یادداشتهای یه آدم ول معطل

شب نوشت
نویسنده : نیما دینگالیگا - ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ شهریور ،۱۳٩٥
 

سالها میگذرد

دستانم غریبه نشده با نوشتن

دل و فکر و روانم همچنان در جدالند و نفهمیدم کی قرار است هر چهار تای ما دور هم جمع شویم و یک "من" تمام و کمال شود کسی که هیچ بود و هیچ نماند....

سالیان است که اگر نوشتم برای دلخوشی و تبریک بود و اگر سرودم برای لبخند....

و اگر ننوشتم دلتنگی ها را...از ترس انگ دیوانگی نبود ....گویی پذیرفته ام این واقعیت را که "تا دیوانه نشوی زندگی نمیکنی و تا زندگی نکنی دیوانه نیستی."

بگذریم...زمان برای گفتنیها هرگز کافی نبود اما برای گرفتن خوشی ها آماده!...مدام گرفت و مدام فرار کردیم و خودمان را زدیم به کوچه علی چپ که از اتفاق بن بست هم نیست!

..............

اکنون 31 ساله ام با موهای خرمایی کوتاه و ته ریش...

کارمندی که هر روز صبح با سرگیجه و گلوی تلخ از خواب برمیخیزد...

تلو تلو خوران آب میدهد گلهای بالکنی را

به این امید که بوته گل کاغذی دوباره جوانه بزند و شمعدانی ها از آفتاب بیزار نباشند...

...قناری ها هنوز در قفسند چون اگر رهایشان کنم در کمتر از لحظه باید با همه چیز خداحافظی کنند...پس صلاح این طفلکی ها را میدانم: باید در قفس بمانند و منتظر من باشند تا دانه تازه و سیب رنده شده و ظرف آبی بگذارم در قفسشان برای زندگی مرفه کنار بوته خالی گل کاغذی.....

هنوز ته مزه عسلی که قاطی قهوه کردم نرفته که میرسم به میزم کنار دسته ای از کاغذ ها و مانیتورهای بد قواره تا به تا و لبخند میزنم و میخندانم و میخندم...امان از روزی که کمی واقعیت درونم رهایم نکند و سر و صدای همه با انگ "بدخلقی" و "بی جنبگی" و "عبوسی" وادارم کند به بازگشت به همان همیشگی....انتظار دارند دیگر! باید همین بود و نبودنش هم اشتباست....

"زندگی در لحظه" شعاری بود که لبخند زنان تکرارش کردیم و باورش نداشتیم ولی به ناچار پذیرفتیم شاید فردایی در کار نباشد...یا شاید روزی که همه چیز درست سر جایش قرار بگیرد فرصتی برای دیدن غنچه های گل کاغذی نمانده باشد...

باید ادامه داد و خوشحال بود از این همه موهبت!

باید زندگی کرد و خندید و خنداند و خوشحال بود از نفس کشیدن...از صدای زنگ پشت سر هم تلگرام روی گوشی گران قیمت و نخواندن جوک های تکراری...

...........

همه اش همین است...به شیرینی عسل و به تلخی قهوه


 
 
د-جا-وو
نویسنده : نیما دینگالیگا - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ شهریور ،۱۳۸٩
 

خیلی وقت بود اینجا سر نزده بودم...

الان نوستالژی میز سابق و اتاق سابق و ویوی سابق(دیوار سفید مقابل) یه دفعه حمله کرد که دارم مینویسم! حیف که به جای اون سیستم قدیمی الان یه لپ تاپ جلومه و دختر همسایه که میومد توی تراس جیغ میزد شعر میخوند الان بزرگ شده و عقلش میرسه این کارا زشته و حیف که تا نبودم پوسترای اتاقمو کندن...

حیف که بزرگ شدم،یا شاید حیف که فکر میکنم بزرگ شدم!مگه نه احتمالا میشدم همون دینگالیگایی که همیشه میگفت زندگی زیباست!..یادش بخیر که من 18 سالم بود و سر حال بودم... یادش به خیر که داغون شدم یا خودمو داغون کردم...کاش زودتر میفهمیدم باید بی خیال و خوشحال بمونم!...یادش بخیر که دپرس شدم، یادش بخیر که از همه چی فرار کردم و بعد فهمیدم که آدم از خودش فرار نمیکنه چون هر جا بری خودت دنبالته و نمیتونی از شر خودت خلاص بشی!..هر چی که بود لازم بود!

یه مدتی رو صرف این کردم که یاد بگیرم زیاد یادم نیاد،زیاد حساب نکنم که فردا چی میشه... بدتر شد!اینقدر یادم اومد و مرور کردم تا زندگی کردن برام راحت شد!... نتیجه هر چی هست الان کاملا رضایت بخشه!دست به هر کاری زدم خراب شد و با مخ خوردم زمین و یاد گرفتم که همه چی خراب میشه. فهمیدم که باید قدم به قدم به خودت بگی: هی!خودتو نباز

یه روزایی یه جاهایی اینقدر خندیدم و اینقدر مردمو خندوندم که از در و دیوارش هنوز انرژی مثبت میباره...و من برگشتم همونجا که این انرژی رو دوباره پس بگیرم...

خوشحالم که دوباره خوشحالم، به همین سادگی!


 
 
بازگشت دینگالیگا!
نویسنده : نیما دینگالیگا - ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۸
 

عارضم خدمت خوانندگان تقلیل یافته عزیز که من خب زنده ام طبق معمول و از وقتی که این وبلاگ توسط همه دوستان و آشنایان و اقوام وابسته کشف شد شرم حضورم شده توش بنویسم! از یه طرف هی با خودم کلنجار رفتم که یه وبلاگ دیگه راه بندازم که هر چی با خودم تشکیل جلسه دادم به نتیجه خاصی نرسیدم!اینه که از کلیه اقوام و فامیل های وابسته خواهشمندم اگه هنوز اینجا رو میخونن به من نگن که من فکر کنم نمیخونن!گاوچران

اول بریم سر بحث تحصیلات خارجهعینک... اینجانب در کمال صحت و سلامت عقل اعلام میدارم که با موفقیت تز پایانی فوق لیسانس خودم رو در هر زمینه ای که خودم دوست داشتم به پایان رسانیده،دفاع گردانیده و فارغ التحصیل شدم ولی زمان فارغ التحصیلیم نه تنها به کسی مربوط نیست بلکه به نظام وظیفه محترم اصلا مربوط نمیباشد چون اقدام به باطل نمودن معافی تحصیلی اینجانب نموده و این اقدام مذبوحانه سبب آش خور شدن من یا/و پرداخت مبلغ ناچیز 15 ملیون تومن پول بی زبون به آن سازمان عزیز و گوگولی خواهد شد! اینه که من کلا هنوز دانشجو ام و هر کس هم دوست داره خلافش رو ثابت کنه ما هم خلافش رو به خودش ثابت میکنیم.منتظر

دوم اینکه ما خیلی موفق شدیم و خیلی آدم دانشمندی هستیم الانیول چون که مقاله دادیم توی اون کشوری که اقدام به خوردن سایر کشورها میکنه و مقاله هه قبول شد و خیلی الان رزومه پرباری داریم و آماده ایم در قبال دریافت یک عدد کارت معافی به هموطنانمان خیلی خدمت های زیادی را بکنیم به شرطی که آن سازمان عزیز مذکور هم مارا خدمت نکند و ما همینجوری خدمت نکرده پایان خدمت بگیریم و رستگار شویم!...که شاعر اینجا میگه خوش دارم خوش باشی تو خیال خامت!..و در جای دیگه همون شاعر میگه کنارم بخواب و به دورم بتاب و خیلی کارهای منافی عفت دیگه!اینه که من سربازی نمیرم...و البته یه شاعر دیگه راجع به این قضیه خطاب به پدر خودش میگه: بابا من سربازی نمیرم آخه مگه زوره؟/بابا بیا ببین دوست دخترم موهاش بوره!

سوم اینکه شما اصلا هیچی نمیدونید چون اطلاع ندارید!خنثی من جغرافیم خیلی ضعیفه و اول راهنمایی هم یه دفعه 13 شدم و برگمو بردم دادم دوباره صحیح کردن شدم 12.5 و دفعه بعد که میخواستم امتحان بدم شبش خواب دیدم که آقای دیباجی میخواد منو بخوره و عین فیلما نشستم وسط تختم جیغ زدم و یه دفعه دیگه هم توی دبیرستان داشتم با بغل دستیم که یه چشم نداشت لهجه داغون معلم رو مسخره میکردم که معلمه منو صدا کرد گفت ژاپن رو روی نقشه نشون بده  و من به جاش استرالیا رو نشون دادم و همه خوشحال شدن و کلا خیلی جغرافیم خوبه!...اینه که الان تازه 3 ماهه فهمیدم که کانادا از سوئد خیلی سرد تره و خواستم اینو به اطلاع شما هم برسونم که بدونید کانادا اصلا جای خوبی نیست و هرکس هم دوست داره بره اونجا اینو بدونه که زمستون سوئد پیش کانادا حکم کیش توی زمستون رو داره و اصلا طرف کانادا پیداتون نشه که آنفولانزای خوکی میگیرید و در دم به لقاء پروردگارتون نائل میشید!هیپنوتیزم

چهارم اینکه من قرار بود کلا برم اون کشوری که جهان رو میخوره و اونجا به تحصیل علم و دانش بپردازم و آبان پارسال رفتم توی لانه و مدارک پذیرشم رو دادم بهشون و اینا توی لونه پاسپورت منو گروگان گرفتن تا تیر امسال و بعد گفتن که ما قانع نشدیم که واسه چی میخوای بیای کشور ما!! و اینه که کلا اون کشوری که جهان رو میخوره هم به درد نمیخوره و من عمرا دیگه پامو توی لونه این احمقا بذارم!سبز

پنجم اینکه استرالیا خیلی دوره و من همیشه فکر میکردم ژاپن استرالیاست واسه همین تازه 3 ماهه فهمیدم که استرالیا اونور کره زمینه که الان که کریسمس شده اونا چله تابستونشونه و بابا نوئلشون گویا اصلا یه زنه با بیکینی از اینایی که واسه تبلیغ دم ژانویه ازشون استفاده میکنن و حیوون خونگیشون کانگوروه و من نمیرم چون خیلی هم دانشگاهاش گرونه تازه!

ششم اینکه  انگلیس! (و انت لا یتفهم ماذا الانقلیس...ترجمه:و تو چمیدانی که انگلیس چیست؟).... انگلیس جاییست که همه خارجی حرف میزنن و نیازی نیست اول زبونشون رو یاد بگیری ولی بارون زیاد میاد و ممکنه آدم توی خیابون غرق بشه. من اونجا یه موقعیت کاری خوب پیدا کرده بودم که هزار تا مصاحبه اینترنتی براش انجام دادم و بعد قرار شد برم ویزا بگیرم واسه مصاحبه نهایی. بعد پا شدم رفتم توی سفارت اینا و البته وقت من ساعت 10 بود و من 5 دقیقه مونده بود به اینکه وقتم برسه و توی خیابونا از پیرزن هایی که مشغول جرم "سگ گردانی" بودن هی پرسیدم سفارت انگلیس کجاست و هی همه آدرس بیخود بهم دادن و یه خانوم عجیبی هم نشسته بود توی ایستگاه اتوبوس و بافتنی میبافت اونم زیر بارون(!!) و از اون پرسیدم آدرس درست داد و فکر کنم این یا جن بود یا جاسوس چون زیر بارون توی ایستگاه اتوبوس کسی بافتنی نمیبافه! و بعد سر ساعت 10 رسیدم دم یه باغ گنده ای و بغل باغ یه ساختمون بود که من وارد شدم و با هیجان گفتم که وقت دارم و خانومه برگه وقتمو نگاه کرد گفت اینجا سفارت تاجیکستانه و باید به درب بغل مراجعه کنم!!نیشخند

باز اومدم بیرون و دیدم خب یه باغ متروکست که بالاش رعد و برق میزنه و اون ته یه ساختمون داغونه که بالاش یه پرچم انگلیس هست و یه زنگ آیفون از این تابا ها هم داره!زنگ زدم یکی برداشت گفت کیه؟گفتم منم اومدم ویزا بگیرم،گفت گوشی یه چند لحظه...بعد دیدم یه آقای سربازی از ته باغ داره میدوه میاد سمت در ورودی و دستشو گرفته بالای سرش که بارون نره توی چشمش و اومد گفت با کی کار داری گفتم با مسئول ویزا و مدارکمو دید و وارد باغ شدم و تا ته باغ رفتم به صورتی که من جلو و آقاهه عقب حرکت میکرد و من هر لحظه منتظر بودم با بیل بزنه توی سرم و توی باغچه خاکم کنه!استرس

خلاصه رفتم رسیدم به ساختمون و رفتم تو دیدم یه سالن گنده خالیه و یه تلویزیون هم روشنه که بنگاه سخن پراکنی بی بی سی داره ازش شایعات پخش میکنه و 3 تا باجه اون ته هست که دوتاش خاموشه و یکیش روشنه و یه خانوم حامله توش نشسته و با دستش اشاره میکنه که: بیا بیا بیا!!...خلاصه فکر کنم همون سربازه زده بود این خانومه رو حامله کرده بود و دوتایی توی سفارت زندگی میکردن!خیال باطل

مدارکمو دادم به خانومه و از من انگشت نگاری کرد و عکس گرفت و بعد زندانیم کرد چون پاسپورتمو باز گرفت و خوبی خارج اینه که پاسپورت که نداشته باشی هیچ جا نمیتونی بری! و بعد از خانوم حامله خدافظی کردم و دم در ساختمون از آقای سرباز هم خدافظی کردم و رفتم رسیدم دم میله های ته باغ و یه دری بود که دسته نداشت و هیچی نداشت اصلا!فقط میله بود هی!...و از ته باغ آقای سرباز هی با دست یه چیزی به من میگفت و هی خودشو تکون میداد و من حس کردم که باید خودمو بکوبم به در تا باز بشه و هی خودمو تلق تلق زدم به در و هی باز نشد و یه هندی هم اومده بود توی خیابون میخواست بیاد توی سفارت هی منو نگاه میکرد و من هی باز تلاش میکردم و خودمو میکوبوندم به میله ها تا آزاد شم و آخرش خود سربازه اومد منو ول کرد توی خیابون!آخ

خلاصه اینم هی بهم ویزا نداد تا روز مصاحبه رسید و من چمدونمو نصفه بستم و نشستم دم در خونه که اگه پستچی پاسپورتمو آورد بردارم بپرم توی یه هواپیما و برم در مصاحبه شرکت کنم که البته پستچی به جز آگهی حراج هویج هیچی برام نیاورد و من چمدونمو باز کردم و هر چی زنگ زدم به حامله هه گفتم پاسپورتمو میخوام گفت نمیدم!!... و یه بار هم زنگ زدم شوهرش برداشت گفت پاسپورتتو نمیدیم! و یه بار زنگ زدم بر نمیداشتن گویا وضع حمل داشتن...و یه بار دیگه زنگ زدم و آقاهه خوشحال گوشی رو برداشت و گفت پاسپورتتو میدیم و فکر کنم بچشون پسر بود که اینا پاسپورت منو دادن بلاخره!تشویق

...................

این بود خلاصه بخشی از آنچه بر من رفت در این چند ماه سکوت!

منتظر پست بعدی باشید.....

 

 

 


 
 
لوپ!
نویسنده : نیما دینگالیگا - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸۸
 

...

وقتی سوار شدم،تنها صدایی که عذابم نمیداد صدای خش خش روزنامه ی بغل دستیم بود...نمیتونستم بفهمم این همه بغض یه دفعه از کجا سر و کلش پیدا شد!

.....................................

موقعی که رسیدم توی فرودگاه،همه خوشحال بودن.با بقیه بچه ها با خوشحالی خدافظی کردم و رفتم بیرون از گمرک و رسیدم به همه ی اون چیزایی که 8 ماه بود یادشون کمرنگ شده بود. از ماشینم که توی پارکینگ جا خوش کرده بود گرفته تا در و دیوارا و خیابونا و درختا،همه انگار طعنه میزدن که آهای فلانی،خوب مارو یادت رفته ها!

وقتی رسیدم توی خونه،انگار نوارنی ترین نصف شب عمرمو میدیدم!باورم نمیشد که دوباره رسیدم به خونه ای که توش قد کشیدم و پیش اونایی که همیشه کنارم بودن و هستن...مثل دیوونه ها به در و دیوار اتاقم نگاه میکردم...اون شب راحت ترین خواب عمرمو تجربه کردم.مطمنم هیچ جای دنیا چنین آرامشی به من نمیده...ولی حیف که از فردا شب نگرانی دوباره از دست دادن همه ی این خوشبختی های ساده مثل خوره افتاد به جونم.

...........

برخورد بقیه اونطور که انتظار داشتم نشد.ولی پیش بینی هامم غلط از آب در نیومد!بودن کسایی که نیش و کنایه زدن و سوالای طعنه دار پرسیدن و تمام کارایی که من 7-8 ماه توی "دیار اجنبی" کرده بودم و اونا حتی فکر یه لحظشم موهای تنشونو سیخ میکرد به سخره گرفتن!خب باشه ما قبول داریم که سطح فلان دانشگاه ته نقشه ایران از اینجایی که ما الان هستیم بالاتره.خیالتون راحت باشه!.اینجوری لابد شما بیشتر رشد میکنید و ما هم قراره در آینده گارسون بشیم!باشه حق با شما.من هیچ وقت ادعایی نداشتم و این جاده ای که الان توشم جاده سازش جناب سرنوشت(دامت برکاته) بوده!

شمام توی همین فکرا باشید و زندگی کنید باشد که رستگار شوید!!

............

خیلی دوستام همونطوری مثل سابق بودن،صمیمی و قابل اعتماد...بعضی هم نبودن!...من که از نتیجه ناراضی نیستم!

.........

لای دلواپسی سبزی خشک و لواشک و اضافه بار، یه نگاه بود که غم دنیا رو مینداخت به جون آدم...نگاهی که اولش شاد بود و هی روز به روز تحلیل رفت و بعد انگار یه شبه صد برابر شد و افتاد به جون من.حاضر بودم هر کاری بکنم که این روز آخر زودتر تموم بشه تا عذاب همه کم تر بشه...

وقتی سوار شدم،تنها صدایی که عذابم نمیداد صدای خش خش روزنامه ی بغل دستیم بود...نمیتونستم بفهمم این همه بغض یه دفعه از کجا سر و کلش پیدا شد!

هیچ وقت نمیدونستم که صدای خانوم بلندگوی فرودگاه و بیسیم پلیس میتونه منشا گریه زاری آدم بشه!از اونا بدتر،صدای مهموندار که تعداد درهای هواپیما و ماسک اکسیژن و این چیزا رو میگه...از همه چیز بدتر،صدای دور گرفتن موتور هواپیما و بسته شدن چرخا و..همه انگار فقط یه چیزو یاد آدم میارن ...

...

 


 
 
تایم
نویسنده : نیما دینگالیگا - ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٧
 

از آخرین باری که توی وبلاگم نوشتم ٢ ماهی میگذره... از اینور اونور خبر آوردن که این چهار دیواری در پیت ما هم رفته قاطی لیست و توی شهر و روستا و اطراف و اکناف ایران غیر قابل دسترس گشتیده... انتظاری از کسی نداریم!عادت کردیم به دودر شدن!!

..............

خدمت اونایی که هنوز اینجا واسشون قابل دسترسه عارضم که من همچنان زنده ام!خیلی هم زیادی زنده ام... بعد از چند ماه زندگی در یک کشوری که گویا زیر یک آبکش واقع شده و همه معتقدن که ساکنینش دپرس و مردم گریزن دارم به خوبی و خوشی زندگی میکنم!...١٢٠٠ریال واحد پول کشور زادگاه رو واسم تبدیل میکنن به یه دونه واحد پول اینا و زرت میاد توی حساب بانکیم و با حساب و کتاب وسط حراج و تخفیف و غیره خرجش میکنم و راست راست راه میرم و فوق لیسانس میگیرم به زبون اینگیلیسی!هر هفته هم نشه دو هفته یه بار با یه گله هموطن گرامی میریم دیسکو و پاب و مهمونی و تولد و گردهمایی و جشن و اینا و هی با یه مشت آهنگ تکراری میرقصیم.

......

 هنوز اثرات ٢٢ سال زندگی توی وطن از یادم نرفته...فکر کنم یه ذره اعتقاداتم سر جاش باشه اگه نخوردن مشروب و به جا آوردن فرایض براش کافی باشه! هنوزم همه ی مردم دور و برم معتقدن به همون چیزایی که قبلا بودن...هنوزم بعضیا فکر میکنن که باید نقش "دوست دختر جور کن" یا همون "..." خودمون باشن و یه دفعه میان وسط زندگیت دخالت میکنن...هنوزم حرف و نقل زیاده.هنوزم ملت به هم گیر الکی میدن.هنوزم عصبانی میشم و هیچی نمیگم تا جمع بشه و یه دفعه طغیان میکنم.همچنان تعارفای معمول سر جاشه و اگه رعایتش نکنی بی ادبی،اگه بقیه هم رعایت نکنن از دستشون ناراحت میشی.حجب و حیای بعضیا سر جاشه ولی بعضی دیگه از خودشون در اومدن و سعی میکنن خوب ادای روشنفکری رو واست در بیارن ولی نوبت خودشون که میرسه ظلماتی فرا میگیرتشون که ناگفتنیه.

........

یادمه وقتی بچه بودم همیشه واسه عید ذوق میکردم...ولی ٢-٣ روز که میگذشت یه غمی همه ی وجودمو فرا میگرفت...از مامانم میپرسیدم امروز چندمه؟میگفت چهارم...حساب میکردم که ٩ روز دیگه همه چیز تموم میشه و ناراحت میشدم. یادمه ٣ سال پیش که رفتم پاریس،یه روز یکشنبه از پنجره ی خونه عموم خونه همسایه هارو نگاه میکردم.توی هر پنجره یه خونه کوچیک بود که یه نفر آدم داشت توش خونشو تمیز میکرد و غذاشو درست میکرد...به خودم گفتم چه زندگی آروم و خوبی،کاش میشد همین زندگی واسه منم پیش بیاد....نمیدونستم که یه روزی منم همین جوری زندگی میکنم...

تقویم کنار فیس بوک هر روز یه پتک میزنه توی سرم که فلان قدر مانده تا عید نوروز... ولی از آسمون اینجا برف میباره و هیج جا هم ماهی نمیفروشن.به جاش تا دلت بخواد میتونی بری مهمونی و خوش بگذرونی...خانوادت نیستن...اولا دلتنگ بودن و پای تلفن بغض میکردن و تو خوشحال بودی که هر هفته میری پارتی....حالا تو پای تلفن بغض میکنی و اونا فکر میکنن که تو هر هفته مهمونی میری و جات از همه هم قطارات بهتره!.....عادلانست!اقلا همچنان دلتا مقدار ثابتیه!

دوستات اوایل هر شب باهات چت میکردن و گزارش میدادن مثل سابق...ولی الان از حرفاشون هیچی نمیفهمی به جز یه سری اسم آدم جدید که تا میای یکیشونو یاد بگیری بعدی حرفش داغ تر میشه!اوایل اقلا روزی یه زنگ از ایران داشتی...الان هفته ای ٢ تا بشه کلاهتو باید بندازی بالا... دارم فکر میکنم که الان ٧-٨ ماهه و اینجوریه،اگه دو سال بگذره چی میشه؟

.........

یادمه وقتی فک و فامیلای خارجکیمون میومدن ایران یه جوری بودن!... الان فقط نگرانم که این همه ذوقی که دارم واسه اومدن به ایران،الکی باشه و بقیه منو یه جوری ببینن!!

 


 
 
دودره بازی فرنگی!!
نویسنده : نیما دینگالیگا - ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٧
 

و سرانجام پس از مدت های مدیدی،هم اکنون بازم این خودمم که این تو دارم مینویسم برای شما که بخوانید و عبرت بگیرید همانا که عبرت گیرندگان از پرهیزگاران باشند!

عارضم خدمتتون که من در این چند ماهی که ننوشتم سرگرم تحصیل علم،دانش،شعور،سواد و غیره بودم که البته در قسمت آخر - یعنی غیره - بیشترین پیشرفت در درون من حاصل شد!..بیخود نبوده که از قدیم گفتن بذر دانش دروجود آدمی باعث پروراندیده شدن استعداد های در نیومده شده میشود.یول

اول از همه اینکه ما یه مشت پروژه داشتیم هی در طول ترم که هی باید انجام میشدند. در همین حین،همینطور ما با خودمون و دوستای لک و لوده ی خویش هم گروه بودیم که باعث میشد روز به روز از هم بیشتر چیز یاد بگیریم و بر قسمت غیره ی ما افزوده بشه. اول از همه یه پروژه داشتیم راجع به طراحی سیستم یک شرکت هواپیمایی که بعد از انجام امور علمی قضیه،تصمیم گرفتیم کل کلاسو به سخره بگیریم و اسم کمپانیمون رو گذاشتیم جیمبو!روزی که به قول خود این اجنبیا پرزنت داشتیم بقیه گروه ها که اکثریت قریبا به اتفاق ٩٩ درصدشونم ایرانی بودن با کروات و کت و شلوار و اینا اومده بودن و البته همشونم خب از گروه ما از نظر میانگین سنی گنده تر میباشند.به هر حال ما با کمال پر رویی اول کنفرانسی که باید پروژه رو ارائه میدادیم آرم کارتون جیمبو رو نمایش دادیم که گاوا و گوسفندا هی داد میزنن جیمبو و آخرشم جیمبوهه میرفت توی برج مراقبت!نیشخند برای بار علمی قضیه هم از خودمون یه توضیح مضحکی در کردیم که خیلی هم مورد توجه استادمون قرار گرفت و کلی همه خوشحال و شاد شدند و باعث شد که از اون موقع به بعد همه سعی کنن جدید و خلاق باشن و نمره کامل پروژه رو از آن خود کنیم!عینک

توی یه پروژه دیگه که باز ما با قسمتی از لوده ها هم گروه بودیم-به دلیل محدودیت عضو های گروه که باید ٣ تا میبود-بچه ها از خودشون در اومده بودن و املای کلمات رو به صورت تحریک آمیزی غلط نوشته بودن!برای مثال میتونیم به ادای کلمه "فوکس" به معنای تمرکز که فاکس تلفظ شد و املای کلمه ساک در متن پاور پوینت اشاره نمود!البته خودمم موقع توضیح دادن عدد هارو فارسی میگفتم!!خنده

بعد از اینکه ٨ هفته اولمون تموم شد سریعا رفتیم مسافرت به سمت استکهلم پایتخت سوئد و بعد هم از اونجا با کشتی رفتیم فنلاند و کل این سفر اندازه یه بلیط تهران مشهد هم نشد و کلی هم خوش گذشت جای همه خالی و تا 2-3 روز بعدش هم همش توهم داشتیم که هنوز توی کشتی ایم و دریا زده شده بودیم!هیپنوتیزم

...توی ٨ هفته دوم ترم یه پروژه دیگه داشتیم که وقتش خیلی کم بود و درست شب تحویلش فهمیدیم که همه محاسبات اشتباهه!هی نشستیم فکر کردیم ببینیم چه جوری فردا توی کنفرانسش خیط نشیم دیدیم به هیچ نتیجه ای نمیرسیم این بود که رفتیم خونه و فردا صبحش که روز پرزنت بودیه ربع مونده به شروع کلاس اومدیم دانشگاه!حالا شما فرض کنید که نه نتایجمون درست بود و نه چیزی داشتیم که ارائه بدیم!!...این بود که تصمیم گرفتیم ٣ صفحه پاور پوینت با عکس های خودمون بزنیم و بریم نتایج بقیه بچه هارو که درست به نتیجه رسیده بودن رو بگیم و به استاد بگیم که خود متن قضیه رو تا عصر واست میفرستیم!....قضیه پروژه هه هم این بود که یه سری هلکوبتر کاغذی بودن که باهاشون آزمایش های آماری انجام میدادیم و بعد محاسبات انجام میدادیم ببینیم که طول هر قسمت چه قدر باشه بهینه میشه و از این حرفا...ساختن خود این هلکوبتر ها کلی دنگ و فنگ داشت و باید دقیق انجام میشد که اینا کار کنن...

خلاصه...رفتیم سر کلاس دیدیم کنفرانس بقیه بچه ها پر از عدد و جدول و نموداره و ما هیچی نداریم که بگیم...هی خدا خدا کردیم که نوبتمون نشه اما شد و رفتیم جلوی کلاس و طبق معمول شروع کردن قضیه با من بود. بعد از سلام و احوال پرسی با حضار و توضیح کار، الهام شروع کرد با کاغذ بدون اینکه اندازه بگیره یه هلکوبتر ساخت و توضیح داد که اندازه های کجاها باید زیاد و کم باشه و از این حرفا و بعد هلکوبتره رو ول کرد و همه چشم دوخته بودن ببینن این مدلی که این ساخت اصلا ممکنه کار کنه آیانگران....و در کمال ناباوری صحیح و سالم کار کرد و همه شگفت زده به ما نگاه کردن و استاده کلی تعریف کرد و بازم قسر در رفتیم و نه تنها پروژه هه به خیر و خوشی تموم شد بلکه نمره کاملشو هم گرفتیم و کفر همه در اومد!تشویق

خلاصه ترم همینجوری گذشت تا رسیدیم به امتحان!...اینجا کتاب خیلی گرونه مثلا باید 60-70 هزار تومن پول بدی که یه کتاب بهت بفروشن خاک بر سرا!نسخه فارسی یکی از کتاب هارو از ایران گرفته بودم و داشتم ولی خب نمیشد ببرم سر جلسه که!منم تصمیم گرفتم که روز امتحان برم کتاب اصلیه رو بخرم که عصرش ببرم پس بدم چون امتحانمون کتاب باز بود...رفتم سر مغازه هه اصلا کتابه رو تموم کرده بود...این بود که هی فکر کردم چیکار کنم ؟متفکر

..خلاصه رفتم سر جلسه و تدابیر امنیتی انجام شد و همه ی مراقب های بد اخلاق اومدن همه جارو چک کردن و منم با پررویی تمام و اعتماد به نفس کامل کتاب فارسی رو با اون جلد زرد تابلوش گذاشتم روی میز(اصلش آبی بود)!خلاصه همه جارو چک کردن ولی کسی کتاب منو بر نداشت!.. منم از اون سمتیش که میشه پشت جلد کتابو گذاشته بودم روی میز که مثل کتابای خارجی باشه و اینورش که فارسی اسمشو نوشته معلوم نباشه!هی صبر کردم یکی بیاد اینو برداره دیدم کسی نمیاد!این بود که در طول امتحان هی ازش یواشکی استفاده کردم!البته اگه گیر میفتادم به خاطر قوانین سخت اینجا برای تقلب و اینا ممکن بود تعلیق یا اخراج بشم و اینا اصلا هم با کسی شوخی ندارن ولی خب ما دیدیم اگه این کتابه رو نداشته باشیم اصلا کارمون راه نمیفته!

هی یواش یواش از فرمول ها و ایناش استفاده کردیم تا رسید به سوالای تشریحی!اونا رو هم از توی کتاب فارسیشو میخوندیم و ترجمه میکردیم به انگلیسی و مینوشتیم!...هر وقتم که مراقبه راه میفتاد وسط مردم من کتابه رو میذاشتم روی میز و چکنویسارو میذاشتم روش که یه موقع نفهمه کتاب اصلی دستم نیست!...و به این صورت به خیر و خوشی امتحانمون رو دادیم به چه تمیزی و آب از آب تکون نخورد!عینک

...............

از قدیم گفتن وقتی میرید توی دانشگاهای اینترنشنال با فرهنگ های مختلف دنیا آشنا میشین...ما هم البته از این قضیه مستثنا نبودیم!...من الان به فرهنگ قسمت هایی از شمال کشور خودمون و آداب و رسوم مردم اقصی نقاط کشور اعم از طرز تهیه غذاها و اینا احاطه پیدا کردم!!اما دریغ از دو زار اطلاعات راجع به بقیه ملل!ماشالا بقیه ملل اصلا نمیان دانشگاه یا شاید ایرانیا زیاد میان دانشگاهای فرنگو اشغال میکنن!!!

یکی دوتا از بچه ها هم افسرده شده بودن...یکیشون به خاطر اینکه هر سری میره خرید یادش میره پیاز بخره و اون یکی به خاطر اینکه رفته بوده کنسرو ذرت خریده بعد که امده خونه دیده نخود فرنگیه!!..کلا همه تعطیلن!دلقک

الان در تعطیلات بین ترم به سر میبریم...من قرار بود که هفته پیش بیام ایران و بلیطم از 3 ماه پیش رزرو کرده بودم ولی به خاطر پاسپورت نتونستم بیام...الان شهر تقریبا خالی شده و همه ی دوستام رفتن مسافرت..اون عده ای که بلیط ایران گرفته بودن که الان ایران پیش خانواده و دوستاشونن و عده ای هم که موندن رفتن کشور های دیگه رو ببینن...من موندم و یه شهر سرد و یه آسمون ابری...ولی یه دسته مجله چلچراغ دارم که عیال از ایران واسم فرستاده که ناجی ساعت های بیکاری منه...در همینجا از حمایت بی شائبه همه دوستام تشکر میکنمماچ

فعلا تا بعد

 

 

 


 
 
درس میخوانیم!
نویسنده : نیما دینگالیگا - ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٧
 

ناقلم خدمتتون که ما بعد از ٢٣-۴ سال عمر با عزت مجددا به پشت نیمکت های مدرسه بازگشتیم و از اونجایی که آب خودش جوقو پیدا میکنه،ما در دم با یه سری خل و چل صمیمی شدیم که شامل ٢ تا دختر ایرانی و یک عدد پسر خل و چل اسپانیایی میشه!..شما میتونید تصور کنید که کلاس در یک سالن گنده از اینا که توش کنفرانس میدن در حال برگزاریه و یک عدد استاد برجسته که گویا دو سه ماه پیش دو روز نمایش موشک هوا کردن داشته و توی سازمان فضایی فلان و بهمان کار میکنه داره اون جلو راجع به اینکه چه خاکی باید به سر پروژه ها کرد صحبت میکنه و هی تند تند پاور پوینتو عوض میکنه و در این سو الهام که جزو گروه ماست(لوده گروپ)داره با جدیت هر چه تمام تر لکچری به زبان انگلیسی در باب ساختن قورباغه ی کاغذی برای خولیان(همین یارو اسپانیاییه)انجام میده و منو مهدخت با دقت به تا های کاغذ توجه میکنیم!

...نتیجه ی اینکار این شد که این یارو اسپانیاییه هی همه مدارک تحصیلیشو پاره میکرد هی باهاش قورباغه میساخت وسطشم اشکالاشو از الهام میپرسید!..بعدم که استاد یه استراحت داد اومدیم از کلاس بریم بیرون دیدیم استاده رفته قهوه گرفته داره میاد،منم با لبخندو اینا درو واسش نگه داشتم که بسته نشه ولی بعد که رسید دم در کلاس درو ول کردم خورد توی استاد!یعنی خب من فکر کردم درو خودش نگه میداره دیگه نگو بیچاره دستش بند قهوه هه بود!اوه

بعد واسه اینکه بچه هارو اذیت کنیم میایم وسط کلاس میگیم بچه ها پایین یه شرکت تبلیغاتی اومده داره کوله پشتی مجانی میده(اینجا آت و آشغال زیاد به آدم میدن روزا)بعد همه راه میفتن میرن تا دم در میبینن هیچی نیست خیط میشن!نیشخند...بعد جالبه که همه ایرانیایی که با ما دانشجو هستن همه هنوز میخوان برن!حواسشون نیست که دیگه از ایران رفتن که،هنوز میخوان برن باز یه جای دیگه!هر چی بهشون میگی باباجون هر جا بری همینه دیگه چیکار میخواین بکنین آخه؟هی باز میگن نه خب میخوایم واسه کانادا اقدام کنیم میخوایم بریم آمریکا میخوایم بریم فلان جا بهمان جا!...همه هم هنوز نرسیده دلشون هوس قورمه سبزی و کباب کرده دارن خودشونو خفه میکنن...بعد جالبه که دخترایی که اینجا دانشجون اصلا نه بلدن غذای درست حسابی بپزن نه بلدن برقصن!..کلا از دختر بودن فقط یاد گرفتن لاک بزنن!هی من روزا ناهار واسه دانشگاه پلو خورش درست میکنم اینا همش رشته ماکارونی آبکش شده با نخودفرنگی و قارچ میارن!دلقک

..هفته پیش شنبه به جای اینکه ببرنمون روز تعطیل توی مصلی ای جایی بردنمون باغ وحش(یه مشت آدم گنده رو!)...این هفته هم بردنمون شهربازی!هورا

حالا شما تصور کنین یه عالمه بچه ی بزرگ شده ی فسقلی(کلا متناقض) که وسط یک عده سوئدی آرام دارن جیغ میزنن و با انگشت بازی هارو به هم نشون میدن...خلاصه!همه به صورت خودجوش و خود محور و البته تحت تاثیر تبلیغات منحطی که از کودکی توی ذهن ما رخنه کرده بود رفتیم سمت این ترن هواییا که یه عالم پیچ پیچیه و میره بالا هی از اون بالا پرت میشه پایین و ایناعینک

همه با ذوق رفتن سوار شدن و کمربندامونم بستیمو تا اینجای کار همه خوشحال و شاد بودن...بعد این یاروهه راه افتاد یواش یواش از یه سر بالایی رفت بالا،بعد رفت اون بالا یه ذره وایساد،بعد که راه افتاد ما فقط جیغ میزدیم و فحش میدادیم به مخترعش!گریه

افراد بومی منطقه البته گویا خوشحال بودن اصلا عین خیالشونم نبود  ولی ما ا یرانیا فقط عربده میزدیم.البته خب خودشون از بچگی توی اینا سوار میشن عادت دارن(گاهی اون تو به دنیا میان حتی) ....خلاصه یه جاهایی کاملا زندگیتون از جلوی چشمتون ورق میخورد و تصویر بچه و نوه و نتیجه و مراسم تشیع جنازتونو میدیدین که یه سری آدم با این کلاها که تور داره و چتر و دستکش مشکی اومدن وایسادن بالای سر قبرتون هی نفری یه مشت خاک میریزن روتون!استرس

....بعدش که اومدیم بیرون ازمون عکس گرفته بودن توی عکسا همه دهنشون باز بود داشتن شیهه میکشیدن بعد خارجیا همه خوشحال رو به دوربین لبخند زده بودن انگار مثلا عکس عروسیشونه!...حالا ١١ نفر  وایساده بودیم وسط راه خروج هی به هم عکسامونو نشون میدادیم و جیغ و داد و هوار میکشیدیم کل این بیچاره ها شوکه شده بودن نمیدونستن این تن بالای صدا هم توسط انسان قابل تولیده!..بعدم هر جا ما اراده میکردیم عکس بگیریم یه دونه از این خارجیا میدویید میومد دوربینو از ما میگرفت که عکس بگیره هممون بتونیم وایسیم...فکر کنم اینا توی ماه رمضون اگه از کسی عکس بگیرن ثواب هفتاد بار کلیسا براشون حساب میشه!بیچاره ها مهربونن خیلی،فکر میکنن میبرنشون بهشت نمیدونن بهشتو ما پیش خرید کردیم قراره بعدا متری خدا تومن بفروشیم به اینا!گاوچران..یکیشونم اون کنار ماهی دودی میفروخت بعد واسه تست هی تیکه میکرد میداد به آدما،ما تقریبا ناهارمونو همونجا ماهی خوردیم دیگه!ساکت

...یعد ما اینور دنیا مجبوریم سوار اتوبوس بشیم بریم اینور اونور،یه روز صف دم در جلوی اتوبوس شلوغ بود ما از در عقب سوار شدیم همونجا دم در وایسادیم...بعد اتوبوسه هم مسافراشو سوار کرد اما هی راه نیفتاد...هی وایساد هی وایساد..ما گفتیم خدایا این چرا نمیره؟...بعد از یه ۵ دیقه یه پیرمرده اومد جلو به سوئدی یه چیزی به من گفت منم گفتم من سوئدی سرم نمیشه،بعد باز ۵ دقیقه دیگه همینجوری اتوبوس وایساد همه هم اون وسط آویزون وایساده بودن مناظر اطرافو نگاه میکردن لبخند میزدن...گفتیم نکنه این خراب شده روش نمیشه بگه پیاده شیم؟...باز پیرمرده اومد یه چیزی به من گفت من باز بر و بر نگاش کردم لبخند زدم بهش که یعنی هر هر خیلی تو راست میگی الان!لبخند..بعد یه پسره ای بعد از یه ربع گفت آقا شما اینجا دم در وایسادی این چشم الکترونیک داره بسته نمیشه اتوبوس نمیتونه راه بیفته!خنده...میخواستم بگم خب احمقا یکیتون یقه منو میگرفت میکشید جلو که در بسته شه الان هممون رسیده بودیم خونه هامون!هی در و دیوارو نگاه میکنین چیکار؟..اصلا واسه بهبود شرایطشون تلاش نمیکنن!!خب برین فارسی یاد بگیرین که اینقدر مشکلات نداشته باشین توی شهرتون!

جای همه خالی الان وسط یک عالمه تکلیف و کتاب و جزوه نشستم دارم براتون خزعبلات مینویسم و باید جمعه تکلیفامو تحویل بدم بعدم یه ذره تعطیله بعدش باید بریم پروژه هامونو کنفرانس بدیم واسه اساتید!ما ایرانش واسه تاریخ مدنی هم نمیرفتیم کنفرانس بدیم حالا نمیدونیم چه جوری توی دیار غربت بریم به یه زبون دیگه جلوی حضار محترم سخنرانی کنیمخندهخلاصه که زندگی همچنان خیلی زیباست!(البته بعد از دو سال زیبا شده باز)

فعلا تا بعد...چشمک

 

 

 


 
 
احمق ها!
نویسنده : نیما دینگالیگا - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٧
 

این مردم سوئد انسان های خیلی احمقی هستن.یعنی طفلکی ها سعی میکنن بفهمن ولی مثل اینکه تواناییشو ندارن..اصلا شما بیا برو توی کوچه خیابون اینا،ببین اصلا شعورشون نمیرسه برن توی صف نون وایسن!اصلا اینا نون بربری که ندارن که هیچ،صف شیر یارانه ای هم ندارن خیلی بد بختن...بعد صبح به صبح بلند میشن میرن سر کار تا ساعت ۴ عصر خجالتم نمیکشن!تعجبیکی نیست بگه بابا ول کنین یه سر برین قطب شمال با ماشین توی جاده بزنین و برقصین...نه که نخوانا،نمیفهمن که میتونن!خمیازه...بعد مثلا ۴-۵ تا آدم یه جا ندیدن بیچاره ها.وقتی یهو ما دانشجویان عزیز ایرانی وسط خیابونشون با هم صحبت های بلند میکنیم وحشت زده میشن و سراسیمه فرار میکنن میرن توی پناهگاهشون مخفی میشن...زبون بسته ها اصلا صداشونم در نمیاد!بعد خیلی هم بی تربیتن،به جای سلام میگن هی!بعد خیلی بخوان احترام بذارن میگن هی هی..از اینجا میشه فهمید که چقدرم دهاتی و بی ادبن!قهر

از همه بدتر اینکه اصلا رعایت شئونات رو نمیکنن...حتما باید پلیس بالا سرتون باشه؟اگه مثل ما توی کشورشون پلیس امنیت اجتماعی داشتن الان وضعشون اینقدر وخیم و زننده نبود...روی همه بیلبورد ها هم که همش تبلیغات منحط غربی به چشم میخوره و چه اشاعه هایی از بد حجابی که آدم نمیبینه!شما هر چی سرتو دور بگردونی یه دونه شعار گوهر در صدف و اینا نمیبینی خب معلومه اینا با این فرهنگ سازی غلط به سمت فرهنگ منحط روانه میشن دیگه!از اینجاست که میفهمیم حکومتشونم در پیتیه

بعد اینا زباله هاشون دو تا کیسه داره،یه سفیده واسه چیزای بازیافتی یه مشکیه واسه ته مونده غذا و میوه و اینا..اولی رو بازیافت میکنن اضافاتشم میسوزونن از حرارتش استفاده میکنن دومی رو هم ازش گاز میگیرن میریزن توی ماشینا و اتوبوساشون که راه بره...این کارشون خیلی زشته

چرا؟سوال

چون اولا که چرا ٢ تا کیسه برادر من؟منتظراینجوری فرهنگ اسراف روز به روز بیشتر توی جامعه فراگیر میشه..بعدشم که اینا باید از این همه کثیفیشون خجالت بکشن که آشغالو میسوزونن باش گرم میشن!واقعا حیا هم خوب چیزیه گاهی

یه مورد خیلی مشمئز کننده دیگشون اینه که اصلا رانندگی بلد نیستن واسه همین مجبورن یواش رانندگی کنن.بعد تازه بیچاره ها اینقدر بی پولن که نمیرن این بوق ماشینشونو درست کنن...بعد خیلی هم سوئدی ها آدمای ترسویی هستن چون پاتو که بذاری لب خط عابر پیاده از ١٠ کیلومتری ترمز میکنن!یعنی من اصلا هر وقت حوصلم سر میره میرم وامیسم دم خط کشی عابر پیادشون که همشون وایسن بعد رامو میکشم میرم از خط کشی رد نمیشم تا حالشون جا بیاد!نیشخند

بعد همشون هی به آدم نظر دارن چون هر جا بری اگه با کسی چشم تو چشم بشی بهت لبخند میزنه!اصلا محرم نا محرم حالیشون نیست از پشت کوه اومدن انگار

....

بگذریمگاوچران

دیشب مهمونی دانشگاه بود.. خیلی مثل اینکه اینا خوشحالن که ما اومدیم توشون درس بخونیم بعد واسه همین هی واسمون مهمونی میگیرن کلا انگار توی تهشون عروسیه!...بعد یه شصتاد تا ایرانی بودیم یه بیست تا آلمانی و انگلیسی و یه مشت چینی مینی...غذاشون در حد افتضاح بود یعنی نپخته بودن بیچاره ها!مثلا مرغ داشتن که قد قد میکرد کامل!فکر کنم قواعد آشپزیشون اینه که مرغه رو زنده میبرن دم ظرف آب جوش بعد بهش میگن آب جوش بخوره بعد مرغه فکر میکنه اینا مهربونن آبه رو مینوشه توی دلش پخته میشه و میمیره اینا هم خوشحال میشن پراشو میکنن میذارنش روی میز!

بعد ماهی ها هم خام بودن حتی!گریه اونارو هم احتمالا از آب در میاردن در گوششون  میگن ما تصمیم گرفتیم شما رو بخوریم،ماهیه زهر ترک میشه میمیره اینا میذارنش توی دیس دورشم نخود فرنگی میذارن!بعد تازه همه غذاها شیرینه...مثال:ماهی نپخته شیرین!کلافه

یه سری تخم مرغ پخته بود روش میگوی نپخته بود،یه سری هم سالاد بود با سیب زمینی که خدارو شکر اونارو به ناچار پخته بودن(یا شایدم توی مزرعه،سیب زمینیا خودشون پخته شده بودن واسه آبرو داری)

بعد اینجا به جای حراست یه مسئول داره که مال امور لهو و لعب دانشجویانه!اومد همه رو هدایت کرد به راه راست که ختم میشد به دیسکوی دانشگاه بعد اونجا اولش یه کم آبرو داری کردن آهنگ خارجی گذاشتن،بعد خیل عظیم جمعیت معترض شدن به نحوه گزینش موزیک و عاقبش این شد که یه مشت آلمانی و چینی با آهنگ ایرانی میرقصیدن اون وسط!خنده(مثال: چه جوررری؟این جوری؟)

یه پسره هم هست که اصلا از اول که فهمیده قراره بره خارج توی پوست خودش نگنجیده و هنوزم مشغول جا نشدنه! بعد این زهر ماری خورده بود اون وسط هی با ایرانیا انگلیسی حرف میزد که البته واقعا مایه افتخار ما بود!

خلاصه که جای همتون خالیه اینجا،خیلی برنامه مفرحه فعلا!..مرسی سر میزنید

تا بعدهورا


 
 
کشور خارج!
نویسنده : نیما دینگالیگا - ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٧
 

شنوندگان عزیز توجه فرمایید

شنوندگان عزیز توجه فرمایید

صدایی که هم اکنون میشنوید صدای خودمه از اون سر دنیا!

شاعر میفرماید که دل بیقرار دارم من،فکر فرار دارم من!تشویق

اصولا و کلا شما الان سه چهار ماهه که از من خبر ندارید چون من اینجا رو ول کرده بودم به امون خدا و البته به سختی در خود درگیری و اینا سیر میکردم

عارضم خدمتتون که ما از پارسال افتادیم دنبال کارای معافی سربازی ببینیم چه جوری میشه این خدمت مقدس و اهورایی رو بپیچونیم!یعنی اصولا همه میدونن که سربازی بهترین دوران زندگی یک مرد به شمار میره(!!) و همه پسر ها از توی گهواره مشتاقانه در انتظار یافتن اون دوستای بسیار مفیدی هستند که پیدا کردنشون در دوران سربازی نوید داده شده و همانا پاداشیست برای نیکوکاران!

روایات متواتری هست که در سربازی جوی هایی از شیر و عسل جاریست و سایه سار درختانش گسترده و بوی جوراب هم رزمان پراکنده و عناصر ذکور مملکت همه نتراشیده و کثیف گرد هم آمده و یک نفر را حوری بهشتی نامیده و مینمایند...و کلهم اجمعین!

از این رو،از وقتی که انسان گواهینامه رانندگیشو میگیره در فکر اینه که کارت معافی یا پایان خدمتشم بگیره و این امر مهم از فرایند تغییر رنگ مو از شرابی به شکلاتی هم سخت تره و گاهی منجر به ترکیدن اعصاب فرزندان انقلاب خواهد شد!در تاریخ مشاهده شده که افرادی خودشون رو از طبقه شصتادم به پایین پرتاب کردند یا توی کمیسیون پزشکی ایجاد اغتشاش کردند و توی گوش دکترها زدند تا ثابت کنند دیوانه اند و البته آخر سر هم نه تنها معاف نشدند بلکه رسما دیوانه شدند!

خلاصه ما رفتیم دنبال پرونده سازی های گوناگون و اینا که بگیم ما علیل و ذلیلیم و متاسفانه نمیتونیم در این دوره ی دو سالانه ی شاد و مفرح سربازی شرکت کنیم.از همین رو،حدودا 18 بار از اصفهان کوبیدیم رفتیم تهرون هی برگشتیم!شما میتونید منو تصور کنید که تک و تنها توی یه ماشین کروکی(حالا مثلا)دارم از سمت ده میرم شهر و اطرافمم از این بیابوناست که توش میگ میگ میدوه و هی بهار میشه تابستون میشه برف میاد و من همچنان دارم ادامه میدم!

در این فرایند طاقت فرسا،دهن ما رسما صاف شد!چه جاهایی که ما نرفتیم و چه جنگولک بازی ها که در نیاوردیم و چه شب ها که از ترس کمیسیون فردا صبحش دلمون درد گرفت و نخوابیدیم و چه تحقیر ها که نشدیم!البته در این مهم عیال گرامی و سایر دوستان هم کمک های شایان توجهی مینمودند از جمله در یکی از مراحل پرونده سازی که نیاز به حضور یکی از اعضای خانواده الزامی بود عیال در تهران حضور بهم رسانیده و خودشون رو به جای خواهر من جا زدند و البته از اینجای قضیه معلوم میشه که خونواده هم تقریبا در سانسور خبری قرار داشتند!برای تکمیل شدن تصورات ذهنی شما میتونین منو عیال رو فرض کنید که در لباس مبدل در نقش خواهر من ظاهر شده بودند و ما قبل از رسیدن نوبتمون دوتایی نشسته بودیم از خواهر و برادر های همدیگه صحبت میکردیم و هرهر و کرکر راه انداخته بودیم اون وسط و منشی بد اخلاق نکبت پول پرستشون در حیرت بود که آیا ما چند نفریم که اینقدر زیادیم و خدا به مادر مشترکمون صبر عطا بنمایه و این صحبتا!

ما تا دم دم معافی رفتیم....4 تا کمیسیون رفتیم و هر 4 تا تایید کردند که ما لیاقت سربازی رفتن رو نداریم و گروهبان مارو نطلبیده و خودش باید بطلبه تا بشه و ما در اوج شادی و خوشحالی غوطه ور بودیم که ناگهان در لحظه آخر یکی از این دکتر ها همه چیز رو بهم زد و ما به جای معاف دائم،معاف از رزم شدیم و این بدین معنی بود که ما 2 سال باید میرفتیم سربازی اونم با یه اتیکت!شکست وحشتناکی بود،میگم طرف از عرش به فرش رسید،حکایت منه!

اما....ما خیلی زرنگیم!گاوچران

اون امتحان تافلی که قبلا براتون شرح داده بودم و تلاش های بی صبرانه سایرین به دادم رسید...2 تا پذیرش برای فوق لیسانس داشتم یکی برای سوئد و یکی برای آمریکا...چون وقت تنگ بود و باید زودتر فرار میکردم و روی ویزای آمریکا هم حسابی نمیشد کرد،در عرض دو هفته و با استفاده ازآخرین راه فرار یعنی سپردن 15 ملیون وثیقه از طریق وزارت علوم پاسپورتمو گرفتم و الان صدای منو از سوئد میشنوید!

الان تقریبا نزدیکای باز شدن دانشگاهه و جلسات معارفه و این صحبتا.یه خونه گرفتم به مساحت 45 متر مربع که خودمم و خودم!دیگه نه خبری از مهمون های وقت و بی وقت هست و نه خبری از شلوغی و زنگ تلفن.وقتی رسیدم اینجا یه هفته هتل بودم تا خونه پیدا کردم و بعد سه روز روی زمین خالی میخوابیدم تا وسایل توشو خریدم که البته شامل یه تخت و یه میز و 4 تا صندلی و یه فرش کوچیک میشه و توی آشپزخونه هم یه پلوپز و یه کتری برقی هست که کار منو راه میندازه.خداروشکر مجبور نشدم از این خونه های مشترک بگیرم و این خودش خیلی خوبه!

اینجا همه چیز آرومه و بعد از دو سال تنش و دوندگی تازه داره اعصابم میاد سر جاش!نه خبری از حرص و جوش هست و نه دلهره!هوا هم خوبه و منظره خونه هم چون طبقه چهارمه عالیه!5 تا پنجره داره که به سمت یه عالمه درخت سبز و چمن باز میشه و ابر ها توی آسمون آبی گوله گوله از جلوم رد میشن.توی فروشگاها میرم خرید میکنم،ظهر و شب ناهار و شام میپزم واسه خودم به چه مفصلی!بعد از یه عمر ماشین سواری محض،مجبورم پیاده برم تا سر کوچه سوار اتوبوس بشم ولی انقدر تمیز و مرتب و خلوته که اذیت نمیشم،البته مسلما دلم  واسه رانندگی تنگ میشه ولی هنوز تصمیمی برای ماشین خریدن ندارم.دانشگاه پر از ایرانیه اصلا احساس غربت نمیکنید.مردم خود اینجا هم نه تنها بیخود و بی احساس نیستن بلکه به نظر من خیلی هم مودب و مهربونن!اقلا کسی دیگه بهت چپ چپ نگاه نمیکنه که چرا تو نفس میکشی...صدای کسی از نیم دسیبل بالاتر نمیره....خلاصه فعلا همه چیز خوبه

البته دو روز اول که هتل بودم،نمیتونستم برم سر چمدونم!به محض اینکه درشو باز میکردم یاد خانوادم میفتادم که دسته جمعی دور چمدونم بهم کمک میکردن که 45 کیلو بارو توی یه چمدون بچینن...تمام خداحافظی هام بدون گریه و با لبخند بود،البته با مادر بزرگم که خدافظی میکردم خیلی ناراحت شدم چون بهم گفت دیگه منو نمیبینی و بعد از توی قلعه یاسین ردم کرد و یه سری دعا خوند در گوشم و بعد که از در خونه اومدم بیرون از خالی بودن کوچه استفاده کردم...با بابام نتونستم درست خدافظی کنم چون اگه فقط یه ثانیه بیشتر میخواستم وایسم کنارش اشکم سرازیر میشد..مراسم خدافظی با بابام زیر درخت زرد آلو کنار باغچه خونمون انجام شد.با خواهرام هم با بغض خدافظی کردم ولی گریه نکردم..فقط به این فکر میکردم که بعدا آریاهیچ وقت مثل علی و مهتاب با من صمیمی نمیشه که حرفایی که به مامان باباش نمیتونه بزنه به من بزنه چون من یه دایی میشم که همش نیستم و بلا استفاده خواهم بود!ناراحت

با تک تک دوستام خدافظی کردم،خیلی سخته که آدم دوستاشو بذاره بره...واقعا حسی که داشتم از دست دادن همه چیزی بود که واقعا برام ارزش داشت.انگار که خودت با دست خودت بهترین چیزای زندگیتو از بین ببری.فقط از خودم قول گرفتم که تحت هیچ شرایطی ارتباطم با دوستام قطع نشه که خوشبختانه دوستامم خوب ساپورتم کردن و ازشون ممنونم خیلی زیاد...وقتی موبایلم اینجا زنگ میخوره و دوستام از ایران پشت خطن واقعا خوشحال میشم،به آدم اعتماد به نفس خاصی میده.

.....

 توی فرودگاهم گریه نکردم...همچنان با نیش باز با همه خدافظی کردم و سوار هواپیما شدم...همشو ریختم توی خودم و روز دوم وسط هتل ترکیدم و خلاص!همش با یه حمله رد شد و خالی شدم.

الان همه چیز خوبه...ناراحت نیستم حتی یه ذره...از اینکه بازم یه راه درست و خوب جلوی پامه خوشحالم و دارم از موقعیتی که پیش اومده نهایت استفاده رو میکنم و به طرز باور نکردنی مثبت فکر میکنم!

همون طور که تغییر اول زندگیم که رفتن به دانشگاه بود مقدمه وبلاگم بود،این دوره هم استارت دوبارشه...ممنون که این مدت با ایمیل و آفلاین سراغ میگرفتید و ممنون که نوشته های منو میخونید

دیگه زود زود مینویسم!چشمک

 


 
 
یک روز معمولی!
نویسنده : نیما دینگالیگا - ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٧
 

نمیدونم شماها تاحالا براتون پیش اومده که زندگیتون الکی قمر در عقرب بشه یا نه!ولی واسه من یکی الان مدت مدیدیه که همه چیز قمر در عقربه تازه کل افراد جامعه هم سعی میکنن در بهم زدن اوضاع سهمی هر چند کوچک ایفا کنند!..نمونش همین امروز کذایی!


صبح سحر ساعت ۸ در اثر برخورد تشعشعات نفرت انگیز خورشید یه مقادیری از سنگینی خوابمون کم شده بود که از لای چشمم مشاهده کردم که یه موجود غول آسایی وایساده وسط اتاق و خب طبق معمول فرد مورد نظر بابای آدم هست که حساب نمیکنه پسر جوونش ممکنه اصلا یه نفر دیگه رو هم زیر لحاف قایم کرده باشه همینجوری میاد سر زده وسط آدم!بهش میگم این وقت صبح چیکار داری؟میگه میخوام برم مانتو بخرم!و من بی درنگ کله کچل بابامو در قسمت فوقانی یه مانتوی نیم کلوش تصور میکنم!!!بهش میگم این دیگه چه مصیبتیه باز؟میگه خب تو فردا میخوای بری تهرون گفتم بیای با هم بریم واسه خواهرت مانتو بخریم که تو واسش کادو ببری!!!...خلاصه با هزار ترفند و حیله تونستیم اون یکی خواهرمون رو صداش کنیم که اقلا توی این خرید مردونه بتونه به منو بابام کمک کنه بلکه و من در حالی که هنوز بوی خواب میدادم در کسوت همیشگی و جدانشدنی راننده خانواده در پست خودم حاضر شدم و به جز پرو مانتو بقیه کارارو انجام دادم و همه مدعوین رو به مراکز مورد نظرشون رسوندم تا ساعت شده ۱۱!
پاسخ به پرسش های متداول(قسمت اول):
اصولا برای هر فرد نیمه عاقلی این سوال پیش میاد که این مرد گنده که بابای من باشه مگه خودش زن نداره که منو میبره مانتو واسه دخترش بخره؟خب جواب سادست:زنش از ۶ صبح برنامه های مفرحی برای مهمونای تازه از فرنگ رسیده گذاشته!!
...جریان از این قراره که یه خانومی که دوست  دوست مامان من باشه از فرنگ با دخترش اومدن وطن!بعد اینا تصمیم گرفتن که هتل نرن و اصولا همه مردم این مرز و بوم میدونن که ما طبقه پایین خونمونو اصلا واسه اسکان مسافران و میهمانان گرامی در نظر گرفتیم!بنابرین اون دوست گرامی مامان ما دوستش رو فرستاده اینجا زیر ما!بعد شوهر طرف هم دیده انگار خب همه چیز مرتبه گفته بذار منم یه سر برم وطن و اون هم به جمع گرم و صمیمی زیر ما اضافه شده!
با وجود اینکه ما با مهماندار گرامیمون طی کردیم که جون هر کس دوست داری یه ذره به حریم خصوصی ما احترام بذار ولی خب معمولا کسی به حرف یه پسر نا خلف نجوش بی شعور که از نظر مامانش اصلا آداب معاشرت سرش نمیشه و مهمون که میاد میره روی پشت بوم منتظر میشه تا برن گوش فرا نخواهد داد!...حالا مشکل کجاست؟
اول از همه اینکه مهمانان قبلی زدن تلویزیون طبقه پایین رو سوزوندن و از اونجا که هم میهنان کوچیده ی گرامی باید بفهمن که چقدر ما در ایران برنامه های زیبا مشاهده میکنیم بر همه ما واجب است که سهم خودمون رو در روشن کردن افکار عمومی این عزیزان به نحو احسن ایفا کنیم٬حتی اگر ایفا کردن ما به قیمت خم شدن کمر من زیر وزن سنگین اولین تلویزیون رنگی ساخت شرکت پارس خم بشه و بترکم!
دویوم اینکه کوچیدندگان گرامی باید بفهمن که ما اینجا از رفاه زیادی برخورداریم و تور های مفرح روزانه-شبانه-صبحانه-ناهارانه و گشت ویژه شهر همواره با موسیقی زنده باید توسط خود مامانه انجام بشه و ایشون شصتادو نه درصد وقت مفیدشون رو به ارضای حس زیبا شناسانه مردم کوچوندیده میگذرونن!بنابرین میفهمیم که ما باید چیکار کنیم؟!...اگه گفتین؟..خب نمیدونین!
پرسش های متداول(قسمت دوم):
احتمالا برای هر فرد فاقد عقلی که دچار اختلالات شخصیتی نباشه این سوال پیش میاد که شما که قرار نیست کاری انجام بدی پس چه مرگته غر میزنی هی؟..پاسخ همانا اینست که ما که فقط همین یه سری مهمون رو نداریم که!ما زیاد مهمون داریم خیلی!یعنی افراد مختلفی از اقصی نقاط جهان هستند که گاهی فکر میکنن که ما خوشحال میشیم اینا سر زده عین بز وسط شام خوردن ما زنگ درو بزنن و وارد بشن و ما باید مثل یک انسان شریف و آداب دون بعد از ادای احترامات ویژه و پذیرایی در خور و ادای صحیح اعمالی مثل استدعا(و سعی در عدم ایجاد هرگونه مشکلی که این کلمه رو به یک جور حرکت مردانه تبدیل می کنه) فرد مورد نظر رو سرگرم کنیم تا صاحب خونه ها که معمولن به انجام سایر وظایفشون مشغولند از راه برسن!
پرسش متداول(قسمت سوم):
هر فرد احمقی که دوگانگی شخصیتی داشته باشه هم حتی به ذهنش میرسه که خب تو که یک نیمای پذیرا هستی و مردم رو به سمت درب شرقی مهمون خونه راهنمایی میکنی چرا بهت میگن بیشعور و آداب ندون؟!خب جواب سادست!انسان وقتی با مهمون زندگی کرد با این قشر از جامعه احساس راحتی خاصی میکنه و اغلب هم به علت هجوم بی شرمانه ی این عزیزان که شادمانه فریاد میزنن ((سورپرایز))به انسان مجال نمیده که شلوارکی که روش یه عالم خرچنگ و توله سگ و ماهی رنگی رنگی داره رو تعویض کنه و سعی میکنه حالا که با این وضع زیبا دیده شده اقلا چایی رو یه جوری دم کنه که یه رنگ بریزه!
....
خب شما اصلا یادتون رفت که ساعت شده بود ۱۱ و من مانتو خریده بودم!بعد از این عمل مذبوحانه و وقیح شاهد از غیب خبر آورد که یکی از دست گل های بابامون غنچه داده!این پدر گرامی ما به جای اینکه بره توی بازار سیمان و شن و تیر آهن سرمایه گذاری کنه دست از سر خودروسازان بر نمیداره!به محض اینکه بنزین تصمیم گرفت با گاز ازدواج کنه و همه چیز دوگانه شد بابای ما هم رفت ۳ تا ماشین دوگانه سوز نوشت!این نوگلان نوشکفته هم یکی یکی از راه میرسن و بابای منم چون حالشو نداره تا انبار بره منو میفرسته!حالا امروز خبر آوردن که اون ماشین قبلیه که دوماه پیش تحویل گرفتیمو اصلا کسی نمیخره چون مردم همون بنزین آزادو میزنن اما تن به دوگانگی نمیدن و خلاصه گفتن بیاین از توی بنگاه بردارین ببرین پی کارتون!هم زمان هم از نمایندگی زنگ زدند و گفتن یه دونه دیگه از این غنیمت های دوگانه از راه رسیده زود باشین بیاین ببرین!...من رفتم توی نمایندگی میبینم بابام میخواسته تقاضا بده که این دوگانه سوز هارو بنزینی کنن به همین خاطر برداشته یه کاری کرده که زیر یکی از ماشینا به جای اون یکی نوشتن(سند آماده است)و اون یکی هم رنگش عوض شده و از نقره ای به قهوه ای لیزری تغییر پیدا کرده و ما الان یه ماشین قهوه ای داریم تحویل میگیریم و همچنان هم دوگانه سوز مونده!!!..بعد رفتم سراغ اون یکی ماشینه توی بنگاه و باهاش اومدم به سمت خونه میبینم صدای هلکوبتر میاد هی!گفتم لابد الان دارن ازم فیلم میگیرن که شب توی کانال ۳ نشونم بدن بگن این مرتیکه باید اعمال قانون بشه و به علت حرکات آکروباتیک باید ۷۵ ضربه شلاق بهش بزنیم تا آدم بشه..بعد دقت کردیم دیدیم نـــــــــــه!ماشینه صدا میده بیچاره!ماشالا به این خودروسازان زیبا که اینقدر باحالن باعث میشن آدم کلی سرگرم بشه....رفتم دم یه آپاراتی که چرخ های ماشینو چک کنه و پیچاشو سفت کنه که از زیر ماشین در نره بعد که سوار شدم استارت نمیزده...نگو یه ماه که توی بنگاه خوابیده بوده باتریشم به رحمت خدا رفته!خلاصه بابامونو پیج کردیم اومده مفید واقع شده در زندگیش!..حالا هی بگین تو دیگه چرا اینقدر خل شدی در زندگیت!
هنوز خراب کاری های بابامونو درست نکرده بودیم که  دو دقیقه بعدش عمه گرامیمون که تازه کمردردشون خوب شده بود و من از رانندگی برای جابه جاییشون معاف شده بودم زنگیدند که بیا فرش های کف خونه منو جمع کن زیرا ایشون فردا قراره با من بیان تهران که من پس فردا کله سحر دوباره نصف راهو برگردم و باراشونو حمل کنم تا توی فرودگاه امام خمینی و بفرستمشون بلاد کفر و استعمار و باز به مدت سه ماه به عنوان باغبون منزل ایشون گماشته بشم!جالبه که ۳ ماه اینجاست و در این سه ماه کلی گل و سبزه میکاره و من در ۳ ماه بعدی کمر به قتل همه گل ها میبندم اما دفعه بعد با خرمن انبوهی از گیاهان جدید رو به رو میشم که چشم به راه من هستن!!!
خلاصه تا این شلم شوربایی که توسط موبایل به انسان وحی میشه تموم شد ساعت شده بود ۵ عصر و من یادم اومد که این ماشین وامونده که باید فردا باهاش برم تهرون اصلا هیچ جاش پیدا نیست و رفتم توی پارکینگ شستمش ...بعد احساس کردم دیگه آرامش در ساعت ۷ عصر مسلما به من روی میاره و رفتم بالا که یه دوش بگیرم و بیفتم یه گوشه که ناگهان همون قشر زیبای مهمانان خیر ندیده بی دعوت زنگ زدن و وارد شدن!منم رفتم قایم شدم چون استثناً این دفعه ملت خونه بودن!
حالا من از تشنگی داشتم هلاک میشدم و این مهمونا هم زرت وسط خونه!اصلا هم قیافم بعد از این همه کارای عجیب به عمله ها شبیه نبود!این بود که چراغ اتاقو خاموش کردم و درو باز کردم که یواش برم توی حموم از شیر حموم آب بخورم که نمیرم که ناگهان این وسط موبایل من زنگ زد که البته طبق معمول غلام چوب فروش رو میخواستن و مهمانان با شنیدن صدای زنگ این وامونده سراغ  آقا پسر خیر ندیده صاحبخونه رو گرفتن و مامانمم جیغ و داد که فلانی پاشو بیا آقای ذرافه نژاد و زنشون میخوان ببیننت!..مام به روی خودمون نیاوردیم و رفتیم آب خوردیم و یواشکی پریدیم وسط اتاقمون و درو بستیم!هنوز ۲ دقیقه نبود که نفس راحتمون پایین رفته بود که برق رفت...
این وسط دیگه فریاد های کمک رو نمیشد بی جواب گذاشت و توی تاریکی هم که کسی منو نمیدید میتونستم با همون تیپ مزخرف و چرک برم اون وسط....بعد از روشن کردن خونه به ما دستور دادن که مهمونای اسکان داده شده توی طبقه پایین از فقدان ور رنجورند و ما مسول شمع رسانی به این عزیزان شدیم و توی راه پله ها برای غلبه به ترس عین کوزت دسته سطل آشغالو که قرار بود دم در قرار بگیره تکون میدادیم تا نترسیم و به محض اینکه شمع های توی دستمون رو گذاشتیم توی دست پایینی ها برق اومد و من در زیر نور افکن به وضوح توسط این بیچاره ها برای بار اول رویت شدم و فهمیدن که اینجا سرایدار خونه با پسر صابخونه زیاد توفیری نداره و فکر نکنم دیگه در آینده مامانم بتونه از تیر و طایفه اینا واسه من زن پیدا کنه چون عمرا با ما وصلت نخواهند کرد و این شانس منو نیم درصد برای مزدوج نشدن افزایش میده!
خلاصه زندگی اینقدر زیباست که نگو!مخصوصا وقتی تا یه هفته دیگه قرار باشه یه سری کمیسیون و جلسه و کنسول سرنوشت زندگی آینده آدمو تعیین کنند و هیچ غلطی هم نشه انجام داد جز صبوری!!!

فعلا تا بعد


 
 
← صفحه بعد