتم رمز موفقيت تو چيه که ما ازش بی خبريم؟اين همه دوست دختر مختلف در طرح ها و رنگ های گوناگونو تو از کجات در مياری رديف ميکنی هی بهت زنگ ميزنن راه به راه؟!..گفت از تو خيابون سوار ميکنم!..گفتم چه جوری؟..گفت بستگی داره که نگاهت با نگاهش درگير بشه يا نه..اول زل ميزنی تو چشم دختره بعد اگه نگاه کرد ميری يه ۱۰ متر جلوتر راهنماتو ميزنی و ميری کنار وا ميسی و از تو آينه نگاه ميکنی بهش..بعد خودش مياد سوار ميشه اگه بخواد بياد..فقط حواست باشه بنز سبزا نبيننت چون ميکشنت!..تو راه هم باهم حرف ميزنين و بعد وقتی خواست پياده بشه بهش شمارتو ميدی و ميگيره و ...خلاصه اينجوری!

من اصولا در اين امور استعدادم از کلاه قرمزی هم کمتره چون اون اقلا تونست سرونازو تور کنه.معمولا دختر بچه های دبستانی از من خوششون مياد احتمالا قيافم اونارو ياد خاله مهدکودکشون ميندازه يه هو ذوق ميکنن!..چميدونم والا!

يه روز که داشتم واسه خودم توی خيابون ميرفتم ديدم يه دختر مکرمه و معزمه و جميله و اينا توی ايستگاه اتوبوس واساده...منم زل زدم تو چشش جوری که چشمم از حدقه در بياد..بعدش هم دقيقا ۱۰ متر جلوتر راهنما زدم واسادم و هی از تو آينه نگاه کردم..يه دفعه برگشت نگاه کرد باز اونوری روشو برگردوند!..بعد يه بوق زدم باز محل نذاشت!..بعدش يه دفعه ای اتوبوس عين اجل معلق قيژ و قيژ اومد و دختره هم زرت سوار شد و در برابر چشمان لوچ من دور شد!

..گفتم آخه خنگول!دختره که تو ايستگاه اتوبوس وا ميسه خوب ميخواد با اتوبوس بره ديگه!نمياد با تو بره که!تازه فرض کن سوار بشه تو که عرضه نداری از ترست خودت از اون در پياده ميشی!ای خاک تو سرت کنن!...

اين موضوع مث خُره افتاده بود به جونم!ميخواستم به خودم ثابت کنم که اين يه کار هم ازم بر مياد!يه جور کل کل با خودم(خود درگيری مفرط توام با سندرم خود کم بينی!)

گذشت و گذشت تا ۵شنبه اين هفته که از دانشگاه بر ميگشتم و بارون شديدی هم ميومد ديدم يه دختره کنار جاده واساده و هيچ ماشينی هم نيست که اينو ببره و نسبتا هم بد نبود اما خب بيچاره عين گربه خيس شده بود!..يه نگاه انداختم ديدم انگار بد نيست تیپش(تذکر:من چشام کوره تقريباعينکمم زورم مياد بزنم واسه همين همه دخترا رو از فاصله دور شبيه سيندرلا ميبينم٬پيشاپيش پوزش ميطلبم)..خلاصه زدم کنار و دنده عقب گرفتم رسيدم به دختره ديدم وای!...همه کارخونه کريستين ديور رو رو سرش خالی کرده بود.دور چشمش از بس خط کشيده بود عين کادر کاغذ نقشه کشی شده بود لبهاشم به قاعده سه وجب و چهار انگشت ماتيک اضافه زده بود که يعنی من لبام خيليه!خوبه واترپروف بود مگه نه که همش شره ميکرد رو صورتش عين غاز ميشد صورتش تو اين بارونا..خلاصه...يه تعارف کردم گفتم بارون مياد بفرماييد اونم گفت مزاحم نيستم؟گفتم نه!...تلپ سوار شد و ....

(*:آخه پسره نونت نبود آبت نبود ديگه دختر آخه از وسط جاده دانشگاه سوار ميکنی؟!خاک تو اون سرت!تو که دو دقيقه هم نميتونی حرف بزنی ميخوای ۴۰ دقيقه به اين چی بگی؟!)...

*:اِ..ميگم که..چيزه ..ميخواين کمربندتونو ببندين که بارون داره مياد يه هو من ليز ميخورم و ميميريم شما نميری(ای لال شی با اين حرف زدنت!اقلا اين لهجه رو دُزشو بيار پايين د ِ ضايع!يه کم اَ اينوری اَ اونوری ای و مامانم اينايی حرف بزن خره)

-:نه بابا!من چاق شدم تازگی٬بعدش ميترسم تو صندلی گير کنم!!!!(وا!اين که انگار اسفناک تر از خودمه که!!)

*:اِ..ميگم که شما دانشجوييد؟

ـ:نه ..کنکور دادم قبول نشدم...چه بارونی مياد!خبر از پيست نداريد؟!

*:پيست؟!..نه بابا!..من اصلا تا حالا نرفتم!
-:وا!.خيلی خوبه که!اينقده خوش ميگذره اونجا پر از برفه خيلی خوبه!!!..تازه الان که يه هفته طرح دادن ماهارو توی چايخونه ها راه نميدن بيکار شديم اصلا همش حوصلمون سر ميره!

*:شماهارو؟!....هان؟!..آها!دخترارو منظورتونه!..اوهوم بله چه بده واقعا خيلی!

...

*:شما چند سالتونه؟!

ـ:ميخوره چند سالم باشه؟!

*:(با احتساب غلظت آرايش):فکر کنم ۲۱-۲۲ اينا

ـ:نه بابا من ۶۴ايم

*:ا..چه جالب پس همسنيم(وای واقعا از اين حسن تصادف اينقدر خوشحالم که توی پوست خودم جا نميشم الان!)..متولد چه ماهی هستين؟(خره معمولا اين سوال مال دختراست!)

ـ:مگه طالع بينی ميخونی؟!...من خردادیم..راستی اسمم..ممم...غزال..آره غزاله!..تو اسمتو نگفتی ها!

*:(دختره بی حيا مگه خودت داداش و پدر نداری که سن منو میپرسی؟با اون ريختت)..منم نيمام!
ـ:خب...ما اصفهانی نيستيما ما از بوشهر اومده بوديم اصفهان يه دو سه سال پيش بعدش دوباره مامانم اينا گفتن اينجا بده برگرديم بعدش دوره زمونه خيلی بد شده و مردم همه ديوونن و خدا مرگم چه وضعی شده زندگی و پسرا چه بد شدن همشون و...

(۲۰ دقيقه بعد)

..بعدش من و خالم خب خيلی به هم وابسته بوديم ديگه بعد اون الان داره کارامو ميکنه که منم برم پيشش دبی!...خوبه نه؟!

*:....بله؟!..بله دبی خيلی بهتر از بوشهره شايدم مث اصفهان باشه اما ..بله خوبه خيلی!هه هه!..همينجاست؟!..

ـ:وای مرسی نيما جون!(بلـــــهههه؟!برو به عموت بگو نيما جون!ده هه!)

...يه سه ربع هم طولش داد ببينه من يادم مياد که بايد يه تيکه کاغذی کارت ويزيتی يه کوفتی بدم دستش ديد اصلا طرفش گاگول تر از اين حرفاست!...خلاصه از شرش راحت شدم!وای!ديگه تا عمر دارم همچين کاری نميکنم!واميسم تا با مامانم اينا با يه دسته گل يه وری عنر عنر بريم خواستگاری دختر ميمنت خانوم اينا که شوکت جون معرفيش کرده از هر انگشتشم هف هشتا گونی هنر ميريزه!

نتيجه اخلاقی مردونه:آقايون عزيز اگه ميخوايد دختر سوار کنين بريد دم ايستگاه اتوبوس واينقدربوق بزنيد تا خفه شيد بعدش اگه سوار شد طرف که شد اگه نشد هم ميتونين مختلط سوار کنين و يه پولی هم بگيريد!ثواب هم داره هوا سرده!

نتيجه اخلاقی زنونه:دخترای محترم اگه دنبال يه دوست پسر خوب ميگرديد به نزديک ترين ايستگاه اتوبوس مراجعه ميکنيد تا آقايون بالايی بيان دنبالتون...بعد ميذاريد سه بار بوق بزنه٬ دفعه اول که بوق زد يارو٬محل نميذاريد و دوروبری هاتون ميگن دختر رفته بليط بخره(دهن کجی به آرمان های پسره و انقلاب و ارزش های دفاع مقدس!)..دفعه دوم که بوق زد ملت ميگن دختر رفته بالای درخت نارگيل بچينه..دفعه سوم هم با دريافت زير لفظی از مادر پسره سوار بشين!بلاخره الانم مرد خوب قحطی شده بايد بين بد و بدتر انتخاب کرد همينه که هست!

خلاصه اينم از اين جريان خل بازی ما..باشد که جملگی رستگار شويم!..زت زيادتا بعد


 
comment نظرات ()
 
قصه هزار و يک شب!
نویسنده : نیما دینگالیگا - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ آذر ،۱۳۸۳
 

یکی بود یکی نبود

یه روز یه کاغذ سفیدی بود که واسه خودش داشت زندگیشو میکرد.بیخیال... سرزنده و شاد،دلش به وسعت یه دریا،از هیچی هم واهمه نداشت...با تیریپ بی خیالی خودش کلی حال میکرد...کاری به کسی نداشت و کاری باهاش نداشتن...مهمون نواز و مهربون...عین یه دشت پر از سبزه که جون میده واسه روز سیزده به در!

دوروبری هاش اوایل سرشون به کار خودشون گرم بود،دور همی بهشون خوش میگذشت،تا اینکه به یاد آداب و رسوم سیزده به در افتادن.اینقدر سبزه های دشتو گره زدن تا ته کشید...شروع کردن بهمونه گرفتن که واسه چی سبزه های اینجا تموم شده؟!ما بازم میخوایم بختمون باز شه..تا غروب هی غر زدن تا خسته شدن و رفتن خونه هاشون..

بیست فروردین جمعه بود.جماعت بوقلمون صفت هوس کردن یه سری به دشت سرسبزشون بزنن. با گاز پیک نیکی و مایه کتلت و هندونه راه افتادن طرف دشت....اما از همه دشت یه بیابون باقی مونده بود...سبزه های گره خورده همشون خشک شده بودن...بوقلمونا بهونه گیریشون شروع شد!

از دشت سرسبز کاغد سفید قصه ما یه کویر مونده بود چشم انتظار بارون...هی منتظر موند و با غر غر های بوقلمونا کنار اومد...اما بارون نیومد که نیومد!..

نق نق ها ته نکشيد...خاله زنک های ننررفتن با ولیشون اومدن..یه عده رفتن به سازمان محیط زیست شکایت کردن...یه عده هم از زور خریتشون اصلا حالیشون نمیشد چی به چیه!

...

....تصمیمشو گرفت،با خودش گفت:اگه قراره من تا آخر عمرم یه بیابون باقی بمونم خیلی بهتر از اینه که باز بارون بیاد و دوباره سرسبز بشم...

اگه جون خودمو نجات ندم همین روزاست که روی تنم برج بسازن و برن آسمون...

مهرم حلال جونم آزاد!...من رفیق گرمابه و گلستان نمیخوام!من بوقلمونا رو دوست ندارم!من از هرچی آدم ننر و بچه ننست چندشم میشه...بهتره سوار همون خره بشم و بزنم به چاک!

....

........

..............

 

کندن یه منگنه سمج از روی یه کاغذ خط خطی کثیف زیادم کار سختی نیست...فقط یه کم باید دلتو بزنی به دریا،یه نمه به شخصیت له شدت فکر کنی و سرزندگی سابقت،بعدش شروع کنی....

منگنه هه کج و کوله  میشه چون خیلی محکم چسبیده سر جاش، اما میشه صافش کرد....کاغذ سوراخ سوراخ باقی میمونه..با هیچ چیزی هم درست نمیشه،حالا حالاها هم دست نمیشه..تا آخر عمرش هم درست نمیشه...نمیشه ..نمیشه!

 

-         ببخشید آقا شما پاک کن دارید؟...میخوام کل خاطراتمو که نقاشی کردم پاک کنم

-         عذر میخوام..شما جوونه گندم دارید؟...میخوام گندم بکارم به جای سبزه..آخه میدونی؟

.یه مزرعه خلوت با دو سه تا مرغ و خروس بی آزار بهتر از یه دشت سرسبز پر از بوقلمونه..

باور کن!

 

i am who i am,what else could i be?

and step by step,I trust to be ME!

when you look in my eyes,do you care what you see??

 

قصه ما به سر رسيد کلاغه هم تازه داره به خونش ميرسه

تا بعد

 


 
comment نظرات ()
 
بدون خيار شور!
نویسنده : نیما دینگالیگا - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸۳
 

ما خبر مرگمون امروز امتحان میان ترم مقاومت مصالح داشتیم.سه چهار روز بود که هی تو سر و مغزمون زدیم و یقه مونو جر دادیم بلکه بتونیم سر جلسه یه عرض اندامی بکنیم....امتحانمونم ساعت 1 بعد از ظهر بود.من کلاس صبحمو دودر کردم و کلاس ساعت 1 تا 3 رو هم چون آزمایشگاه بود ساعت 10 تا 12 رفتم که غیبت نخورم چون آقاهه گفته بود اگه غایب کنین بهتون 10 بیشتر نمیدم!

خلاصه!..تا ساعت 11.5 هم توی اون کلاسه موندیم و بعدش راهی تریای دانشگاه شدیم که دیدیم درش تختس و کان لم یکن تلقی شده و همه اسباباشونم جمع کردن.نگو که قراردادشون با دانشگاه تموم شده بوده رفتن خونه هاشون!....ما موندیم و یه شکم خالی و تنها گزینه موجود:

تریای خواهران!

اولش هی من به بچه ها گفتم بابا بیاین بریم دم در یه کیک بگیریم کوفت کنیم،بعدشم خودم جواب دادم که با مقدار کالری که توی یه دونه کیک هست حتی نمیشه امتحان نقاشی بدی چه برسه به اینکه ما باید در برابر مصالح مقاومت میکردیم!....باز عقلمو با خودش جمع کردم دیدم چاره ای نیست!مرگ یه بار شیونم یه بار(الان خیلی ربط داره به مسله)...سینه سپر شکم تو سر بالا به طرف تریای خواهران همی راهی شدیم!... منم که نخود هر آش!! عنر عنر عین بزغاله زرت رفتم توی تریای بانوان!

...اولش خلوت بود کلا شاید سه نفر هم اونجا نبودن...سفارش ساندویچ واسه خودمو بچه ها رو دادم و عین یه بچه خوب و مودب رفتم یه کناری واسه خودم واسادم!...یه هو عین رعد و برق اون دختر خل و چله گروه کامپیوتر با اون دوست مظلومش وارد شدن.....دختر خله رفت دوتا دستشو گذاشت روی شیشه یخچال و دماغشم چسبوند به شیشه و هی هوار کشید میگفت:وای چیپس پرینگلز!وای کیت کت!وای وای نوشابه!!وای رانی پرتغال!..اون دوستشم با چشمای گرد از حدقه در اومده فقط نگاه میکرد!..بعدشم اون وسط یه عالمه جیغ و داد و هوار کرد و ورجه ورجه کرد تا یه هو دید من در انزوای اونجا عین کرگدن واسادم!...هاج و واج نگاه کرده میگه:مگه اینجا زنونه نیست؟!(مگه حمومه؟!)...بعدشم جیغ کشون به دوست ساکته گفت واسا غذا بگیر من بیرون میمونم!...آقا این پاشو نذاشته بود بیرون یه دفعه یه گله دختر از آسمون ریختن توی این تریاهه!اینجا هم کوچولوه اصلا خود منم به زور توش جا شده بودم!..حالا یکی اون وسط هوار میکشید میگفت سفارش من کو؟اون یکی میگفت واسه چی شما چیپس و پنیر نمیارین بدین ما بخوریم؟اون یکی میگفت ساندویچ من سس نداره بعد آقا ساندویچیه میخواست از رو سر هزار نفر سس بریزه لای نون ساندویچی خانومه که چهارصد متر عقب تر واساده بود به جاش میریخت رو سر من!اون یکی اون وسط میخواست خط لبشو تجدید کنه میزدن زیر دستش دور چشمش خط میکشید!چسب دماغ این یکی چسبیده بود به مقنعه اون یکی..منم اون میون عین زرافه واساده بودم!حالا چه شکلی؟...انتظار دارید یه دانشجوی مکانیک روز امتحان مقاومت مصالح چه شکلی باشه؟...رابینسون کروزویه چقدرکلکثیف بود تو اون جزیره هه؟!منم تو مایه های همون!موی بلند روی سیاه ریش نزده واهو واهو واه!...این دخترا هم همشون یه دفعه یادشون افتاده بود که میتونن به جای سلف برن تریا همشون دور من حلقه زده بودن و یه ریز جیغ میزدن عین جوجه گنجیشک غذا میخواستن!..خلاصه با یه بدبختی(حالا یعنی بدبختی!)ساندویچ گرفتیم کوفت کردیم که خدا میدونه!....

بعدشم استادمون اومد سر جلسه گفت امتحان اینقدر آسونه اما خوشحال نشید تلافیشو توی پایان ترم سرتون در میارم...بعد هم 4 تا سوال گذاشت جلومون که فقط میتونستیم بزنیم و برقصیم!!یزید اقلا آب رو بسته بود روی امام حسین خب میتونستن برن تریای خواهران آب معدنی بخرن اما ما چی؟هیچ راه فراری نبود!....منم دیدم کاملا مستاصلم و به جز سوال 4 هیچ کدومشو حل نکردم دست به شلوار مهران شدم!...من کلا از تقلب کردن خیلی میترسم اصلا استعدادشو ندارم عین بقیه کارا...اما اینبار چیزی نمونده بود که بشه از دست بدی...خلاصه هی مهران مهران کردم تا بهم تقلب بده...بیچاره دیکته میکرد که من بنویسم اما از اونجا که من هم کورم هم کرم هم نفهم هی نمیگرفتم چی میگه!...خلاصه یکی از سوالا رو که پرسیدم و نوشتم سوال دومی رو داشتم میپرسیدم که استاده اومد ورقه مهرانو ازش گرفت!..طفلک هنوز یه سوالاش مونده بود.(خاک تو سرت کنن با اين امتحان دادنت!)

خلاصه که زندگی ای داریم ما به چه خشنگی!...

مرسی تحمل کردین...ایشالا همه امتحاناتونو با مهران بدید تا عین من رستگار شوید...تا بعد


 
comment نظرات ()
 
يوم ا... ۴ آذر ۸۳!!
نویسنده : نیما دینگالیگا - ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۳
 

پی نوشت:شايد مسخره باشه که پی نوشت رو اول متن اضافه کنم اما مهمه..لطفا قبل از اينکه چرت و پرتای منو بخونين به کليک روی اين لينک بکنيد ضرری نداره:

arabian gulf

برای کم و کيف ماجرا و اينکه بفهميد اصل قضيه هم چيه ميتونين اينجا رو يه نگاهی بندازيد...ممنونم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آقا چه خبر بود اين هفته!..هفته بسيج بود بعد ملت سلحشور بسيجی هی واسه خودشون عوامل فسادو دستگير ميکردن و اصلا وضعی بودا!...يه دختره رو با دوست پسرش سر چهارراه گرفتنش که از اين روسری فسقلی ها سرش بود بعد دختره رو ول کردن پسره رو نگه داشتن!!..کلا همه چيز قانون منده اينجا!..مثلا ممکنه پس فردا دختر همسايه ما رو توی يه خونه فسادی چيزی پيداش کنن بعدش ميان منو ميگيرن ميبرن زندون!...همچين ملت همه باحالن که حد نداره!

امروز صبح هم يه عده از همين سلحشوران مملکت داشتن از توی يه مسجد ميريختن توی خيابون٬هر کدومشونم يه دونه تفنگ دستشون بود رفتن سوار اتوبوس شدند.بعد الان توی تلويزيون نشونشون داد که رفته بودن رژه برن واسه خودشون!..هی هم قربون صدقه رهبر و اينا ميرفتن و شعر ميخوندن هی ميگفتن:

من برات بيتابم من برات بی تابم/ توی رويا هر شب تو ميای در خوابم....اين گل پرپر شده هديه به رهبر شده(چرا ويلا ندادين کنار دريا ندادين؟!)..خلاصه که کلی واسه خودشون هی تو سر و مغز زدند..

بعدش به همين مناسبت هم ديروز ريس نميدونم کجا به معاون چیچی گفته که اين تلويزيون هخا اينا از انگليس پخش شده زود باشيد سفير بريتانيا رو از ايران بندازينش بيرون!!..بعد اونم جواب داده گفته ما مخلص همه بسيجيان هم هستيم اما اخراج سفير بيريتانيا در برنامه ما نيست!...آخه يکی نيست بگه مگه نميدونی اينجا ............!

..بشين بينيم بابا!حالا يه هفته به نامش زدن نگاه چه شلوغ ميکنه اگه امام حسين که سال به نامش ميزنن ميخواست بی جنبه بازی در بياره چی ميشد ديگه!(يه بار رضازاده قبل از اينکه وزنه رو بلند کنه ميگه يا حسين٬بعد ابولفضل مياد ميگه:بی وفا!ديگه دوستم نداری؟)

مدير مدرسه ما هم رفته دستور داده گل خشخاش بکارن!(تکبیـــر!)...توی مجمع تشخيصش گفته ما که توی گندم خود کفا شديم بياين مصرف ترياک روزانه کشورم تامين کنيم که عرضه و تقاضا باهم ست بشه.بعد جالبه که توی اخبار که ميخوان اعلام کنن ميگن:برای استخراج مورفين برای مصارف دارويی از گل شقايق وارونه ی نميدونم چيچی ميخوايم شقايق بکاريم توی دشت و دمن!...ملت هم فکر ميکنن شهرداری ميخواد ميادين رو شقايق کاری کنه کلی سوت و کف و هياهو راه ميندازن!

..يکی نيست بگه آخه آی کيوها!شما ها که هی يه عالمه مواد مخدر ميگيريد و وسط ميدون آتيش ميزنين و از روش میپرين واسه چی همونا رو ازش مورفين نميگيرين؟!

فکر کنم از يکی دو ماه ديگه مثل شير که توی مدارس توزيع ميشه توی دانشگاه آزاد هم ترياک توزيع ميکنن بعدشم کل جوانان آينده ساز همگی با هم ميرن حموم و به خوبی و خوشی به زندگيمون ادامه ميديم!

مرسی که تحمل کرديد و خوندين اگه هم نخوندين که الهی سهميه ترياکتونو بغل دستيتون کش بره!....تا بعد


 
comment نظرات ()